شعری از هادی بیگی

, , ۷ دیدگاه

از گودی چشمی افتادی

که هم‌خوابی‌های تو

پیرش کرد

گودش کرد

دورش گرد

و خاک مغیل و پغیل و

هرچه اتوست مبیل و

یک دسته‌ی بیل

از هوای صبح می‌گوید:

بازنشسته‌ای در باغش

باز نشسته‌ای

در یادم

بر بادم

دریا دم، بر بامم و

خواهر و مادرم را

هراسان می‌کنی.

ارتفاع تو

سنگ بزرگی‌ست

برای شکستن عهدی

که من از شمال می‌آیم

و برای این همه امضاء

کمی خسته‌ام

 

۷ دیدگاه

  1. محمد رضا

    03/13/2011, 09:40 ب.ظ

    مثل همیشه هادی حرفهای زیادی داره تو شعراش که می تونه برای همه جذاب باشه

    پاسخ
  2. هادي بيگي

    03/05/2012, 08:36 ب.ظ

    یک سال بعد از زمانی که امتحان میشوی همیشه حس خاصی داری. گذشتن و به پشت سر نگاه کردن را همه تجربه دارند. ممنون دوستان یک سال پیش

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد