نگاهی به فیلم “چه زود تاریک می‌شود”

, , ارسال دیدگاه

اولین فیلم بلند آقای مارکوس افرون فیلم به‌شدت ناامیدکننده‌ای‌ست. مجموعه‌ای از الگوها و کلیشه‌های نانوشته‌ی هالیوود این سال‌ها در خلق فیلم‌های به اصطلاح تریلر است که کوچک‌ترین خلاقیتی در‌ آن‌ها دیده نمی‌شود. داستان دو دختر توریست دوچرخه‌سوار که به آرژانتین سفر می‌کنند و با ربوده شدن یکی از دخترها به نام الی، دوستش استفانی جست‌وجویی به اصطلاح پرماجرا را برای یافتن او آغاز می‌کند. در ابتدای فیلم تصاویر شکنجه‌ی دختری به ‌نام کاملیا را می‌بینیم که در محیط نامعلومی اسیر شده و سپس با ورود دو دختر به آرژانتین، ماجرا را پی می‌گیریم. نمی‌دانیم از کجا آمده‌اند و کارگردان کوچک‌ترین نشانی از گذشته‌ی آن‌ها به ما نشان نمی‌دهد. وجود نشانه‌هایی مثل اعلان گم شدن کاملیا در اوایل داستان کمکی به فیلم نمی‌کند که هیچ، داستان را کاملاٌ قابل پیش‌بینی ‌می‌کند. همچنین ارتباط الی با آن پسر ناشناس که منفی بودن از سرورویش می‌بارد، احتمال قربانی شدن او را به قطعیت تبدیل می‌کند. دیگر عادت کرده‌ام که در آثار این‌چنینی همواره شخصیتی که بی‌پرواتر است در انتها قربانی خواهد شد. این فیلمی‌ست که از روی قیافه‌ی آدم‌هایش، به‌راحتی می‌توان پی به نیات درونی‌شان برد. تماشاگر به‌شدت از فیلم جلوتر است. کارگردان حتی از جزئیاتی مثل هشدار آن زن مهمان‌دار در مورد آن روستای مخوف هم استفاده چندانی نبرده است و به مضحک‌ترین شیوه‌ برای گرفتار کردن دو دختر جوان در بحرانی که پیش رویشان است، اکتفا می‌کند. به این سکانس دقت کنید: استفانی در اتاق هتل مشغول استراحت است. ساعت رومیزی برقی را برای فردا صبح ـ که قرار است با الی با اتوبوس از آن محل بروند ـ کوک کرده است. در بیرون اتاق الی با آن پسر ناشناس مشغول معاشقه است که ناگهان با پسر بحثش می‌شود و استفانی از اتاق بیرون می‌آید و الی را به اتاق می‌برد و در را می‌بندد. پسر طوری به در می‌کوبد که دوشاخه‌ی ساعت از پریز بیرون می‌آید و سبب خواب ماندن آن‌ها و جا ماندن از اتوبوس می‌شود و در ادامه، علی‌رغم هشدار آن زن مهمان‌دار که نقشش را همان پیرزن دوست‌داشتنی فیلم بابل بازی می‌کند، به روستای نفرین‌شده می‌روند و باقی ماجرا هم…… که لابد حدسش را می‌زنید. استفاده از p-o-v عنصر خطرناک فیلم در مواجهه با قربانی حالا دیگر به کلیشه‌ای‌ترین و دم‌دست‌ترین شیوه برای القای ترس در تماشاگر تبدیل شده که مدت‌هاست تاثیرش را از دست داده است. جالب است که انگار رباینده‌ی الی که آن‌ها را تعقیب می‌کرده، حدس می‌زده که آن دو احتمالاً دعوایشان خواهد شد و استفانی آن‌جا را ترک خواهد کرد و او به‌راحتی الی را خواهد ربود. از طرفی با شخصیت‌هایی (شخصیت؟) مثل آن مرد مهمان‌دار و یا آن پیرمرد در جاده طرفیم که بودونبودشان کوچک‌ترین تاثیری در داستان فیلم ندارد.

از سوی دیگر، مایکل و کالوو (پلیس) هم همان نقشی را ایفا می‌کنند که به‌راحتی از روی چهره‌هایشان حدس‌زدنی‌ست. همانند سریال‌های تلویزیونی خودمان. نحوه‌ی معرفی مایکل و درگیری او با آن پسر ناشناس در اوایل فیلم باعث می‌شود که با وجود پیدا کردن دستبندی همانند دستبند الی، تماشاگر کوچک‌ترین شکی برای بی‌گناه بودن او به دل راه ندهد. خون‌سردی بیش از حد پلیس هم در مواجهه با اضطراب استفانی، در همان اوایل ورود او به داستان، هویت او را لو می‌دهد. انگار هر ترفندی که فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان برای معرفی شخصیت‌ها به کار گرفته‌اند، به ضرر خودشان و اثر شده ‌است. فیلم به جز تصاویری زیبا از محیط شکل‌گیری داستان هیچ‌چیز دندان‌گیری ندارد. البته احتمالاً مثل فیلم‌هایی از قبیل پیچ اشتباه و تپه‌ها چشم دارند باید منتظر قسمت دوم این فیلم نیز باشیم. معلوم نیست با وجود نمونه‌های پرشماری از چنین فیلم‌هایی، هدف سازندگان فیلم چیست؟ هنوز خاطره‌ی خوش تماشای فیلمی مثل فعالیت فراطبیعی که کارگردان علی‌رغم استفاده از دوربین روی دست چه‌طور تماشاگر را در ترس آن زوج نگون‌بخت شریک می‌کرد، از یادمان نرفته است. خلاصه این‌که : اگر این فیلم به دستتان رسید وقت‌تان را بیهوده تلف نکنید.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد