این چند فیلم جشنواره

, , ارسال دیدگاه

جشنواره‌ی فجر سال ۸۹ با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش تمام شد و این چند فیلم به دلایل مختلف نگارنده را واداشتند تا درباره‌شان چند خطی بنویسم. البته به دلیل شرایط بد پخش فیلم‌ها در سالن میلاد، قضاوت صددرصد قطعی نیست…

کلیشه‌ای ولی واقعی

آینه‌های روبه‌رو فیلم شریفی‌ست. فیلم ساختن در مورد موضوعی که در سینمای داستانی ایران تابوست، می‌توانست به فیلمی فرمایشی یا برعکس ملودرام و شعاری تبدیل شود که بجز یکی‌دو جا، نشده. فیلم‌ساز رویکردی انسانی به مقوله‌ی «اسمشو نبر» فیلمش که زندگی و روحیات ترنس‌سکشوال‌هاست داشته و توانسته بازی‌های خوبی از بازیگرانش بگیرد. شایسته ایرانی که در آفساید جعفر پناهی نقش دختری را بازی می‌کرد که می‌خواست با لباس پسرانه وارد ورزشگاه شود، این‌جا هم از عهده‌ی نقش مشکلش به‌خوبی برآمده. نقشی که هیچ مابه‌ازایی در تاریخ سینمای ایران ندارد. آدینه‌ای که نه زوج است و نه فرد.

آینه‌های روبه‌رو با دیالوگ‌نویسی بهتر می‌توانست به فیلم تأثیرگذارتری تبدیل شود. دیالوگ‌های رو و معمولی که در سکانس‌های صحبت آدینه و رعنا سر نماز یا سکانس مشاجره‌ی رعنا با پدر آدینه می‌شنویم، از بار هنری فیلم کاسته است. فیلم القاکننده‌ی فرهنگ تحمل و کمک به کسانی است که جوری فکر می‌کنند که ما نمی‌فهمیم و این بسیار احترام‌برانگیز است. رعنا جایی از فیلم به آدینه می‌گوید: «دارم بهت کمک می‌کنم. اما هنوز اداهاتو نمی‌فهمم.»

کاملاً مشخص است که برای نوشتن فیلم‌نامه تحقیقات مفصلی درباره‌ی روان‌شناسی ترنس‌سکـشوال‌ها و مشکلات عدیده‌ای که آن‌ها در ایران با آن دست‌به‌گریبانند، انجام شده. فیلم به‌درستی خانواده‌ی این افراد را هدف می‌گیرد که در اغلب موارد به‌هیچ‌وجه حاضر به پذیرفتن و کنار آمدن با این جنبه از خلقت خداوند نیستند. با این‌که عمل جراحی این جور افراد در ایران از همه جای دنیا راحت‌تر است و حتی شناسنامه‌ی جدید هم برای‌شان صادر می‌شود، خانواده‌های مربوطه این عمل را به رسمیت نمی‌شناسند. درست است که شخصیت پدر در فیلم (با بازی همایون ارشادی) خیلی تک‌بعدی و کلیشه‌ای به نظر می‌رسد، اما متأسفانه واقعیت دارد.

امیدوارم سکانس موخره‌ی زاید فیلم که در خارج از کشور می‌گذرد و مسایلی را که قبلاً تماشاگر خودش فهمیده دوباره به او شیرفهم می‌کند، در نسخه‌ی اکران (اگر اکرانی در کار باشد) حذف شود. آن نمای فوق‌العاده که حین جدایی آدینه از برادرش می‌بینیم، از جاده‌ای که پایانش معلوم نیست، می‌تواند بهترین پایان برای فیلم باشد.

سینمای بی‌جان

کوچه‌ملی یکی از بزرگ‌ترین ناامیدی‌های امسال بود. فیلمی که با سوژه‌ی نوستالژیکش که درباره‌ی عشق به سینماست، می‌توانست یک جور سینما پارادیزو باشد؛ البته قیاس این دو فیلم واقعاً مع‌الفارق است. متأسفانه فیلم‌ساز چنان به ایده‌ی نوستالژیک فیلمش دل ‌بسته و چنان به جذابیتش مطمئن بوده که تمام اصول اولیه‌ی درام را فراموش کرده و با بی‌منطق‌ترین حوادث و تک‌بعدی‌ترین شخصیت‌ها، فیلم را جلو می‌برد تا دختر و پسر ماجرا را جلوی پرده بنشاند و ۲۰ دقیقه، مطلقاً بدون هیچ دلیلی، فیلم‌های قدیمی را دوره کنند. آن‌ها دنبال سینمایی می‌گردند که نسخه‌ای از طبیعت بی‌جان را در انباری‌اش داشته باشد؛ بعد از بازدید کردن همه‌ی سینماهای ویران‌شده‌ی قدیمی مطمئن می‌شوند که دیگر این آخری همان سینمایی‌ست که به دنبالش هستند و طبیعت بی‌جان حتماً همین‌جاست. اما بدون هیچ دلیلی آپاراتچی کهنه‌کار فیلم، فیلم‌های توی انباری را یک‌به‌یک برای‌شان نمایش می‌دهد تا برسند به طبیعت بی‌جان. دختر و پسر هم با بی‌تفاوتی چشم به پرده دوخته‌اند و منتظرند که فیلمی را که می‌دانند در انباری هست روی پرده ببینند. واقعاً در مورد این سکانس مهم، چه می‌توان گفت؟

برگردیم به اول ماجرا و ببینیم اصلاً جریان از کجا شروع شده؟ دختری با پسری به طور کاملاً اتفاقی برخورد می‌کند و کاشف به عمل می‌آید که عکس مادر پسر در کیف دختر است و پدر و مادر آن‌ها عاشق‌های دل‌باخته‌ی قدیمی هستند که سی‌چهل سال پیش در یک سینما قرار گذاشته‌اند و درست همین امروز!! موعد قرار آن‌هاست. سپس، این دو به جای آن‌که بروند از والدین مربوطه محل سینمای محل قرار را بپرسند، ناگهان تصمیم می‌گیرند خودشان سینما را پیدا کنند و احتمالاً عاشقان قدیمی را سورپرایز کنند. این‌ها همه در حالی‌ست که هیچ‌کدام از دو جوان فیلم علاقه‌ای به فیلم و سینما ندارند و اصلاً دغدغه‌شان این جور مسایل نیست. دقیقاً به همین دلیل است که در آن سکانسی که شرحش رفت و به تماشای فیلم‌های قدیمی نشسته‌اند، ذره‌ای گرما و احساس به تماشاگر منتقل نمی‌شود. در یک قیاس مع‌الفارق دیگر، به یاد سکانس نهایی سینما پارادیزو می‌افتیم که سالواتوره به تماشای فیلم‌های قدیمی‌ای که آلفردو برایش نگه داشته می‌نشیند. آن‌چه باعث شده این صحنه تاریخی و فراموش‌نشدنی شود و کم‌تر عاشق سینما بتواند بغضش را موقع تماشای این فیلم حفظ کند، تنها موسیقی سحرآمیز موریکونه نیست. انبوهی از خاطره و حسرت و آرزوهای پایمال‌شده در نگاه خیس کسی‌ست که دارد آن تکه‌فیلم‌‌ها را می‌بیند. اما جوانان کوچه‌ملی چه؟ افرادی که هیچ تاریخ مشترکی با سینما ندارند و با دیدن تکه‌های فیلم، ضربان قلب‌شان تغییر نمی‌کند؟

برای فیلمی که با هدف بازیابی خاطرات گذشته و مرثیه‌سرایی برای روزهای خوش ازدست‌رفته ساخته شده، احساسی نبودن و نداشتن گرما یعنی تیر خلاص. حدس می‌زنم می‌شد با مصالح این فیلم یک مستند عالی و کوبنده درباره‌ی ویران شدن سینماهای قدیمی و از آن بالاتر نابود شدن فرهنگ تماشای فیلم در دوران معاصر ساخت. ولی متأسفانه در شکل داستانی فعلی، به دلیل رعایت نکردن درام و شخصیت‌پردازی، با فیلم بی‌اثری روبه‌روییم.

یک کمدی‌رمانتیک جذاب ایرانی

مدت‌ها بود در سینمای ایران یک کمدی‌رمانتیک واقعاً خنده‌دار دیده نشده بود. کمدی‌ای که برای خنداندن تماشاگرش متوسل به ابتذال نشود و از آن طرف واقعاً بخنداند. ورود آقایان ممنوع! از آن فیلم‌های کمیاب سینمای ماست که تقریباً هر کاری می‌خواهد می‌کند. در حد دل درد گرفتن می‌خنداند، دلقک‌بازی و لودگی ندارد، بازیگرهای اصلی درست سر جای‌شان هستند، داستان فیلم کم نمی‌آورد و تا آخر جذاب است و از همه مهم‌تر به شعور بیننده توهین نمی‌کند. (ظاهراً آن قدر فیلم توهین‌آمیز دیده‌ایم که توهین نکردن یک عامل مثبت به حساب می‌آید.)

رامبد جوان با فیلم‌نامه‌ی نبوغ‌آمیز و پر از جزییاتی که پیمان قاسم‌خانی نوشته، نسبت به فیلم قبلی‌اش پیشرفت چشم‌گیری داشته و توانسته انسجام روایی درستی به فیلمش بدهد. شوخی‌هایی که حتی روی کاغذ هم خنده‌دار هستند، با اجرای درست فیلم‌ساز خنده‌دارتر هم شده‌اند. یکی از مهم‌ترین عوامل این اجرای درست، انتخاب صحیح و هدایت درست بازیگران است. رضا عطاران با این‌که انبوهی از نقش‌های طنز و شبه‌طنز و کمدی و شبه‌کمدی در کارنامه دارد، در این‌جا درست سر جایش است و بازی کنترل‌شده‌اش یکی از برگ‌های برنده‌ی فیلم است. اصلاً نمی‌توان بازیگر دیگری را در نقش معلم شیمی دست‌‌وپاچلفتی تصور کرد. اما غافل‌گیری در تیم بازیگران ورود آقایان ممنوع!، بی‌شک ویشکا آسایش و مانی حقیقی هستند که چنان مسلط و راحت در نقش‌های‌شان فرو رفته‌اند که انگار سال‌هاست دارند کمدی بازی می‌کنند. به‌شخصه امیدوارم هر دو آن‌ها را در کمدی‌های‌ بیش‌تری ببینم.

عمده‌ی شوخی‌های فیلم حول محور جذاب کل‌کل زن‌ها و مردها می‌چرخد. کمدی فیلم مثل یک بندباز ماهر بر روی خط‌قرمزها راه می‌رود و تصاویری به‌یادماندنی می‌آفریند. مثل مسواک زدن آسایش بعد از بیدار شدن از خواب یا سکانس روده‌برکننده‌ی عطاران و آسایش در اتومبیل که درخواست استخدام عطاران با درخواست ازدواج اشتباه گرفته می‌شود. نکته‌ی جالب هم این‌جاست که این شوخی‌ها نگاهی بی‌طرفانه به هر دو جنس دارد و نقاط قوت و ضعف هر دو طرف را به چالش می‌کشد.

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان آن قدر (و به‌درستی) به نتیجه‌ی کارشان ایمان داشته‌اند، که پایان قراردادی فیلم را تغییر داده‌اند و قوانین ازلی/ ابدی و جهان‌شمول کمدی‌رمانتیک‌ها را شکسته‌اند و با توقعات تماشاگر بازی کرده‌اند. این ساختارشکنی توی ذوق نمی‌زند که هیچ، به یکی از نقاط فیلم هم تبدیل شده و یکی از بهترین دیالوگ‌های فیلم (که آخرین دیالوگ فیلم هم هست) را شکل داده: «دیگه چه خبر؟»

در انتها به عنوان یک تحصیل‌کرده‌ی شیمی از آقای قاسم‌خانی متشکرم که به این سادگی و همه‌فهمی اصول شیمی را در قالب شوخی‌های فیلم‌نامه‌اش ریخته و با وفاداری کامل به اصول علمی، به گسترش و محبوبیت این شیمی نازنین کمک کرده است.

آرمان‌های ازدست‌رفته

سیزده ۵۹ اثری نیست که از سازنده‌ی فیلم کم‌نظیر و به‌یادماندنی چند کیلو خرما برای مراسم تدفین انتظار داشته باشیم. البته سامان سالور در سکانس خوب اولیه نشان می‌دهد که متخصص کار با امکانات کم است و تقریباً با هیچ، یک سکانس اکشن هیجان‌انگیز که یادآور نجات سرباز رایان است، ساخته. او توانسته با حرکات دوربین، زوم و اسلوموشن، جای خالی جلوه‌های ویژه‌ی گسترده‌ی میدانی را پر کند. به‌خصوص آن انفجار نهایی که انعکاس آتش و نور را در چشم حاج سیدپرویز می‌بینیم، نشان می‌دهد که گاهی امکانات نداشتن می‌تواند باعث شکوفا شدن خلاقیت شود.

اما بعد از این سکانس اولیه، ریتم فیلم کند می‌شود و با طمأنینه داستانش را بازگو می‌کند. ایده‌ی فیلم بازی کردن و بازسازی گذشته، با حضور بازیگر و کارگردان برای کسی که ۲۰ سال در کما بوده خوب است، اما بی‌سرانجام رها می‌شود. ایده‌ی بهتر فیلم، تقابل این شخص بیدارشده از کمای بیست‌ساله با محیط اطرافش است. در شکل معمول این آدم باید شوکه بشود و به خاطر از دست رفتن ارزش‌های جنگ مرثیه سر بدهد. اما مسأله این‌جاست که سیزده ۵۹ بدون آن‌که بخواهد خشونت یا جنگ‌طلبی را تقدیس کند، نگاهی کاملاً انسانی به آدم‌های زخم‌خورده از جنگ دارد. غم شخصیت‌های فیلم از دست رفتن آرمان‌ها و اعتقادات‌شان با گذر زمان است، نه از بین رفتن ارزش‌های جنگ. آن‌ها در گذشته به صداقت‌ها و یک‌رنگی‌هایی ایمان داشته‌اند که در حال حاضر هیچ اثری از آن‌ها باقی نمانده. بر این اساس غربت سید با محیط جدید، با غربت هم‌رزمان سابقش که در کما نبوده‌اند، و حتی غربت بقیه‌ی اطافیانش، فرق زیادی نمی‌کند.

سیزده ۵۹ از نظر احساسات‌گرایی کم‌وکسری ندارد و حتی گاهی مثل سکانس نهایی حضور سید بر لبه‌ی پرتگاه، زیاده‌روی هم می‌کند. اما در مجموع فیلم تأثیرگذاری‌ست که بازی مثل همیشه خوب پرویز پرستویی، به جان‌دار بودنش کمک زیادی کرده است. برگ برنده‌ی بازیگری فیلم مهران احمدی‌ست که نقش یک رزمنده‌ی تزریقی را بازی می‌کند. نقشی که در سینمای ایران با این شدت و واقعیت، اگر نگوییم بی‌نظیر، کم نظیر است. دیده‌بانی که جبر زمانه و محیطش باعث شده بر خلاف میلش تن به اعتیاد بدهد و خودآگاهانه شمایلی را که در زمان جنگ داشته ویران کند. البته همه‌ی دوستان سابق سید از آرمان‌ها و خواسته‌های‌شان دور افتاده‌اند؛ فیلم هم بدون این‌که راه‌حلی ارائه بدهد، تصویرگر این موقعیت است.

بر لبه‌ی ایوان تنهایی

چیزهایی هست که نمی‌دانیم، اما وجود دارند. آدم‌هایی دوروبرمان وجود دارند که از زنده بودن فقط نفس کشیدن برای‌شان باقی مانده و با از دست رفتن آرمان‌ها و آرزوهای‌شان، نه توان ماندن دارند و نه پایی برای رفتن. نه می‌توانند با محیطی که با آن به‌شدت نامأنوسند ارتباط برقرار کنند و نه دیگر توان آن را دارند که محیط خود را به شکلی که دوست دارند دربیاورند.

چیزهایی هست که نمی‌دانی درباره‌ی یک راننده‌ی تاکسی منزوی و کم‌حرف شب‌کار است. اولین چیزی که به ذهن می‌رسد، به‌درستی راننده تاکسی اسکورسیزی کبیر است. (حتی در خود فیلم هم با ظرافت به راننده تاکسی ادای دین می‌شود) اما فرق بزرگ ماجرا این‌جاست که هر چه‌قدر تراویس بیکل عمل‌گرا و ایده‌آلیست است و در انتظار معجزه نشسته، علی چیزهایی هست که نمی‌دانی منفعل، درون‌گرا و بی‌آرمان است و دیگر امیدش به معجزه را هم از دست داده. او با این‌که در سال‌های دانشگاه می‌خواسته دنیا را زیر و رو کند، به دلیل جبر محیط سال‌هاست به غار تنهایی‌اش خزیده و دلیلی برای بیرون آمدن از آن نمی‌بیند.

اما وقتی رگه‌هایی از عشق در وجودش شروع به جوشیدن می‌کند، مجبور می‌شود به لبه‌ی غارش بیاید. این عشق می‌تواند از طرف هر یک از دو زنی باشد که با آن‌ها صمیمی است (کاراکترهای مهتاب کرامتی و لیلا حاتمی)، اما مهم این است که حتی در بدترین اوضاع و ناامیدکننده‌ترین شرایط، هنوز این قدرت عشق است که می‌تواند تکانی هرچند کوچک به علی بدهد.

فیلم یک سکانس پرحس‌و‌حال دارد در یکی از نقاط مرتفع تهران و کنار آتش که فراموش‌نشدنی‌ست. تصویربرداری چشم‌نواز هومن بهمنش به‌خصوص از شب‌های تهران و دیالوگ‌نویسی تروتازه و به‌دور از تفرعن فیلم، وجوه مثبت دیگر فیلم هستند. نکته‌ی جالب دیگر اسم فیلم است که الحق بهترین اسمی است که می‌شد برایش انتخاب کرد.

فردین صاحب‌الزمانی آن طور که در جلسه‌ی مطبوعاتی فیلم گفت، خودش آدم افسرده‌ای است و شاید به همین دلیل است که توانسته تا این حد ملموس و باورپذیر رفتار و احوالات کاراکتر کم‌کنش فیلمش را دربیاورد. چیزهایی هست که نمی‌دانی یکی از فیلم‌های خوب جشنواره‌ی امسال بود و نگارنده بی‌صبرانه منتظر دیدن کارهای بعدی فردین صاحب‌الزمانی است. این تنها فیلم جشنواره بود که دلت می‌خواست این قدر زود تمام نشود و دوست داشتی مدت بیش‌تری با آدم‌ها و فضای آرام‌بخشش سر کنی.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد