نگاهی به شبکه‌ی اجتماعی فینچر

, , ۱ دیدگاه

اول از همه مایلم به این نکته اشاره کنم که اصولا رفتن به سراغ چنین سوژه‌ای ‌که ظاهرا فاقد جذابیت‌های معمول آثار هالیوودی‌ است جرأت زیادی می‌خواهد. دو تا از فیلم‌های مهم امسال یعنی تلقین و شبکه‌‌ی اجتماعی با وجود آن‌که راه خودشان را می‌روند اما از این‌جهت که هر دو در دو دنیای مجازی و البته‌ متفاوت سیر می‌کنند به هم شباهت‌دارند. دنیای شبکه‌‌ی اجتماعی دنیای صفر و یک‌ است و دنیای تلقین دنیای‌خواب و رویا. هر دو فیلم پا را فراتر از دنیای حی و حاضرشان گذاشته‌اند و از این جهت قابل احترام‌اند. چه دوست‌شان داشته باشیم و چه نداشته باشیم با دو پدیده طرفیم که هریک به شکلی می‌کوشد هشداری باشد برای آینده‌ی انسان معاصر.

شبکه‌‌ی اجتماعی با این‌که یک اثر بیوگرافیکال به حساب می‌آید اما نمونه‌ی بسیارمتفاوتی در این حوزه‌ است. اولا به این دلیل که از عمر پدیده‌ی فیس‌بوک کم‌تر از یک دهه می‌گذرد و آثار بیوگرافیکال معمولا اشخاص و پدیده‌هایی را برای تصویر کردن انتخاب می‌کنند که از قدمت بیش‌تری برخوردار باشند. دوم این‌که پرداختن به پدیده‌ای با ماهیت فیس‌بوک دستاویز مناسبی‌است برای بیان‌کردن یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های بشر امروز یعنی مسأله‌ی ارتباط. پس شبکه‌‌ی اجتماعی علاوه بر وجه واقعه نگارانه‌اش فیلمی مناسب عصر حاضر است. مارک زوکنبرگ باهوش در پی ایجاد ارتباطی جدید است. ارتباطی در دنیای مجازی صفر و یک. ارتباطی که مجبور نباشد برای ایجاد آن رودررو با طرف حرف بزند. دنبال آن است که فاصله‌ها را کوتاه کند اما بدون آن که از ابعاد کارش خبرداشته باشد تمام این‌ها را انجام می‌دهد. مانند داستان تمام مخترعین بزرگ مارک هم در پی یک احساس کمبود دست به‌کار می‌شود اما فرقش با نمونه‌های آشنا این‌جاست که نتیجه کارش بسیار بزرگ‌تر از چیزی‌است که او در ابتدا به آن فکر می‌کرد.

فینچر از همان سکانس ابتدایی مارک زاکربرگ با بازی بسیار خوب جسی ایزنبرگ را فردی خبره در کارش ولی ناتوان از ایجاد ارتباط با دختری که به او علاقه‌مند است معرفی می‌کند. و در ادامه همین ضعف مارک است که وقایع بعدی را پیش می‌برد و با تمام مصایب و مشکلات منجر به شکل‌گیری یکی از مهم‌ترین پدیده‌های عصر حاضر می‌شود. فینچر با پرداختن به عناصر به ظاهر بی اهمیتی موفق به خلق شخصیتی با ابعاد مارک شده که بی تردید از مهم‌ترین شخصیت‌های سینمایی این سال‌هاست. مارک در همان ملاقات اولیه به ناتوان بودنش در برخی کارها مثل قایقرانی که جزو علاقه‌های دوست‌دخترش‌ اریکاست اعتراف می‌کند و از طرفی نشانه‌های متفاوت بودن و نخبه بودنش را هم مشاهده می‌کنیم. در تصاویر تیتراژ مارک را در حال دویدن به طرف کالج می‌بینیم در حالی که از بین کسانی رد می‌شود که به خوشگذرانی و تفریح مشغولند و یا این‌که او به طرز عجیبی سریع و بدون وقفه صحبت می‌کند و اریکا اشاره می‌کند که ارتباط با مارک مثل راه رفتن روی تردمیل است.

مارک تمام ایده‌های ذهنش را از محیط دور و برش می‌گیرد و اجرا می‌کند. فینچر مهم‌ترین ویژگی عصر حاضر را سرعت سرسام‌آور آن می‌داند و در این مسیر مارک قهرمان دنیایش است چون بیش از بقیه قادر به تطبیق دادن خودش با این دنیاست. این‌جا جایی است که حتی خبر جدایی مارک و اریکا قبل از این‌که مارک در موردش با کسی صحبت کند منتشر می‌شود. در واقع جدایی مارک از اریکا و ناکامی شان پارکر در رسیدن به دختر مورد علاقه‌اش موتور محرک مارک و شان برای مبارزه و پیروزشدن‌اند. در واقع فیلم فینچر گویای این مطلب است که برای بهتر زنده ماندن و کم‌تر شکست خوردن باید قوی‌تر بود و مبارزه کرد. ضربه‌ی روحی که مارک از طرف اریکا متحمل می‌شود به جای این‌که او را دچار رخوت کند انگیزه‌اش را بیش‌تر می‌کند. به جای این‌که از او موجودی منفعل بسازد به سمت قهرمان شدن هلش می‌دهد و این راز زندگی در این دنیای پیچیده و هزارتو است. دنیا با سرعت به حیات خود ادامه می‌دهد و منتظر کسی نخواهد شد و این ماییم که باید خودمان را به آن برسانیم.

هرچه فینچر تصویر محرک و سرزنده‌ای از مارک نشان می‌دهد در آن طرف با برادران وینکلواس روبروئیم. در یکی از صحنه‌های فیلم که دوست برادران وینکلواس از گسترش کار مارک شگفت‌زده شده و خود را به آن‌ها می‌رساند برادران دوقلو را در حال پارو زدن در جا ‌می‌بینیم یا در سکانس مسابقه فینچر عمدا از تصاویر اسلوموشن استفاده کرده تا تفاوت این دو را با مارک شاهد باشیم. انگار کارگردان تعمدا با نشانه‌هایی از این قبیل می‌خواهد نوعی رخوت را در آن‌ها نشان دهد. اما نشانه‌ها در مورد فوق‌العاده بودن و خاص بودن مارک زیاد‌ است. از دارتی که همواره گوشه‌ی لبش است و تاکید بر هدف‌‌دار بودنش دارد تا نوع خاص لباس پوشیدنش که همه و همه از مارک، شخصیتی ویژه ساخته‌اند.

شبکه‌‌ی اجتماعی به لحاظ پرداخت تصویری و شیوه‌ی تدوین هم فیلم قابل تاملی است که البته از این زاویه تمام آثار فینچر به لحاظ بصری آثاری درخشان‌اند. فیلمی مثل شبکه‌‌ی اجتماعی که نقاط فراز و فرود آن‌چنانی ندارد و در آن از حادثه‌پردازی به شکل مرسوم آثار هالیوودی خبری نیست تنها با چنین پرداخت حساب‌شده و جذابی قادر است تماشاگرش را تا انتها نگه دارد. حتی در فیلم بسیار خوب تلقین هم فیلم‌نامه نویس و کارگردان برای جذاب کردن ایده‌شان به سراغ قصه‌ای کاملا تماشاگرپسند و از جنس اکشن‌های درجه دو هالیوود رفته‌اند؛ نکته‌ای که به نظرم تلقین را در چند قدمی یک شاهکار متوقف می‌کند.

اما فینچر به جای فداکردن اثرش از همان اندوخته‌ی اندکی که دارد استفاده‌ی درستی می‌کند و با استفاده از یک ضرباهنگ بسیار تند و سریع با یک تیر دو نشان می‌زند: اول این‌که از خستگی تماشاگرش جلوگیری می‌کند و بعد جهان سریع فیلمش را با واقعیت و درون‌مایه‌ی اصلی اثر منطبق می‌کند. پس شبکه‌‌ی اجتماعی به مفهوم واقعی فیلمی به شدت متعلق به زمانه‌اش است و کاملا هم‌سو با آن حرکت می‌کند. کم‌تر فیلمی را دراین سال‌ها سراغ دارم که این‌همه از کات استفاده کرده باشد، سکانس گفت‌وگوی مارک و اریکا یعنی همان سکانس ابتدایی مثال خوبی برای اثبات این ادعاست. فیلم‌برداری عمدتا تاریک فیلم به خوبی تاکید فیلم‌ساز بر سختی آفرینش چنین پدیده‌ای را نشان‌مان می‌دهد. نور مانیتور مارک در چنین فضایی بهتر تاریکی را می‌شکافد و تحت تاثیرمان قرار می‌دهد.

شبکه‌‌ی اجتماعی فیلمی‌ است که هم‌چنان‌که از ارتباط می‌گوید اما از نقد روابط امروزی هم غافل نیست. مارک با تمام استعداد شگرفش به لحاظ اخلاقی شخصیت قابل اعتمادی ‌نیست. او فقط و فقط به کارش فکر می‌کند و با همه چیز با زبان کدنویسی‌اش برخورد می‌کند. اما فینچر و همکار فیلم‌نامه‌نویسش آرون سورکین در این‌جا هم هوشمندانه عمل کرده‌اند. اول این‌که سعی کرده‌اند چگونگی شکل‌گیری فیس‌بوک را آسیب‌شناسی کنند و دوم این‌که تصویری سراسر مثبت از مارک نشان نداده‌اند تا بدین‌گونه مارک باورپذیر‌تر جلوه کند. مارک قبل از هرچیز یک آدم است با تمام ضعف و قوت‌هایش. در این‌جا دیگر بحث خوب بودن و یا بد بودن مارک مطرح نیست و در اصل فینچر نگاه تحسین‌برانگیزی به مصمم بودن مارک دارد و نه کل شخصیتش. مارک می‌توانست هرکس دیگری باشد اما برای چنین کار سترگی باید چنین روحیه‌ی مبارزی و چنین وسعت دیدی داشت. گیرم که در ذهن خود بارها و بارها مارک را محکوم کنیم که چرا آدم‌های دور و برش را دور زد و چرا و چرا. مارک (شاید ناخواسته) خدمت بزرگی به آدم‌های هم عصرش کرد تا نوع جدیدی از ارتباط را تجربه کنند و شاید گم‌شده‌های‌شان را این‌گونه بیابند. و چقدر زیباست سکانس پایانی فیلم، آن‌جا که مارک مرتب صفحه فیس‌بوکش را ریفرش می‌کند تا شاید اریکا درخواست دوستی‌اش را بپذیرد و بدین‌سان دنیای عظیمی را که خودش ساخته در مشت می‌گیرد.

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد