بهترین‌ فیلم‌های سال ۸۹

, , ۲ دیدگاه

راستش را بخواهید این کارها برای من هیچ وقت شکل جدی به خود نمی‌گیرند و بیشتر شبیه‌اند به بازی‌های دوران کودکی: همان حال و هوای شیطنت‌آمیز برای به کار بردن هر ابزاری را دارند که در نهایت منجر می‌شوند به سرخوشی اعجاب‌انگیزی که تنها برای خود فرد باارزش است. خب حالا که بزرگ‌تر شده‌ایم و دغدغه‌ها تغییر کرده‌اند، چیزی هم درونم تغییر کرده است که باعث می‌شود از آن فضای ساده و خیال‌انگیز دور شوم. این نه به این معناست که از بازی کردن دور می‌شوم، بلکه بازی کردن تبدیل می‌شود به امری کاملا خودآگاه (بین خودمان باشد من هنوز ناخوداگاهم بچه‌تر از خودم است). برای تکرار آن حس لذت‌بخش که نه می‌توان قدیمی نامیدش و نه صفت کودکانه را به آن چسباند، راه جدیدی یافته‌ام. بزرگ‌تر شده‌ام و سینما را معشوق خود می‌نامم. چه لذتی فراتر از هم بازی شدن با معشوق؟ این لیست آخر سال، برای من، یکی از همان بازی‌ها‌ست. موقع نوشتن اسم فیلم‌ها اخم نمی‌کنم و با قیافه‌ای حق به جانب به ایرادها و نقاط قوت‌شان نمی‌اندیشم. نه، روش من این نیست. این کار بیشتر شبیه همان نقدها یا بهتر است بگویم به اصطلاح نقدهایی‌ست که خروار خروار برای فیلم‌های گوناگون نوشته می‌شوند و شما می‌توانید بدون دارا بودن هیچ سوادی (سواد به آن معنایی که آکادمی با خود یدک می‌کشد) به ریش نویسنده‌هایش بخندید!

بیایید از این فضا دور شویم. چه معیاری برای سنجیدن ماندگاری یک اثر هنری بهتر از زمان؟ بوده‌اند فیلم‌های بی‌شماری که در سال ساخت خود ـ و یا در نهایت یکی دو سال بعدترش ـ جنجال به پا کرده‌اند. اما امروز حتی خوره‌ترین فیلم‌بین‌ها هم اسم آن فیلم‌ها به گوش‌شان نخورده. لیست من برخلاف همه‌ی لیست‌های دیگر برای سال ۸۹ است نه ۲۰۱۰٫ هر چقدر هم بکوشم خود را باکلاس و فرنگی‌مسلک به چشم بنمایانم، در نهایت یک ایرانی هستم و چندان هم از این وضعیت دل‌خور نیستم. تنها روشم برای انتخاب کردن بهترین فیلم‌های سال این است که می‌نشینم و اجازه می‌دهم تصاویر فیلم‌ها وارد ذهنم شوند. ناب‌ترین و خالص‌ترین راه همین است به نظرم. تصویری که زنده مانده است تصویری‌ست که تاثیر گذاشته است. ۱۰ تصویر اول، ۱۰ فیلم برتر سال من می‌شوند.

تماشای تمام فیلم‌هایی که در سال ساخته می‌شوند! چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ فقط کافی‌ست تصور کنید حجم عظیم تولیدات سینمایی جهان را و از این میان تصور کنید زمان و وقتی را که لازم است برای استخراج کردن آن گوهرهای ناب از بین این همه گل و لای را، تا بی خیال ماجرا شوید. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. فیلم‌های زیادی هستند که نتوانسته‌ام ببینم – منظور فیلم‌های تولید شده در سال ۸۹ است ـ. یکی دو تا هستند که خودم این جا و آن جا، جسته گریخته اسم‌شان را شنیده‌ام و دوست داشتم ببینم‌شان که امکان پذیر نشده. فیلم‌های دیگری هم هستند که نمی‌شناسم و بعدها از بین حرف‌های دوستان خواهم شناخت‌شان. همین چند روز پیش دوستی از یک فیلم انگلیسی می‌گفت که در جشنواره‌ای خارجی دیده بود. یا چرا راه دور برویم؟ همین دیشب رضا کاظمی خبر فیلمی را می‌داد که برایش یکی از بهترین‌های امسال است و آنچه از شواهد معلوم است باید هفت خوان جانکاهی را طی کنم تا موفق شوم فیلم را از رضا بگیرم و ببینم. هفت خوان شورانگیزی که هم یکی از لذت‌های رفاقت با او است و هم یکی از جذابیت‌های جادویی سینما. بین خودمان باشد، ابراز کردن این مسئله در این متن خودش یکی از خوان‌های آن هفت خوان رضاست! شنیدی؟!

بس است دیگر پر حرفی. به ترتیب و با تاکید بر ترتیب!

۱۰- آفریقا/ هومن سیدی

هومن سیدی یکی از بهترین‌های فیلم کوتاه ایران است و دیدن موفقیتش در اولین فیلم بلندش برایم زیباست. و غرورآفرین. مطمئن باشید نسلی که امروز در لایه‌های زیرین سینمای ایران در حال پرورش یافتن است و پیش قراولانش در یکی دو سال اخیر اولین فیلم‌های بلندشان را ساخته‌اند، نوید سینمایی را می‌دهند که از پوست و گوشت همین جامعه است با تمام جنگولک بازی‌های شیرین دنیای نو. «آفریقا»ی هومن سیدی دلیل محکمی‌ست برای این حرف. این فیلم و فیلم‌های دیگر این نسل به قول کاظم مولایی عزیز ـ که یکی از همین فیلم‌سازان نوپا و «دیوانه» است‌ ـ به همه چیز قبل از خودش می‌چسبد. همین «آفریقا» را می‌توانید به برادران کوئن و تارانتینو و چند نفر دیگر بچسبانید. ولی در نهایت این فیلم مال هومن سیدی‌ست فیلمی‌ست که در ایرانی بودنش لحظه‌ای نمی‌توانید شک کنید. و مهم‌تر از همه دلیل محکم و دندان شکنی‌ست برای تمام اساتیدی که سال‌ها از وجود امری سرطانی حرف زده‌اند که خلاقیت ایرانی را خالی از رنگ و لعاب خلاقیت از ما بهتران می‌کند. راستی نیازی به تعبیر موج نو و موج کهنه هم نداریم. این نسل سینما آرام‌آرام در حال ریشه دواندن است و کاری هم با هیاهو و موج و تخریب و این چیزها ندارد. یک روزی به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که ای دل غافل چه فکر می‌کردیم و چه می بینیم! به امید آن روز.

۹- نویسنده‌ی پشت پرده/ رومن پولانسکی

این فیلم بیشتر از این‌ها حرف دارد. حتی حرف‌هایی دارد که زمان می‌برد درک‌شان کنیم. جدای از این، لبریز است از حس خود پولانسکی به سینمایی که دوست دارد. با یک پایان‌بندی خارق‌العاده که غنیمتی‌ست در این سال‌های پر از ادا و اطوار.

۸- قوی سیاه/ دارن آرنوفسکی

این فیلم باید بهترین امسال می‌بود. اما چیزی در وجودش ریشه دوانده که نمی‌شود بی‌خیالش شد. نمی‌شود از کنارش رد شد و نادیده‌اش گرفت. آن هم فقط و فقط به خاطر خود آرنوفسکی. «قوی سیاه» به غیر از آن یک موضوع، یک شاهکار است؛ به قول دوستی اصلا زمینی نیست و از فضا آمده. به خصوص با ناتالی پورتمن عزیزش که هر چند دیگر نشانی از دخترک «لئون» را ندارد اما ثابت می‌کند که زن بودنش هم زیباست. و در نهایت با یک دیالوگ ساده که بارها برای خودم تکرار کرده‌ام :

_ where is my sweet girl?

_ she’s gone.

۷- میک مک‌ها/ ژان پیر ژوئه

فیلم‌های این مرد همراه فیلم‌های تری گیلیام، گیلرمو دلتورو، هایائو میازاکی و نیل جردن دلیلی محکم هستند برای لزوم حضور داستان در زندگی! خیال‌پردازی و رویا واقعاً یگانه راه فرار از هجوم دنیای مدرن امروز است. این آدم‌ها، این پنج نفر به همراه چند نفر دیگر که من نمی‌شناسم – ولی حتما وجود دارند و فیلم‌های خوبی هم می‌سازند – در هر فیلم خود دنیای واقعی را گره می‌زنند به فانتزی‌هایی که فکر می‌کنیم چیزی بیشتر از داستان‌های پریانی نیستند که بچه‌ها با خودشان این طرف و آن طرف می‌برند. تنها هدف از این گره زدن‌ها و تلفیق کردن‌ها نشان دادن اهمیت حضور داستان است. شاید در اغراق نباشم اگر حرفی را که گیلیام در آخرین فیلم خود می‌زند تصدیق کنم که «دنیا» روی ستون‌هایی از داستان بنا شده است و جایی در اعماق ناشناخته‌ها مردمانی هستند که برای دختر زندگی داستان می‌خوانند تا زنده بماند و زندگی ببخشد! ژوئهی عزیز با تک‌تک فیلم‌هایش تلاش می‌کند ما را به اهمیت این موضوع آگاه سازد. حتی درون ظلمات جنگ و کثافت خشونت نیز داستان جاری‌ست زندگی ما را داستان می‌سازد. ما خودمان داستان هستیم!

۶- پسرم پسرم چه کار کردی؟/ ورنر هرتزوک

تنها می‌توان در ترکیب ورنر هرتزوک و دیوید لینچ به چنین جنونی دست یافت. فرمول نه چندان پنهان این فیلم همین است؛ نه چیزی دیگر. فیلمی که حرف نمی‌زند بلکه با یک آمپول حرفش را مستقیم درون مغزتان تزریق می‌کند. بی‌رحمانه است؟ لازمه‌ی حرف زدن از چنین سرطانی که از زیربنای تاریخ بشری تا به امروز حضور داشته و رخنه کرده در خمیره‌ی بشر، همین است. در ضمن، این فیلم، فیلم خطرناکی‌ست چرا که گنگی ملال‌آورش راه را برای تعبیرهای اشتباه و مسخره باز می گذارد که هیچ، دست‌تان را هم می‌گیرد و خودش شما را پیش می‌برد! پس اگر خیال خراب کردن روزتان را ندارید، بی خیال این یکی شوید!!!

۵- شعبده باز/ سیلیون چومه

برخلاف سال گذشته امسال سال انیمیشن نبود. واقعاً دیگر پیکسار زیادی دارد روی مخم راه می‌رود و دیگر استودیوها زیادی دارند تلاش می‌کنند از پیکسار تقلید کنند. حالا می‌توانیم موافق یا مخالف این حرف باشیم. اما تمام ارزش انیمیشن‌های پیکسار خلاصه می‌شود در یک ایده‌ی جذاب یک خطی و مابقی بازتولید چندین و چندین باره‌ی حرف‌های بارها زده شده است که دیگر برای من یکی خسته کننده‌اند.

چومه با دو انیمیشن کوتاه و دو انیمیشن بلند نشان داده است که حالا حالاها کار دارد و دلش می‌خواهد حرف بزند. رفتن به سراغ یک داستان کهنه از ژاک تاتی و ریختن آن در قالب سیلیون چومه‌ای اصلا کار راحتی به نظر نمی‌رسد. این حقیقتی‌ست انکارناپذیر که فیلم‌های چومه نه این که عاجز از حرف زدن باشند بلکه خود عمداً لب به سخن نمی‌گشایند. تا به حال به حالات و حرکات یک فرد لال دقت کرده‌اید؟ تمام آن حرکات دست و صداهای نامفهومی که ناخواسته از دهانش خارج می‌شوند، از جایی بسیار بسیار عمیق‌تر بیرون می‌ریزند؛ نوعی حس غریب و قابل درکی دورن‌شان جاری‌ست که نمی‌توان درکش نکرد. فیلم‌های چومه هم دقیقاً چنین حسی را دارند و دقیقاً از همان عمق استخراج می‌شوند.

۴-۱۲۷ ساعت/ دنی بویل

این فیلم بیشتر از هر چیز داستان همان قطعه سنگ است. امری که حضور دارد و انسان را در بند می‌کشد. مهم این نیست که چه شکلی ست، مهم این است که وجود دارد در لحظه لحظه‌ی زندگی‌مان. برای لمس کردنش هم لازم نیست که بلند شویم برویم در بین شیارهای یک کانیون پیدایش کنیم. کافی‌ست که تنها برای یک لحظه به خودمان نگاه کنیم. جالب‌ می‌دانید کجاست؟ آن امر بازدارنده، همان قطعه سنگی که دست‌مان را زیرش جا می‌گذاریم و اجازه می‌دهیم ما را ساکن کند و آرام بپوساند، هیچ تلاشی نمی‌کند که ما را به دام بیاندازد. واقعاً هیچ تلاشی نمی‌کند. اصلا کاری به کار ما ندارد! این خود ما هستیم که آن را پیدا می‌کنیم و دستمان را زیر سنگینی‌اش له می‌کنیم و بعد تمام رویاها و آرزوهایمان را. و وقتی کار از کار گذشت، شروع می‌کنیم آه و ناله کردن و غر زدن از عالم و آدم را و یادمان می‌رود که خودمان بزرگ‌ترین دشمن خودمان بوده‌ایم. کاری به ساختار بی‌نظیر و تدوین خیره‌کننده‌ی فیلم ندارم. همین حرفش برای هفت پشتم بس است.

۳- یه حبه قند/ رضا میر کریمی

چه می‌توان گفت راجع به این فیلم؟ به چنین درک از زندگی رسیدن چه قدر هزینه‌بر است آقای میر کریمی؟ به همین سادگی؟

۲- جک به قایق سواری می‌رود/ فیلیپ سیمور هافمن

تا دیروز از بازی هافمن می‌گفتیم و با این اولین فیلم به جرات می‌توانیم از فیلم‌هایش هم بگوییم! این فیلم نه درباره‌ی عشق است و نه درباره‌ی اراده‌ی آدمی! خیال‌تان را هم راحت کنم : کسی در پایانِ داستان فیلم به رستگاری نمی‌رسد. این فیلم درباره‌ی مواجه شدن آدم‌ها با مشکلات زندگی‌شان است. درباره‌ی ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین وضعیت‌های زندگی آدم‌ها : دروغ‌ها، ترس‌ها، دل‌خوشی‌ها و چیزهایی که دوست داریم داشته باشیم و برای داشتن‌شان به هر آب و آتشی می‌زنیم. حالا هر کس نسبت به شخصیت خودش مسیری را انتخاب می‌کند و در این بین آن‌هایی به انتهای روشن مسیر می‌رسند که خالی از همه چیز دارند زندگی‌شان را می‌کنند.

یک توصیه‌ی دوستانه: به خودتان اجازه ندهید از حرف‌های من برداشت‌های آن چنانی بکنید. همینی هست که هست. خیلی ممنون.

۱ – غروب حلزون/ آزاد محمدی

هر واکنشی می‌توانید به این انتخاب من داشته باشید. واکنش‌هایی که همین الان در ذهنم مرورشان می‌کنم. اما حرف من این است : فیلم کوتاه جدا از سینما نیست. حتی سینماتر از فیلم بلند هم هست. برای من، یکی از اضلاع فرعی هم نیست. دقیقاً در بطن امر قرار دارد. ساختنش، به سراغش رفتن و حتی دیدنش سخت‌تر از فیلم بلند است. قبل از دیدن این فیلم حرف‌های زیادی در موردش شنیدم. از نزدیک‌ترین و از بی‌اهمیت‌ترین آدم‌های زندگی‌ام. تقریباً همه داشتند در مورد این فیلم حرف می‌زدند و چیزی نمی‌گفتند. هیچ کس فیلم را نفهمیده بود.اما چرا فیلمی که به گفته‌ی خودشان چیز خاصی نداشت به جز فیلم‌برداری شاهکارش، این همه ذهن‌شان را درگیر خود کرده بود؟ این اولین تکانه برای من بود که فیلم برایم اهمیت پیدا کند. تجربه‌ی بار اول تجربه‌ی گنگی بود. من هم چیزی نفهمیده بودم. اما تمام مدت، حتی تا جایی که در نیمه‌های شب نمی‌دانیم خوابیم یا بیدار، من و رفیق همیشگی‌ام چند بار فیلم را دیدیم و بعد خیره شدیم به هیچ چیز. این جا بود که در لا به لای گفتگوی گنگ‌مان فیلم خودش شروع کرد به حرف زدن. چیزهایی دستگیرمان شده بود. تجربه‌ی نابی‌ست که یک فیلم خودش با شما حرف بزند. اتفاقی‌ست نادر و حتی دست نیافتنی! فردای آن روز، در به در، به دنبال فیلم ساز بودیم و در نهایت پیدایش کردیم. گفتیم فیلم به ما چه گفته است و بسیار متین حرف‌هایمان را نه رد کرد و نه تایید. اما نگاهش برای‌مان بس بود که رضایت را در عمق فریاد می‌زد. جوان نازنینی‌ست این پسر و این اولین فیلم اوست.

پ.ن: امسال سینمای ایران گل کاشت واقعاً. برای من سالی به یاد ماندنی‌ست از این نظر و چند نظر دیگر.

 

۲ دیدگاه

  1. یک دوست

    ۰۱/۱۱/۱۳۹۰, ۰۸:۵۵ ب.ظ

    لیست جالب و زیبایی بود ولی حیف است که در کنار این لیست فیلم جدایی نادر از سیمین نادیده گرفته شود ، حقیقتاً این فیلم یک فیلم جامعه و روانشناختی هست . و به نظر من مرزهای این فیلم فقط محدود به مرزهای ایران نمی باشد بلکه این درد جدایی و اثرات بعد از ان در همه جای دنیا همراه با بشر وجود دارد.
    باز هم از شما آقای علی پناه متشکر و ممنونم.

    پاسخ
  2. فیلم هنری دات کام

    ۰۶/۲۵/۱۳۹۰, ۰۵:۰۷ ق.ظ

    میدونم خیلی دیره اما :
    عشق سگی – ایناریتو
    دشت سوزان – فیام اول اریاگا
    جدایی نادر از سیمین
    پرسونا و نور زمستانی و مهر هفتم – برگمان
    ماه – برتولوچی
    غار سگ زرد – بیمبسورن داوا
    وقتی نیچه گریست – اقتباس از رمان اروین یالوم ( البته خود کتاب کجا و فیلم کجا )
    چمنزار گریان – تئو آنجلوپولوس

    منتظر تاپیک نیمه اول سال ۹۰ هستیم
    سپاس

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد