سه فیلم مهم سینمای جهان در سال ۸۹

, , ارسال دیدگاه

درگیری کارهای ریز و درشتی که دچارش هستیم، روزمره‌گی، و غمِ دائمی نان، گاه حتی یک جو رمق و میل برای آدم باقی نمی‌گذارد تا در جریان آثار هنری روز بماند و جنس‌ها را به‌موقع مزه کند. آن‌چه از فرصت‌های موجز و شب‌بیداری‌های خواب‌آلودِ یک‌ساعته‌ی مُبهم به دست می‌آید تماشای چند فیلم انگشت‌شمارِ برجسته و گُل‌درشت، یا خواندن ده بیست صفحه کتاب‌های هنری تخصصی (و نه قصه‌ها و رمان‌های خلاقانه‌ی روزافزون) است. راستش نگارنده اعتقاد دارد انرژی زیادی لازم است تا با وجودِ تمامِ این‌ها، و بدونِ در نظر گرفتنِ اخبارِ ناامیدکننده (که همین الان یکی از آن‌ها، زلزله‌ی ویرانگر ژاپن که نیم‌میلیون نفر را آواره و بسیاری را بی‌جان کرده و دست کمی از فاجعه‌ی هیروشیما ندارد، گریبان‌مان را گرفته)، هم‌چنان اشتیاق نوشتن در وجودِ آدم به هم برسد. توانایی ویژه‌ای می‌خواهد که مغز استامینوفن‌زده‌ی افسرده‌ی نویسنده‌ی این خطوط از پسش بر نمی‌آید. با توجه به این که جُز دو سه فیلم ایرانیِ نه چندان مُهم هیچ اثرِ فارسی‌زبان دیگری را در سالی که سپری کردیم روی پرده ندیدم، و با استناد به همان دلایلِ غیرمنطقی اولِ کلام که دور بودن هیچ علاقه‌مندی از سینما را توجیه نمی‌کند، در این نظرسنجی، تنها می‌توانم سه فیلم خارجی مهم را انتخاب کنم که به نظرم سرگرم‌‌کننده، خاص، و منسجم رسیدند.

جوانمرد (به جای عنوان «شهامت واقعی»، که برای اکران داخلی فیلم اصلی، ساخته‌ی ‌هنری هاتاوی در ایران استفاده شده). فیلمی باشکوه و تاثیرگذار، کلاسیک و خوش‌ساخت و ظریف، پر از احساسات متناقض، و در ستایش ژانرِ دفن‌‌شده‌ی وسترن. به زعمِ نگارنده، بهترین فیلم برادران کوئن. مجموعه‌ای متعادل و به دور از گرایش‌های سوررئالیستی و عجیب‌نمایی‌های همیشگی کوئن‌ها، و به همین دلیل، مستعد بارها بازبینی. با بهترین «جف بریجز»ی که دیده‌ایم؛ یله و مست و نیمه‌مجنون، شجاع و دلیر، با ته‌مایه‌ی خودویران‌گری. از همان‌ دست خودویران‌گری‌ها که در قلب دیوانه ازش سراغ داشتیم. طوری که حس می‌کنی این مردِ خسته، آن‌قدر دلیل و توجیه دارد که در یک چشم به هم زدن رگ مُچش را بزند و از این زندگی نکبت‌بار‌ پُشتِ بقالی چینی‌ها خلاص شود. و اگر این یک خط را محرمانه بخوانید، او بارها از جان وین، در نقش روستر کاگبرن، دیدنی‌تر ظاهر شده (سال قبل اگر به خاطر قلب دیوانه اسکار نمی‌گرفت، می‌توانستیم به اسکار گرفتن امسالش امید جدی ببندیم). جوانمرد، فیلم مهمی‌ست که سازندگانش تمام سعی‌شان را کرده‌اند تا کارگردانی‌شان دیده نشود و موفق شده‌اند، اما هم‌چنان طنز هوشمندانه کوئن‌ها و توانایی نمایش آن خشونتِ کم‌نظیر و رئالیستی از گوشه گوشه‌ی اثر بیرون می‌ریزد.

قوی سیاه گرچه بخش غالب کارگردانی «دارن آرونوفسکی» را چندان بدیع و ویژه ندیدم، اما پافشاری و سرسختی‌اش در بازی گرفتن از «ناتالی پورتمن»، این بازیگر بسیار بااستعداد و توانا را تحسین می‌کنم. بازی سه‌گانه‌ی پورتمن، و رویکرد قصه به مفهوم برخورد سیاهی و سفیدی (پلیدی و پاکی) که البته برگردان تصویری‌اش چندان موفق و گویا و واضح نبوده، شگفت‌آور است. یک‌سال تلاش و تمرین، و استعداد ذاتی پورتمن، او را به تنها دارایی مهم فیلم تبدیل کرده که می‌شود به بهانه‌ی دوباره دیدنش از سیاهی مصنوعی فیلم چشم پوشید.

داستان اسباب‌بازی ۳٫ سومین بخش داستان شیرین اسباب‌بازی‌های ماجراجو، این‌جا به نهایت تنش و کُنش می‌رسد. از طرفی یکی از حلقه‌های مهم قصه حذف می‌شود (صاحب اسباب‌بازی‌ها، دنی، باید به دانشگاه برود و اطاقش را تخلیه کند) و از سوی دیگر اسباب‌بازی‌ها تا مرزِ سوختن در کوره‌ی زباله‌سوزی و آواره‌گی مطلق پیش می‌روند که بلاهای دو قسمت قبلی نسبت به این یکی هیچ به نظر می‌رسند. به لحاظ تصویری مثل همیشه خلاق است و طرح داستانی‌اش هم کُلی ایده‌های هیجان‌آور دارد. دستِ‌کم مثلِ اغلبِ «جلد سوم»ها زورکی و از روی اجبار نیست و اصرار بی‌معنای تریلوژی‌سازی ایده‌هایش را نخُشکانده. اتفاقی که در جلدِ دومِ «واکنش‌های فراطبیعی» افتاد و تماشایش را یأس‌آور کرد، در اپیزود سوم داستان اسباب‌بازی غایب است. در ضمن، چه‌طور می‌شود از صدای «تام هنکس»، این هنرمند بزرگ و دوست‌داشتنی و خاص، به جای «وودی»، چشم‌پوشی کرد؟ کم امتیازی‌ست؟

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد