نگاهی به فیلم آلزایمر ساخته‌ی احمدرضا معتمدی

, , ۱ دیدگاه



احمدرضا معتمدی را عمدتاً با آثاری نامتعارف در سینمای ایران می‌شناسیم. علاقه‌ و شیفتگی زیاد او به فلسفه و بازنگری واقعیات مرسوم، همواره نمودهای بارزی در آثار او داشته‌اند و تبدیل به درون‌مایه‌ی اصلی آثار او شده‌اند. به نظر می‌رسد از خلال مفاهیم مطرح شده در آثار او مفهوم «ایمان» و «باور» بیش‌ترین سهم را در مضمون فیلم‌های او داشته‌اند. پایه و اساس و شالوده‌ی سه ساخته‌ی مهم او یعنی زشت و زیبا، دیوانه‌ای از قفس پرید و آلزایمر، بر همین مبنا شکل گرفته‌اند. در زشت و زیبا، تحول و دگردیسی یک دزد و نهایتاً اعتقاد و دعای او برای رفع خشکسالی در آن محیط بدوی، گره‌گشایی نهایی فیلم را شکل می‌داد و در دیوانه‌ای از قفس پرید، ایمان آوردن یلدا به حقانیت روزبه در اواخر فیلم، ورق را برگرداند و پایان غافل‌گیرکننده‌ای برای فیلم رقم زد و حالا در آلزایمر، معتمدی با ارائه‌ی داستانی کم‌ابهام‌تر نسبت به دو فیلم ذکر شده، سعی کرده با زبانی ساده‌تر عقل معاش را به چالش بکشد و دغدغه‌های فلسفی مورد علاقه‌اش را تصویر کند. اما آلزایمر با تمام حسن‌هایش ـ که بیش‌تر مربوط به حوزه‌ی اجراست ـ در مجموع فیلمی نیست که کارگردانش ادعا می‌کند.

آلزایمر از نظر مضمونی و درون‌مایه به‌نوعی ادامه‌ی زشت و زیبا و دیوانه‌ای از قفس پرید است. انکار واقعیت و اثبات حقیقت تمام آن‌ چیزی‌ست که آلزایمر می‌کوشد اثبات کند اما مشکلش این‌ است که تلاشی برای اثبات این ادعا در فیلم صورت نمی‌گیرد که هیچ، اوضاع کاملاً برعکس پیش می‌رود. زنی به ‌نام آسیه (مهتاب کرامتی) در پی یک تصادف، مرگ همسرش را باور نمی‌کند و به یک آسایشگاه روانی تبعید می‌شود. مردی غریبه پس از بیست سال سر می‌رسد و آسیه او را شوهر گمشده‌اش می‌پندارد. کشمکش آسیه با برادرش محمود و برادر شوهرش نعیم برای اثبات این‌که آن مرد غریبه شوهرش است، تمام ماجراهای فیلم را تشکیل می‌دهد. معتمدی با انتخاب درست محیطی به‌شدت سنتی سعی کرده چالش بین عقل و دل را پررنگ‌تر نشان دهد. دنیای سنتی فیلم این کارکرد را دارد که رفتار آمرانه‌ی محمود و مظلومیت آسیه را باورپذیرتر نشان دهد اما ارائه‌ی اطلاعات ناقص در مورد شخصیت‌ها باعث الکن شدن قصه شده و سبب شده معتمدی در بیان آن‌چه قصدش را داشته، چندان موفق نشان ندهد. رفتاری که از آسیه می‌بینیم بیشتر از آن‌چه نمایان‌گر ایمان او به مرد غریبه باشد، روان‌پریشی و شوکه شدن ناشی از فقدان همسرش را به ذهن متبادر می‌سازد و به‌ جای آن‌که باعث شود تماشاگر در مورد حضور او در آسایشگاه روانی با او هم‌ذات‌پنداری کند، باعث می‌شود آن را به‌عنوان امری کاملاً منطقی قبول کند. ابهام زیادی که در مورد دو شخصیت مهم فیلم، یعنی آسیه و نعیم، وجود دارد با رویکرد طنازانه‌ای که معتمدی برای پیرنگ داستانش انتخاب کرده در تعارضی بنیادین است. سکوت‌های مرگ‌بار آسیه و نعیم در بسیاری از جاهای فیلم غیر از سکته انداختن در فیلم نقش دیگری را ایفا نمی‌کنند. برای همین است که تماشاگر بیش‌تر از آن‌که قادر به درک آسیه و پی بردن به درونیات نعیم باشد، مجذوب رفتارهای انفجاری محمود و شیرین‌کاری‌های کله‌خراب و درگیری‌های آن‌ها می‌شود. وقتی هم که فیلم تمام می‌شود، لااقل از محمود و کله‌خراب تصویری در ذهن‌مان داریم اما از آسیه و نعیم چیز زیادی در خاطرمان نمی‌ماند. در حالی ‌که چنین مضمون غریبی برای تأثیر بر تماشاگر به مقدمه‌چینی و شناخت بیش‌تری در مورد شخصیت‌ها نیاز دارد. تماشاگر چگونه باید آسیه را بفهمد در حالی ‌که غیر از نگاه‌های غم‌بار و خیره‌ی او چیز دیگری نصیبش نمی‌شود؟ بماند که مهتاب کرامتی گزینه‌ی خوبی برای این نقش نیست (به شخصه نمی‌دانم که چرا مهتاب کرامتی در سال‌های اخیر عمدتاً نقش‌هایی را ایفا کرده که به‌نوعی ویِژگی مشترک همه‌ی آن‌ها تخریب صورتش و زشت کردنش بوده‌ است؟). انکار آسیه خطاب به مأموری که کارت شناسایی امیرقاسم و جنازه‌ای سوخته را به او نشان می‌دهد (به این دلیل که بوی شوهرش را نمی‌دهد) چگونه باید پذیرفته شود؟ و یا مثلاً این‌که خود شخصیت کله‌خراب بارها و بارها اعتراف می‌کند که توسط شخص دیگری برای جازدن خودش به ‌عنوان امیرقاسم وارد زندگی آسیه شده و تکیه‌ی فیلم‌ساز بر حقانیت حرف‌های آسیه را تماشاگر چگونه باید هضم کند؟ معتمدی برای آن‌که تماشاگر، کله‌خراب را آدمی کلاٌش و کلاه‌بردار و آسیه را آدمی روان‌پریش نشان دهد از هیچ تلاشی فروگذار نکرده (به تفاوت قد‌ و قامت آسیه و کله‌خراب هم که حتماً توجه کرده‌اید) و انتظار دارد تماشاگر عکس این را بپذیرد و درست به همین دلیل است که نام فیلم هم که احتمالاً قرار بوده تلنگری به تماشاگرش باشد، کارکردش را از دست می‌دهد و از همین‌جا می‌توان ردپای نگاه شبه‌روشنفکری در فیلم‌های به‌اصطلاح روشنفکری را در فیلم مشاهده کرد. همان نگاهِ از بالا به تماشاگر که آفت سینمای شبه‌روشنفکری در سینمای ایران بوده ‌است.

فیلم مسافران (بهرام بیضایی) را حتماً خاطرتان هست که بیضایی چگونه با دیالوگ‌نویسی فوق‌العاده ظریفش، ابعاد وجودی شخصیت مادربزرگ را از قبل برای بیننده‌اش ترسیم می‌کرد تا در مواجهه با شوک پایانی فیلم ارتباطش با فیلم قطع نشود. این همان حلقه‌ی مفقوده در فیلم آلزایمر است که فیلم را برای تماشاگر غیرقابل‌هضم می‌کند وگرنه آلزایمر در چگونگی پیش‌برد قصه و ارائه‌ی فضایی باورپذیر از زندگی قشر مورد نظر فیلم‌ساز، مشکل زیادی ندارد. نشانه‌ها و نمادهایی نظیر شعبده‌بازی کله‌خراب به معنای به چالش کشاندن واقعیت و شغل نعیم و محمود که جلوه‌ای از شکنندگی واقعیت را تداعی می‌کنند، به‌خوبی در بافت قصه تنیده شده‌اند. اما مشکلی که به آن اشاره کردم آن‌قدر نقش پررنگی در فیلم بازی می‌کند که فاصله‌ی تماشاگر و فیلم را پرنشدنی می‌نماید. به نظر می‌رسد احمدرضا معتمدی در ارائه‌ی آن‌چیزی که مدنظرش بوده، موفق نیست اما در مورد آن چیزی که مربوط به ذات سینماست، موفق‌تر عمل کرده‌ است.

نکته‌ای که باید آن را به فال نیک گرفت دوری جستن معتمدی از اغراق همیشگی در فرم آثارش است که این مهم به نظر نگارنده برگ برنده‌ی فیلم‌ساز در ارتباط با مخاطب است و احتمالاً باعث ارتباط بهتر آلزایمر در قیاس با آثار قبلی معتمدی با تماشاگر خواهد شد. ساختار ساده‌ و شسته‌رفته‌ی فیلم به همراه بازی‌های خوب مهدی هاشمی و مهران احمدی و حمید ابراهیمی را هم می‌توان از امتیازات آلزایمر برشمرد. سکانس‌های مربوط به حضور کله‌خراب و محمود در کلانتری و سکانس‌های حضور کله‌خراب در خانه‌ی آسیه هم خوب از کار درآمده‌اند. هر چند برخی شخصیت‌ها و روابط مثل ارتباط مأمور کلانتری با مأمور زیردستش از حد کلیشه‌های مرسوم فراتر نرفته‌اند، اما به هر حال مجموعه‌ی این امتیازات، همان‌طور که اشاره کردم، منجر به خلق اثر چندان درخشانی نشده ‌است چون جان‌مایه‌ی اثر به دلیل پرداخت ناموزون فیلم‌نامه به کلی به حاشیه رانده شده و فرصتی برای خودنمایی نیافته ‌است. آلزایمر به غذایی شبیه است که مخلفاتش از خود غذای اصلی خوشمزه‌تر هستند! البته آلزایمر در فیلم‌نامه‌اش هم از مشکلاتی رنج می‌برد: این‌که چطور آسیه در آگهی گم‌شدن امیرقاسم آدرس آسایشگاه را می‌دهد، اما کله‌خراب سر از محل زندگی او درمی‌آورد. و جالب‌تر این‌که همدست کله‌خراب هم به‌راحتی محل زندگی آسیه را پیدا می‌کند. معتمدی برای طرح سئوال فلسفی‌اش یا به‌عبارتی، جدال حقیقت و واقعیت، تلاش کارآمدی انجام نداده و به همین خاطر تفسیرهای فلسفی خود کارگردان در مورد اثرش راه به جایی نمی‌برند. سینمایی که معتمدی سال‌هاست نسبت به آن علاقه نشان می‌دهد سینمایی سخت و پیچیده است که برای عرضه‌ به مخاطب راه‌های تازه‌تر و روشن‌تری را می‌طلبد. گنگی موجود در اغلب آثار معتمدی، از او با همه‌ی توانایی‌هایش فیلم‌ساز متوسطی ساخته ‌است. متاسفانه همین گنگی در برخی روابط و شخصیت‌ها در فیلم دیگر معتمدی یعنی دیوانه‌ای از قفس پرید هم کاملاً نمود داشت و باعث شد فیلم به اندازه‌ای که لایقش بود، مورد توجه منتقدان و تماشاگران قرار نگیرد. در حالی‌ که اگر دیوانه‌ای از قفس پرید در دادن اطلاعات و خط‌وربط داستانی کمی بازتر و شفاف‌تر عمل می‌کرد، معتمدی یک اثر بسیار بسیار درخشان و درجه‌یک در کارنامه‌اش داشت. هرچند به اعتقاد نگارنده همچنان دیوانه‌ای از قفس پرید بهترین و کامل‌ترین اثر معتمدی‌ست.

 

یک دیدگاه

ارسال پاسخ به مهدی ملک زاده

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد