نقدی بر آقا یوسف ساخته‌ی علی رفیعی

, , ۳ دیدگاه

 

آقا یوسف بیان‌گر تضاد بین عشق و پذیرفتن واقعیت‌های پیش روست. تصویرگر پدری که زندگی بدون دخترش برای او معنایی ندارد و با فوت همسر و مهاجرت پسرش، تنها دل‌خوشی خود را در رعنایش می‌بیند. دختر نیز به‌خوبی به این عشق آگاه است ولی واقعیت‌های زندگی مدرن و تفاوت جهان‌بینی نسل‌ها ـ که به عنوان اصلی‌ترین تم داستان مطرح می‌شود ـ باعث تقابل ناخواسته‌ی آن‌ها می‌شود. در این میان، آقا یوسف ناگزیر است ماهیت کنونی زندگی را بپذیرد؛ حتی اگر به ترک او منجر شود؛ که ناخوشایند ترین کار نزد اوست. (دیالوگ‌های او و دخترش در مورد شازده کوچولو)

علاوه بر مورد آقا یوسف و رعنا، فیلم زمان قابل‌توجهی را به نمایش دیگر خانواده‌ها اختصاص می‌دهد و با این قالب‌ریزی سعی دارد با بررسی چالش‌های مشترک به واکاوی «شکاف نسل‌ها» به مثابه‌ی یک بحران اجتماعی بپردازد. برای بررسی جزئی‌تر، صحنه‌های فیلم را مورد بررسی قرار می‌دهیم:

۱٫ مقدمه‌ی داستان : معرفی آقا یوسف. عشق بی‌اندازه‌ای که به دخترش دارد. نشان دادن نخستین خانواده‌ای که آقا یوسف به نظافت خانواده‌ی آن‌ها می‌پردازد و عدم ارتباط شایسته‌ی اعضای خانواده. صحبت با مرتضی به عنوان دوست صمیمی و جدایی مرتضی از همسر و دل‌تنگی او برای دیدار دخترش.

۲٫ نقطه‌ی عطف نخست : آقا یوسف هنگام کار در منزل دکتر نواب، صدای رعنا را بر روی پیام‌گیر می‌شنود (روی گردان شدن تدریجی آقا یوسف از دخترش).

۳٫ نشان دادن خلاء های موجود در چند خانواده از دیدگاه آقا یوسف به عنوان عنصری خارجی:

زوج سالخورده‌ی ارمنی.

پسر جوانی که از پدر بیمار خود پرستاری می‌کند.

ملاقات آقا یوسف با عروس و نوه‌اش در پارک.

۴٫ نقطه‌ی عطف دوم :  آقا یوسف پس از ابراز ناراحتی و مشاجره، به دخترش سیلی می‌زند.

۵٫ کافی شاپ

۶٫ حضور دوباره‌ی آقا یوسف به عنوان نظافت‌چی:

توهین زننده‌ی پسر یک خانواده به پدرش. واکنش آقا یوسف.

صحبت با پیرمرد.

۷٫ رعنا و مریم به دیدار بانوی همسایه می‌روند.

۸٫ کلانتری:

نقطه‌ی عطف سوم.. آگاهی آقا یوسف از وجود دختر سرخ‌پوش.

صحبت با دختر سرخ‌پوش و آسودگی خاطر مقطعی او.

۹٫ شام خانوادگی

۱۰٫ دردسرهای پیش‌آمده برای مرتضی : تهدید‌های تلفنی برای دکتر. مورد اتهام قرار گرفتن او و ملاقات با یوسف و مریم در زندان.

۱۱٫  سکانس نهایی در خانه‌ی دکتر :

گفت‌و‌گوی آقا یوسف با همکار نظافت‌چی.

ورود رعنا به خانه و ترک آقا یوسف.

اگر محوریت موضوعی فیلم را پیرامون گسستگی نسل‌ها (به طور عام) و نمود آن در خانواده‌ی آقا یوسف (به طور خاص) در نظر بگیریم، فیلم‌نامه تا قسمت چهارم روندی کاملاً طبیعی و هم‌گون پیش می‌گیرد : آقا یوسف به واسطه‌ی شناختی که می‌پندارد از شخصیت دکتر نواب دارد، شدیداً مخالف ارتباط او با رعناست. این مخالفت در وهله‌ی اول با سرد شدن پدر نسبت به دختر نشان داده می‌شود چرا که به دلیل پنهان‌کاری آقا یوسف در مورد شغلش، امکان برقراری گفت‌و‌گو وجود ندارد و فیلم به صورت طعنه‌آمیزی این فقدان ردوبدل شدن دیالوگ را گوشزد می‌کند. حتی این سرد شدن به‌صورت تدریجی صورت می‌گیرد تا آزرده‌خاطری پدر با بی‌رحمی بیشتری بر دل رعنا بنشیند. (آقا یوسف صبح‌ها سه عدد نان سنگک می‌خرید : یکی برای زن همسایه، یکی برای صرف صبحانه به همراه دخترش و دیگری برای هم‌نشینی با دوستش مرتضی اما به‌تدریج حضور خود و سپس سهم نان را از دخترش دریغ داشت تا ناراحتی خود را این‌گونه القا کند).

این تقابل با مشاجره‌ی لفظی و سیلی زدن به رعنا به اوج می‌رسد. آقا یوسف از این عمل خود ناراحت و پشیمان به‌نظر می‌رسد (صبح روز بعد، میز صبحانه را می‌بینیم که دوباره نان سنگک بر روی آن قرار دارد و آقا یوسف که با نگرانی منتظر آغوش باز دخترش است). او می‌داند که راهی جز پذیرش واقعیت‌ها ندارد و فیلم تلاش می‌کند از این نقطه به بعد، روند تغییر ذهنیت آقا یوسف و چگونگی کنار آمدن با وضع موجود را نشان دهد. دختر سرخ‌پوش به عنوان کاتالیزور فکری آقا یوسف، با حالتی رمزآلود وارد داستان می‌شود و خاطر او را نسبت به احتمال رابطه‌ی دخترش با دکتر تسلی می‌بخشد و تصویر دختری هرزه را از ذهن آقا یوسف دور می‌کند. پدر در این شادمانی غیرمنتظره بیش‌تر به دخترش و حقوق طبیعی او از زندگی فکر می‌کند. هنگام صرف شام (۹)، او را از قید خود می‌رهاند و آزادی خاطر را حق مسلم او می‌شمارد. البته او به هیچ‌وجه فکر نمی‌کند که واقعاً دخترش با دکتر در ارتباط باشد اما پس از درک این موضوع در سکانس پایانی، به دلیل تحول فکری و پای‌بندی به حقوقی که برای دخترش قائل می‌شود، تصمیم به ترک می گیرد : عکس‌العملی که این بار آگاهانه است.

این شرح کلیت فیلم بود که عناصر زیادی برای دست‌یابی به آن در فیلم‌نامه گنجانده شده است. با بررسی این عناصر می‌توان به نقاط قوت و ضعف فیلم پی برد.

یکی از شخصیت‌های مهم داستان، دختر سرخ‌پوش است که مک‌گافین فیلم محسوب می‌شود. هدف از وجود آن نیز، همان‌گونه که توضیح داده شد، تلنگر زدن به ذهن آقا یوسف است (۸). اما به نظر نگارنده، ایراد اساسی فیلم‌نامه از جایی ناشی می‌شود که برای حضور این شخصیت، مقدمه‌چینی‌ها و معماهای زیادی خلق می‌شود و نویسنده اصرار دارد که به همه‌ی این معماها پاسخ بدهد؛ در حالی که ذات حضور مک‌گافین با وجود ابهام و آزاد بودن برای تفسیر همراه است. اما با اطناب‌های بیش از اندازه، فیلم ناهم‌گون جلوه می‌کند و چه بسا برای بسیاری از مخاطبین اصولاً محوریت موضوع جا نیافتد.

فیلم قصد دارد نوع رابطه‌ی دختر سرخ‌پوش با دکتر (معمای اول) به همراه معمایی را که خود خلق می‌کند (شخصی که با چاقو به دکتر حمله می‌کند)، یک‌جا حل شوند و این گشایش در سکانس نهایی با توضیحاتی که همکار نظافت‌چی آقا یوسف به او می‌گوید، رخ می‌دهد. اما اصولاً طرح ماجرای چاقوخوردن دکتر چه تاثیری در پیش‌برد محوریت داستان دارد؟ اگر کلیت داستان را در نظر بگیریم، تنها توجیه آن رودررویی آقا یوسف و دختر سرخ‌پوش در سکانس کلانتری‌ست که با توجه به تصادف‌های شگفت‌آور فیلم، (مثل شباهت صدای دو دختر، رابطه‌ی رعنا با فردی که به آن شکل آشنای آقا یوسف دربیاید…) مسلماً روش‌های بهتری برای توجیه این رویارویی می‌توانست تدبیر شود؛ حال آن‌که با طرح این معما زمان زیادی از فیلم صرف گشایش آن شده (قسمت۱۰، به طور کامل) و با مانور بیش از حد روی آن، احتمال این‌که تماشاگر در درک محوریت اصلی داستان به بیراهه برود، بسیار زیاد می‌شود. حتی احتمال دارد تماشاگر، به قول معروف، از هر دو ور بام بیافتد و پاسخ به معماها را نیز به طور دقیق درنیابد.

از قسمت ۵ تا سکانس نهایی که قرار است آقا یوسف آگاهانه با واقعیات زندگی کنار آید، کارکرد دو قسمت مبهم می‌ماند. یکی قسمت ۱۰ که به آن اشاره شد و دیگری قسمت ۷٫

درست است که داستان زن همسایه، تلخی ماهیت زندگی و مهربانی آقا یوسف، یکی از لحظات به یادماندنی فیلم را می‌آفریند اما چینش آن در این قسمت از داستان (با توجه به قسمت‌های قبلی و بعدی و همچنین مسیری که داستان در پیش گرفته) ناهم‌گون به‌نظر می‌رسد.

همچنین فیلم ایرادهایی منطقی دارد که در اولویت دوم قرار می‌گیرند : در قسمت ۲ که رعنا روی پیام‌گیر خانه‌ی دکتر پیغام می گذارد، آقا یوسف شماره را یادداشت می‌کند و حتی به آن زنگ می زند. تطابق دادن این شماره با شماره‌ی رعنا چندان کار سختی به‌نظر نمی‌رسد. توجه به این نکته که در پیام، صحبت از جواب مهاجرت به کانادا، خوش‌گذرانی شب قبل و جا گذاشتن وسایل مطرح می‌شود، این احتمال را که پیام از سوی دختر سرخ‌پوش باشد، منتفی می‌کند (توجه کنید به بازگشت دیرهنگام رعنا در شب قبل و صحبت‌هایش با پدر). مگر آن‌که باز از آن تصادف‌های شگفت‌آور رخ داده باشد!

حال مشخص نیست در قسمت ۸، دختر سرخ‌پوش چگونه به آقا یوسف می‌گوید یک عطر هم به همراه شال و گل‌سینه در خانه‌ی دکتر جا گذاشته. آیا واقعاً این وسایل متعلق به اوست؟ (که با توجه به پاراگراف بالا منطقی به‌نظر نمی‌رسد) یا این‌که دور ریختن آن‌ها به بیننده القا می‌کند دختر سرخ‌پوش نقش مک‌گافینی خود را بدون نیاز به دلیل منطقی ایفا می‌کند. خب اگر به این معماها در حد نیاز پرداخته می‌شد، ما نیز به دنبال یافتن جواب دقیق نمی‌بودیم.

افسوس این‌که فیلم موضوعی جالب، برخی جزئیاتی کار شده و داستانی زیبا دارد، اما با زیاده‌گویی و پرداختن به نکاتی که بیننده را از اصل داستان منحرف می‌کند، از فیلمی که می توانست بسیار خوب باشد فاصله گرفته.

البته فیلم سکانس‌های زیبایی دارد. مانند صحبت آقا یوسف با پیرمرد در قسمت ۶ که به گونه‌ای چکیده‌ی کل فیلم محسوب می‌شود. پیرمرد اخلاقیلات را به آقا یوسف گوشزد می‌کند. عشق متقابل آقا یوسف به دخترش را یادآوری می‌کند. او را از محکوم کردن دکتر نهی می‌کند، چرا که آقا یوسف (همان‌گونه که خود اشاره می‌کند) حتی او را درست‌وحسابی نمی‌بیند و تنها ظاهری از زندگی او را در غیابش مشاهده می‌کند. همین دیدار در عین جذاب بودن، کاملاً با محوریت داستان تطابق دارد و تاثیر فراوانی در فرایند آگاهی آقا یوسف می‌گذارد.

اوج زیبایی فیلم به سکانس کلانتری مربوط می‌شود : جایی که با زبان تصویر، آقا یوسف به شباهت صدای رعنا با دختر سرخ‌پوش پی می‌برد. همچنین به میان آوردن داستان شازده کوچولو حالتی استعاری به داستان می‌دهد. (توجه کنید به گل‌سینه‌ای که رعنا بر مانتوی خود نصب می‌کند و اشاره به گل سرخ داستان شازده کوچولو دارد). آقا یوسف انسان‌هایی را به تصویر می‌کشد که توان «اهلی کردن» یکدیگر را ندارند چرا که برای اهلی کردن باید «خیلی خیلی صبور» بود و این با واقعیت دنیای امروز فرسنگ‌ها فاصله دارد. این‌جاست که پدر عاشق، هنگام ترک با خود می پندارد: اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست، برای احساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: گل من جایی میان آن ستاره‌هاست.

 

۳ دیدگاه

  1. novamber rain

    09/23/2011, 02:46 ق.ظ

    نقدت عالی بود اما اگه از رنگها هم میگفتی عالی تر میشد…با اجازه من یه مقدمه میگم:رنگها و کنتراستها در فیلم اقا یوسف با بیننده حرف می زنند…در فرهنگ ایرانی،غذا پختن و وقت صرف این کار کردن،نماد جریان زندگی است و همانطور که در این فیلم میبینیم،رعنا با پختن واستفاده از مواد غذایی با رنگهای زنده،جریان زندگی را نشان میدهد…در خانه ی پیرمرد بیمار میبینیم،رنگها سردند…و زندگی جریان ندارد….در صحنه ای که رعنا و دوستش به خانه ی پیرزن همسایه میروند،پرده ای که کنار میزنند،پس زمینه ای ابی سرد دارد با تکه دوزیهای قرمز و گرم،که این کنتراست زیبا،به بیننده حس هیجان را القا میکند….دکتر رفیعی،رنگ را به دنیای بی رنگ ما معرفی میکند….

    پاسخ
  2. شاهد

    09/25/2011, 02:51 ب.ظ

    بله… رنگ جزء المان های اصلی آثار دکتر رفیعی محسوب می شود. هم در آثار تـئاتری و هم در فیلم پیشین ایشان: “ماهی ها عاشق می شوند”
    البته پدیده ی تحلیل و نقد از منظرهای گوناگون صورت می گیرد و حتی اگر مجال برای بررسی یک اثر از دریچه های متفاوت وجود داشته باشد، برای حفظ پیوستگی متن تلاش می شود تا تمرکز نگاه در یکی-دو وجه خلاصه شود…
    به هر حال از توضیحات خوب شما سپاسگزارم.

    پاسخ
  3. مجتبی خدارحمی

    06/20/2012, 03:27 ب.ظ

    فیلم نقطه ی اوج ش آخرای داستان بود مگه شده دوتا دختر با دکتر دوست بشن یک صدا داشته باشن ؟آخرش معلوم نشد دختره که صداش شبیه دختر آقایوسف بود چی شد.مشخص بود آخرای فیلم اگه آقایوسف بفهمه دخترشو چی کارمیکنه چون وسط فیلم نشون داد که دخترشو نمی تونه کاری بکنه؟

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد