نگاهی به این‌جا بدون من

, , ۲ دیدگاه

 

اقتباس به سبک ایرانی

اولین چیزی که راجع به این فیلم شنیدم این بود که فیلم اقتباسی‌ست از یکی از مشهورترین نمایش‌نامه‌های تنسی ویلیامز به نام باغ‌وحش شیشه‌ای. تنها دانستن همین موضوع، کنجکاوی آدم را برمی‌انگیخت تا فیلم را ببیند و بداند چطور می‌شود آن را با فرهنگ ما ایرانی‌ها آمیخت.

داستان این فرهنگ ایرانی هم برای خودش ماجرایی شده است. می‌گوییم فلان فیلم یا نمایش‌نامه با فرهنگ ما سازگاری ندارد یا قابل اقتباس نیست یا اگر هم اقتباس شود، چیز خوبی در‌نمی‌آید. عادت داریم فرهنگ ایرانی را با مردی که زیرشلواری چهارخانه‌ی آبی پوشیده یا مردی که با مشت پیاز را خرد می‌کند و امثال این‌ها بشناسیم. کمی باید در این مورد بیش‌تر تامل کنیم. فرهنگ ایرانی را نباید محدود به این کلیشه‌ها کرد.

دو فیلم شاخص در تاریخ سینما از روی نوشته‌های تنسی ویلیامز ساخته شده‌اند : اتوبوسی به نام هوس و گربه روی شیروانی داغ که از بهترین‌های سینمای کلاسیک به حساب می‌آیند. البته در سال ۱۹۸۷ پل نیومن فیلمی را براساس همین نمایش‌نامه‌ی باغ‌وحش شیشه‌ای ساخت که کم‌تر دیده شده است.

 داستان من و تو

این‌جا بدون من داستان غریبی ندارد. داستانی‌ست که در همه‌ی خانواده‌ها، کم‌و‌بیش، سراغ داریم. داستان درک نشدن‌ها، گرفتاری‌ها، نرسیدن‌ها و نیامدن‌ها. اما چیزی که این فیلم را برجسته می‌کند، نوع خلق موقعیت‌هایی‌ست که شخصیت‌ها با آن درگیرند.

کاربرد نماهای نزدیک و چشم‌ها

در این‌جا بدون من چندان به لایه‌های درونی شخصیت‌ها پی نمی‌بریم. نه این‌که برای‌مان دور و بیگانه باشند، اما چیزی از گذشته‌ی این خانواده نمی‌دانیم.  چرا احسان (صابر ابر) این‌قدر عصبی‌ست و بیماری‌اش تنها به جنبه‌ی جسمی او مربوط نمی‌شود؟ روح احسان است که بیمار و عصبی و متلاشی‌ست.

در این‌جا بدون من، سه شخصیت را دنبال می‌کنیم. مادر (فاطمه معتمد آریا)، یلدا(نگار جواهریان) و احسان. اما فیلم بیش‌تر روی موقعیت‌های زندگی و کنش‌های احسان می‌گذرد. فیلم با فلش‌فورواردی از او شروع می‌شود و با نگاه‌های حسرت‌وارش هم به پایان می‌رسد.

موردی که در فیلم بسیار به چشم می‌خورد، حضور نزدیک دوربین به صورت و چشم‌های شخصیت‌هاست. همه سعی می‌کنند که هر طور شده، گرفتاری‌ها را با به روی یکدیگر نیاوردن و یا سرپوش گذشتن بر روی آن‌ها، نادیده بگیرند. این ویژگی بیش‌تر در کارهای ویران‌گرایانه‌ی مادر نمایان است. او حاضر نیست تا معلول بودن دخترش را بپذیرد و آن را نفی می‌کند و آن را تنها یک نقص کوچک می‌داند که نباید آن را بزرگ کرد. اما هم خود او می‌داند و هم یلدا که این چیزی بیش‌تر از یک ضعف کوچک است و نگاه‌ها و افکار دیگران همیشه بر روی یلدا سنگینی کرده است. اما چشم‌ها هیچ‌گاه دروغ نمی‌گویند. نمای پایانی فیلم می‌تواند مثال خوبی برای این حرف باشد. آن‌چه می‌بینیم، فضایی کاملاً شاد و سرخوشانه با استفاده‌ی دقیق و حساب‌شده از رنگ‌ها و موقعیت شخصیت‌هاست. احسان دور از آن‌ها به خانواده‌اش نگاه می‌کند و از دور، گویی او هم راضی‌ست. اما هرچه به نمای بسته‌تر از چهره‌ی احسان می‌رسیم، دیگر از این سرخوشی خبری نیست. حالات چهره و چشم‌های احسان به ما می‌گویند که درون او غوغاست. فیلم‌برداری حساب‌شده‌ی این فیلم، به بیننده کمک می‌کند تا دریافت بهتر و عمیق‌تری از عمق وجود شخصیت‌ها و حالات درونی‌شان پیدا کند .

 عشق به سینما

شاید بعد از فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما، این دومین فیلم ایرانی باشد که این‌قدر به مفهوم سینما در زندگی یا زندگی در سینما پرداخته است. این‌جا بدون من یک سینماپارادیزوی ایرانی‌ست. احسان برای فرار از زندگی و گرفتاری‌هایش، به سینما می‌رود و شکی نسیت که خیره شدن او به پرده‌ی سینما با چشم‌هایی که پلک هم نمی‌زنند، توتوی فیلم سینماپارادیزو را تداعی می‌کند. او زندگی می‌کند تا به آرزویش ـ که کار در عالم سینماست ـ برسد. او به سینما می‌رود تا برای لحظاتی هم که شده، خودش نباشد و فکروخیال‌هایش دست از سر او بردارند. او با سینما و مجله فیلم‌هایش خوش است و این چیزی‌ست که به زندگی او اعتبار و معنا می‌دهد.   

 بازی‌های حساب‌شده

تمام تکنیک‌های فیلم‌برداری و کارگردانی حساب‌شده‌ی بهرام توکلی یک طرف و بازی قدرتمند و دیدنی بازیگران این فیلم هم یک طرف. فاطمه معتمد آریا بدون اغراق و بزرگ‌نمایی از ارزشمندترین بازیگران زن سینمای ماست. او چنان در نقش‌هایش (و به‌طور مشخص در این فیلم) محو می‌شود و طبیعی بازی می‌کند که گاهی تصور این‌که بازیگر دیگری به جای او در این نقش ظاهر شود، بسیار بسیار دشوار و دور از ذهن می‌نماید.

صابر ابر هم تبدیل شده است به یک سوپراستار؛ بازیگری که با تلاش بسیار، از مجری‌گری در تلویزیون و سپس هنرنمایی در صحنه‌ی تئاتر، حالا یک ستاره‌ی سینماست. او نه چشمانی روشن دارد و نه  یک شبه به این موفقیت‌ها رسیده. ابر حق دارد که بیش‌تر از این‌ها بدرخشد و سال‌های سال از بازی‌هایش لذت ببریم. نگار جواهریان هم که نقشی نامتعارف دارد، یکی دیگر از دلایل عمده‌ی موفقیت این‌جا بدون من است.

 مرثیه ای بر یک رویا

پایان‌بندی فیلم یکی از نقطه‌قوت‌های آن است. شاید برای مخاطب ایرانی دیدن زندگی یلدا و رضا (پارسا پیروزفر) پایانی سرهم‌بندی‌شده به نظر برسد. احسان و نگاه‌هایش نه‌تنها این حس را در چند ثانیه‌ی آخری از مخاطب می‌گیرند، بلکه شاید همان چند ثانیه‌ی آخر نتیجه گیری‌ها و محاسبات‌مان را از یک پایان خوش به هم بزنند. رویای احسان برای کار در سینما نابود شده و گرچه او از شادی خانواده‌اش راضی به نظر می‌رسد اما نگاه پر از غمش می‌رساند که او جایی در این میان ندارد. این‌جا جایی‌ست که شاید بدون او شادتر باشد.  

 

۲ دیدگاه

  1. هانیه مزاری

    ۰۹/۰۵/۱۳۹۰, ۰۱:۲۶ ب.ظ

    نقد خوبی بود
    فقط حس میکنم شاید شما پایان فیلم رو درست برداشت نکردین! چون از صحنه ای که یلدا میگه: “رضا زنگ زده” فیلم وارد رویاهای احسان میشه و در واقع پایان فیلم نابودی اونهاست و باقی خیالات رضاست که حین فرار باهاش همراهن و البته در واگویه اش در سکانس های پایانی در مورد سینما هویدا میشه این موضوع!‌ اینکه احسان میگه:” میشه شخصیتهای فیلمها رو باز دید و تو ذهن اونجور که میخوایم بسازیم!” مستقیما اشاره به پایان متفاوت فیلم داره ! شاید هم متوجه خیالی بودن پایان شدین و اگر شدین درست در موردش ننوشتین! چون از انتهای مطلبتون پرواضحه که میگید تنها احسان خوشبخت نشد و…
    ببخشید جسارتم رو

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد