سوزاندن تنهایی

, , ارسال دیدگاه

گمگشته در پیچ و خم‌های خویش
اکنون می‌بینم تاریکی را به روشنی
دوزخ‌ام من، مسیح سیاه
به دار کشیده روی صلیبای سوخته‌ام
حضرت مرگم من، و می‌شناسم نقطه پایان را
و شروع نهایتی دیگر در آنسوی پایان را
من لبریزم از خدا، و هراسم از چیزی نیست

از بوسه بر آبله‌ی یار

نوشتن از سالی که گذشت یا سالی که پیشِ رو داریم؟ نه! یا شاید نوشتن از عید و عیدی گرفتن و لذت اسکناس‌های تانخورده‌ی لایِ قرآن؟ این یکی هم نه! چرا که هر دو مرا به یادِ گذر زمان می‌اندازند و این روزها هیچ‌چیز به اندازه‌ی گذرِ عمر مرا نمی‌آزرد. شما سینمادوستان، حتما خبر دارید که اینگمار برگمن فقید، همیشه می‌هراسید از نزدیک شدن سالروز تولدش. من نیز می‌ترسم و در خصوصی‌ترین لحظاتم و در تنهایی‌هایی خویش، از هر سالگردی یا هر اتفاقی که به صورت مرتب رخ می‌دهد، بیزار و گریزانم…. یادم افتاد به جمله‌ای از لویی امیه که می‌گفت: «تنهایی‌ام از پیش آماده است برای آن‌که کسی بسوزاندش»، می‌خواهم برای اولین و آخرین بار، تنهایی‌هایِ سال گذشته را بسوزانم؛ همین‌جا و مقابلِ چشمان شما:

بیایید صادق باشیم و روراست، در سالِ گذشته چند فیلم بوده‌اند که اثری ماندگار بر ما گذاشته‌اند؟ چند اثر بود‌ه‌اند که وقتی شخصی چنین سوالی از ما پرسید، بدون به فکر فرو رفتن، پاسخش را بدهیم؟ من که هر چه می‌اندیشم، می‌بینم تعدادشان به انگشتانِ یک دست هم نمی‌رسد (و جالب این‌که امسال از سال‌های گذشته بیش‌تر فیلم دیده‌ام):

اولی را همان روزهای آغازین سال و در شهری که دوست می‌دارم، تبریز، دیدم : «یک تشریفات ساده»ی جوزپه تورناتوره. پیش از این در جای دیگری گفته‌ام که: می‌دانستم، می‌دانستم این فیلم که همیشه از نیمه‌هایش می‌رسیدم، یکی از فیلم‌هایِ زندگی‌ام خواهد بود و اگر به تماشایش بنشینم هرگز مرا رها نخواهد کرد. در سفری و در خانه‌ی یکی از دوستان نشستم به تماشایش اما آن لحظه‌ها نیز همراه بودند با پوزخند، حواس‌پرستی، چنگ زدن و به دامان سخن گفتن متوسل شدن. تا این‌که، تا این‌که همان دوست پیشنهاد داد درباره‌اش بنویسم. درست همان پیشنهادی که منتظر بودم تا از دهانش بیرون آید و به آن گردن نهم. پس از بازگشت به تهران، فیلم را یافتم اما باز هم امتناعی بیان‌ناپذیر مانع می‌شد. سرانجام، با کلی تشویش، تردید و دودلی نشستم به تماشایش…. به گفته‌ی دوست عزیزمان رضا کاظمی «یک تشریفات ساده» فیلمِ بزرگی‌ست؛ اگر نوشتن از آثار بزرگ کاری غیر ممکن نباشد، کاری‌ست بسیار بسیار دشوار؛ از پیش می‌دانی که نوشته‌ات در مقابل اثر رنگ خواهد باخت و ناتوان خواهد بود از کشف وجوهِ پنهان آن. اما مگر می‌شود از فوبان ـ این پیرمرد سخره‌گرِ پریشان ظاهرـ یاد نبرد یا انوف درمانده و اسیر در تنهایی پر ازدحامِ خویش!؟…. باز یادم افتاد به یک عبارت، این بار از عارف نجیب خرقان: «بر همه‌چیز کتابت بود مگر بر آب، و اگر گذر کنی بر دریا، با خون خویش بر آن کتابت کن، تا آن کز پی تو درآید داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته‌اند»

از سالنِ سینما که خارج شدیم، چهره‌ها گرفته بود. تماشاگری که برای دیدن فیلمِ خوبی آمده بود، سرخورده، از فیلم‌‌برداری فیلم می‌گفت و بس. یکی نظرم را پرسید و جواب دادم : «باید یک بار دیگر فیلم را ببینم» (همیشه این‌طور بوده: باید برای نظم و انسجام دادن به حرف‌هایی که برای خود می‌گویم، فیلمی را دو بار ببینم)؛ اما چشم‌های یک نفر برق می‌زد و همین چند روزِ پیش برایم گفت که «غروب حلزون» آزاد محمدی تاثیری دهشتناک رویش گذاشته : هادی علی پناه که نقدی موشکافانه بر فیلم نوشت.

آزاد محمدی که شانس گپِ کوتاهی با او دست داد، فیلم‌سازِ جسوری‌ست و کاملاً آشنا و مسلط به حرفی که می‌خواهد بزند و ناخودآگاه در حرف‌هایش پای کتاب‌هایی که خوانده باز می‌شود. او تنها با ساختن یک فیلمِ کوتاه چنان شوقی در من برانگیخته که نشسته‌ام به انتظار فیلمِ بعدی او.

و اما «سوکار» داریوش غریب‌‌زاده :

غریب‌زاده، زاده‌ی بوشهر، که از سرمای تهران می‌لرزید، چنان مهربانانه به حرف‌های این جوانک گوش سپرد که مرا، برای همیشه، دل‌تنگِ نگاهِ خود ساخت. بی‌قرار بود و می‌گفت فقط فیلم‌هایی می‌سازد که با فضای‌شان به خوبی آشنا باشد و لابه‌لای حرف‌هایش می‌شد به‌راحتی پی برد که چه احاطه‌ای دارد بر ادبیات. تردید ندارم که اگر همینگوی زنده بود و «بومرنگ» را می‌دید، دیگر میل و رغبتی نداشت برای نوشتن «پیرمرد و دریا» و این آخری، «سوکار»، تصویرگرِ نی‌نامه‌ی مولویست؛ فیلمی لطیف هم‌چون «لاک پشت» (اولین ساخته‌ی کارگردان) اما شوخ و شنگی آن را ندارد و از خشونتِ پنهان «بومرنگ» هم در آن اثری نیست. غریب زاده با هر فیلمش چنان به پختگی می‌رسد که رسیدن به این مرحله آرزوی هر هنرمندی‌ست.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد