نقدی بر فیلم شعر ساخته‌ی لی چانگ دونگ

, , ۲ دیدگاه

تفسیر و تبیین محرک‌هایی که منجر به تصمیم آفرینش یک اثر هنری می‌شوند بسیار پیچیده است و شرح لحظه‌ای که این تصمیم برای عینیت یافتن کلید می‌خورد، پیچیده‌تر. اگرچه ممکن است تفکیک فاکتورهایی که ایجاد انگیزش هنری می‌کنند بیش‌تر به کاوش‌های روانشناسانه ارتباط ‌یابد، اما نکته‌ی بدیهی، اصل «دغدغه‌مندی‌» به عنوان محرک آفرینش‌های ناب است؛ چرا که اساساً جوهره‌ی روی آوردن به هنر، وجود دغدغه‌های فردی و تلاش برای رهایی از حسی‌ست که بر دل سنگینی کرده و تا جاری نشود آسایش خاطر فراهم نخواهد شد. در این‌جا تأکید بر این نکته لازم است که خاستگاه آفرینش درون هنرمند است و نه بطن جامعه. به همین جهت دغدغه‌مندی را نباید با تعهد اجتماعی‌اخلاقی – که گاهی معیاری برای ارزش‌گذاری تلقی می‌شود- اشتباه گرفت؛ چرا که هنر به ذات خود ارزشمند است و نگاه کاربردی سنخیتی با جوهره‌ی هنر ندارد. البته بدیهی‌ست که تشویش‌های ذهنی هنرمند در صورت ملموس/هم‌گرا بودن با دغدغــه‌های قشری خاص، می‌تواند جایگاه و مقبولیـتی عام پیدا کند. به همین جهت «ســخنی (بخوانید هنری) که از دل برآید لاجرم می‌نشیند به دل».

با این تفاسیر، جان دادن به یک اثر هنری همواره برای خالق آن یک چالش محسوب می‌شود؛ چرا که ماهیت وجود دغدغه (به دلیل اهمیت خاصش برای فرد) با بی‌قراری همراه است و نظم بخشیدن به این تراوشات ذهنی در یک قالب هنری (از حوزه‌ی ادبی گرفته تا نقاشی و موسیقی) به هیچ‌وجه آسان نیست. هنرمند بخشی از کنکاش‌های روان خود را در چهارچوبی هنری شکل می‌دهد تا بلکه از سایه‌ی سنگین آن رها شود و آرامشی نسبی یابد؛ حتی اگر از این نکته چشم بپوشیم که در برخی موارد ابعاد یک دغدغه‌ی فکری چنان وسیع‌اند که با آفرینش یک اثر تنها بر گستره‌ی آن دامن زده می‌شود و چه بسا خالق آن گرفتار یک چرخه‌ی بی‌پایان شود. بسیاری از هنرمندان بزرگ دنیا اعتقاد دارند که تنها یک اثر آفریده‌اند و جان‌مایه‌ی آن در کارهای دیگر تکرار شده است. این دیدگاه، به واقع، بیان‌گر وجود یک دغدغه‌ی شخصی عمیق است که رهایی از آن ناگزیر به ‌نظر می‌رسد.

حال اگر در اثنای آفرینش، شخص به بن‌بست فکری و خلأ دریافت ایده برخورد کند، بیش از پیش آشفته‌خاطر و پریشان‌حال خواهد شد. این حالت چنان در بین هنرمندان (و در کل انسان‌هایی که سودای آفرینش دارند) شایع است که به‌راحتی می‌توان یک سندروم به آن منتسب کرد. این فقدان الهام‌گیری گاهی آن قدر سرسام‌آور می‌شود که وجوه شخصیتی و ابعاد رفتاری جدیدی از فرد نمایان می‌شود.

سینماگران و نویسنده‌های بسیاری، با اشراف بر این دگردیسی شخصیتی، آن را به سوژه‌ای جذاب برای خلق اثری نو تبدیل کرده‌اند. برای مثال می‌توان از نمونه‌های کلاسیکی مانند درخشش (استنلی کوبریک) یا بارتون فینک (برادران کوئن) نام برد که روان‌پریشی شخصیت‌های اصلی هنگام آفرینش یک نوشته‌ی ادبی به اوج می‌رسد. در اقتباس (اسپایک جونز)، روند نوشتن یک فیلم‌نامه دست‌مایه‌ای‌ می‌شود برای واکاویِ شخصیت خالق آن. سینکداکی، نیویــورک (چارلی کافمن) روایت‌گر زندگی یک کارگردان تئاتر است که چنان دغدغه‌ی آفرینش یک شاهکار بزرگ را دارد که گوئی هر اندازه مایه بگذارد، کافی نخواهد بود و گذر زمان عملاً باعث هرچه بیش‌تر جاه‌طلبانه شدن آن پروژه می‌شود و در این بین، مرگ و زوال به عنوان تِم داستان از این چینش بیرون می‌آید. کم‌تر فیلمی از وودی آلن سراغ داریم که در آن یک شخصیت هنرمند (اغلب نویسنده) حضور نداشته باشد و اشاره‌ای به آشفتگی‌های ذهنی او نشود؛ از هانا و خواهرانش گرفته تا شالوده‌شکنی هری و ویکی کریستینا بارسلونا. از نمونه‌های درخشان داخلی نیز می‌توان به پرســه در مه (بهرام توکلی) اشاره کرد. روان‌پریشی امین برای خلق یک قطعه‌ی موسیقی تا آن‌جا رشد می‌یابد که چهره‌ی خودویرانگری می‌گیرد. همه‌ی این آثار، با وجود تفاوت‌های فراوان، از منظر آفرینش هنری به هم‌پوشانی می‌رسند.

شعــر (لی چانگ- دونگ) نیز داستان زندگی زنی شصت و چند ساله (میجا) است که از نوجوانی آرزوی شعرسرایی داشته و اکنون، با بروز نشانه‌هایی از آلزایمر، عزم خود را راسخ کرده تا به این آرزو عینیت بخشد. در این‌جا دغدغه‌ی او برخلاف ظاهر ساده‌اش (سرایش تنها یک شعر) معنای فراتری از یک «آفرینش» صرف می‌گیرد؛ چرا که شاید آخرین دستاورد زندگی او پیش از زوال باشد. بنابراین از دیدگاه ارزش‌گذاری، سرایش شعر معنابخش کل هستی او و وسیله-ای برای اثبات موجودیت است.

«برای سرودن شعر، باید بسیار خوب دید. مهم‌ترین چیز در زندگی، خوب دیدن است». این‌ها جملاتی‌ست که از زبان استاد کلاس شعرسرایی بیان می‌شود. «شماها چند بار یک سیب رو دیدین؟.. هزار بار؟.. ده هزار بار؟.. یک میلیون بار؟.. اشتباهه. شما هرگز سیبی رو ندیدین. برای درک این‌که یک سیب واقعاً چیه، باید جذبش شد، فهمیدش، باید با اون صحبت کرد. دیدن یعنی خیره شدن به اون، مشاهده‌ی سایه‌هاش، احساس تک‌تک انحناهاش، چرخوندن اون توی دست، گاز زدن به اون، تصور پرتوهای خورشیدی که جذب اون شدن… سرودن شعر در یافتن زیبایی خلاصه می‌شه. کشف زیبایی واقعی در هر چیزی که پیش روی خود می‌بینیم.. در امور روزمره».

میجا تلاش خود را برای متفاوت نگاه کردن به اشیا پیرامون خود آغاز می‌کند؛ مکاشفتی که در ابتدای کار به‌شکلی آشکار خام و ساده‌انگارانه است. برای مثال او در خانه سیبی به دست گرفته و به آن خیره می‌شود و یا زیر یک درخت نشسته و به تماشای آن می‌پردازد. در این بین، حادثه‌ی کشته شدن دختر نوجوان و کشیده شدن این ماجرا به زندگی میجا، باعث مواجهه‌ی او با زشتی‌ها و پلشتی‌های روزگار می‌شود. به دلیل تصوری که از مفهوم «زیبایی» در ذهن دارد، عامدانه سعی می‌کند از این موقعیت روی‌گردان شود چرا که آن را لکه‌ای سیاه بر روح خود می‌بیند که مانع از الهام‌گیری او می‌شود. اما ناخواسته خود را در میان ماجرا می‌یابد. گریه‌ها و فروریزش میجا دال بر همین سندروم ذکر شده دارد که با بروز ناتوانی در ایده‌پردازی، دست به‌ گریبان انسان می‌شود.

در زندگی بارها پیش آمده که انسان دچار خفقان ذهنی شده است. اغلب مجموعه شرایطی در کنار یکدیگر قرار گرفته و باعث پیچیدگی سررشته‌های فکری می‌شوند. ممکن است کوچک‌ترین مشکلات با یکدیگر ادغام شده و به معضلی لاینحل در پندار فرد تبدیل شوند. به همین دلیل، سهم منطق در تصمیمات اخذشده به‌شدت کاهش می‌یابد و راه‌حل‌های احساسی به ذهن فرد خطور می‌کند که ممکن است از نظر منطق ریاضی کم‌ترین ارتباطی به گره‌ی اصلی نداشته باشند. شاید تجربه‌ی پیاده‌روی  زیر باران یا کوه‌نوردی در یک صبح دل‌انگیز چنان گشایشی فراهم آورد که خارج از محدوده‌ی هر تفسیری باشد. یکی از جنبه‌های نبوغ‌آمیز شعــر نیز نمایش کنش‌هایی در ظاهر بی‌ارتباط به داستان است که در واقع کوششی ملتمسانه برای الهام گرفتن‌اند.

در نهایت با رسیدن میجا به بازتعریفی از زیباشناسی، پیامی برجسته از فیلم حاصل می‌شود : این‌که در زندگی روزمره ناهنجاری‌ها وجود دارند و هنر، بیرون کشیدن زیبایی از دل این پلشتی‌هاست.  پارادوکسی به‌غایت دل‌نشین که در سکانس آغازین نیز مشاهده می‌شود: پیکر بی‌جان دختر نوجوان با جریان رودخانه کشیده شده و در کناره‌ی آن به سکون می‌رسد. سپس هم‌زمان با تصویری کلوزآپ از جسد، نام فیلم با حالتی شاعرانه بر تصویر نقش می‌بندد.

چینش استادانه و ریتم آرام، به فیلم اجازه می‌دهند تا بستر آن به‌خوبی شکل گرفته و با پیش‌روی داستان نمو پیدا کند. به علاوه، سیر تحول شخصیت ـ که در زیرلایه گنجانده شده ـ پایان شگفت‌انگیز و ماورایی فیلم را رقم می‌زند… شــعر بدون شک یکی از بهترین فیلم‌های امسال است که به‌سادگی ذهن را رها نخواهد کرد.

 

۲ دیدگاه

  1. novamber rain

    ۰۶/۳۱/۱۳۹۰, ۱۱:۰۲ ب.ظ

    قلمت خیلی روونه…از نقدات لذت میبرم…منم نقد میکنم،واسه خودم اما نمیتونم به قلم بیارمش…

    پاسخ

ارسال پاسخ به شاهد

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد