نقدی دیگر بر فیلم چهل سالگی

, , ۳ دیدگاه

 

 

 

شناسنامه‌ی فیلم:

 

تهیه‌کننده و کارگردان: علیرضا رئیسیان. فیلمنامه: مصطفی رستگاری (بر اساس رمان «چهل‌سالگی» نوشته‌ی ناهید طباطبایی). مدیر فیلمبرداری: محمود کلاری. موسیقی: کریستوف رضاعی. بازیگران: لیلا حاتمی، محمدرضا فروتن و عزت‌الله انتظامی.

 

خلاصه‌ی داستان:

 

«چهل سالگی آغاز میانسالی است. خیلی‌ها در این دوره یاد گذشته می‌کنند و عشق‌های قدیمی‌شان را به یاد می‌آورند و قصه‌های‌شان را مرور می‌کنند و شاید برای بچه‌هایشان بخوانند: روزی پادشاهی در میان مردم چشمش به دختر جوانی افتاد و عاشق او شد. پادشاه تا دختر را به قصرش آورد، دختر بیمار شد. هیچ‌کدام از طبیب‌های شهر نتوانستند بیماری دختر را تشخیص دهند. پادشاه دست به دعا برداشت و در خواب طبیب پیری را دید…»

 

سینمای اقتباسی، مقوله‌ای که در ایران کمتر به آن توجه می شود، از حساسیت بالایی برخوردار است. از برگرداندن یک رمان به فیلم، که هوش، ذکاوت و دید سینمایی فیلمنامه‌نویس را می‌آزماید؛ تا بحث وفاداری به متن، که خواه‌ناخواه در تبدیل داستان یا کتاب به فیلمنامه مطرح است، از حواشی سینمای اقتباسی هستند. در سینمای اقتباسی، آثار شاخصی را از کارگردانانی همچون داریوش مهر‌جویی و کیومرث پوراحمد شاهد هستیم. کارگردانان خوش‌ذوقی که دید سینمایی‌شان به قوت فیلم‌هایی چون «گاو» و «اتوبوس شب» کمک کرده است. آثار خوب اقتباسی در ایران انگشت‌شمارند و به این دلیل، فیلم چهل سالگی، هرچقدر هم که شعاری ساخته شده باشد، بازهم مورد توجه است و می‌توان از آن بعنوان یک اثر قابل توجه نام برد.

 

 «چهل‌سالگی»، به‌ نوعی «اقتباس در اقتباس» است. زیرا مصطفی رستگاری، نویسنده‌ی فیلمنامه، در اقتباسش از رمان «چهل‌سالگی» نوشته‌ی «ناهید طباطبایی»، از یکی از مشهورترین حکایات کهن ایرانی در مثنوی مولوی هم استفاده کرده است؛ «کنیزک و پادشاه، در دفتر اول مثنوی مولوی».

 

«چهل‌سالگی»، یک اقتباس وفادارانه به متن نیست، زیرا همان‌طور که در توضیحات آن آورده‌اند، یک «برداشت آزاد» از کتابی به همین نام است. و این مسأله در روند فیلمنامه نیز بسیار مشهود است. در رمان چهل‌سالگی، داستان حول آلاله و در فیلم، فرهاد، پیش می‌رود. البته این را ربط داده‌اند به کاگردان و نویسنده‌ی فیلم که مرد هستند و آن را مردانه ساخته‌اند. در مقایسه‌ی فیلم و کتاب، به تغییراتی فاحش برمی‌خوریم که توجیه رستگاری برای آن: «تبدیل به یک اثر سینمایی» است.

 

«بی حق دانستن خویش، بزرگوارانه‌تر است از برحق دانستن، به‌ویژه آن‌گاه که حق با تو باشد. هان، کجا می‌توان یافت آن عدالتی را که، عشقی است با چشمان باز. پس برایم عشقی را بنیاد کنید که نه‌ تنها بار تمام کیفرها، که بار تمام گناهان را نیز بکشد! پس برایم عدالتی را بنیاد کنید که از گناه همه در‌گذرد، جز قاضیان.» «فریدریش نیچه»

 

«چهل‌سالگی»، از آغاز تا پایان، درگیر نوعی قضاوت است. قضاوتی که از پشت پرده انجام می‌گیرد و تنها دخالتی که قاضی می‌تواند در آن داشته باشد، کنار کشیدنش از همه‌ی ماجرا و «نظاره‌گریِ بیرونی» است. بازخوانی یک پرونده‌ی قدیمیِ عاشقانه و احضار فرهاد، نگار و کوروش کیان در محضر قاضی. این‌بار، بعد از ببست‌سال، بهار، دختر فرهاد (محمدرضا فروتن) و نگار تمدن (لیلا حاتمی)، بی‌آنکه خود خبر داشته باشد، وکیل خانوادگی فرهاد و نگار می‌شود. فیلم، با استفاده از فلاش‌بک‌های ناکارآمد و نوع شیوه‌ی روایتی که برای خود انتخاب کرده است، سعی در «به قضاوت» واداشتن مخاطب دارد؛ اما از آن‌جایی که «چهل‌سالگی» یک فیلم دیالوگ محور است با پیام‌های زمخت، در این أمر موفق نیست.

 

به‌ عقیده‌ی «اسلاوی ژیژک»، گزینه‌ی حقیقی در خصوص تروماها یا آسیب‌های تاریخی، انتخاب بین یادآوردن یا فراموش کردن آن‌ها نیست. آسیب‌هایی که ما آمادگی یا توانایی به یادآوردنشان را نداریم با شدت و حدتی بیش از پیش بر ما ظاهر می‌شوند. بدین ترتیب باید این تناقض را بپذیریم که ما برای اینکه یک رویداد را واقعاً فراموش کنیم، باید نخست، نیروی خود را بسیج کنیم تا آن را کاملاً به‌یاد آوریم.

 

در فلیم «چهل‌سالگی»، نگار تمدن، شاید در ظاهر فردی ملتهب نشان داده شود، اما در باطن با حسرتِ «یادآوری گذشته» بسیار عادی برخورد می کند؛ یا حداقل هیچ التهابی در باطن او نمی‌بینیم. اما فرهاد، تمام نیروی خود را بسیج می‌کند تا گذشته را به‌یاد آورد؛ با آن روبرو می‌شود، و فراموشش می‌کند. او «خود» را به قضاوت می‌گذارد.

 

با رفتاری که فرهاد از خود نشان می‌دهد، این سؤال مطرح می‌شود که «آیا فرهاد آدم شریفی است؟» نوع برخورد فرهاد با اطرافیان، به‌خصوص همسر و فرزندش او را در نظر ما، در شمایل یک قاضی، باور‌پذیرتر می‌کند تا یک کارگذار بورس. در این مورد هم چند نکته‌ی قابل اشاره وجود دارد:

 

– فرهاد، هنگامی که با عصبانیتِ سرمایه‌گذار بورس مواجه می‌شود، می‌گوید: «نمی‌داند چه لطفی دارم در حقش می‌کنم.» این نوع شعار دادن‌ها در فیلم، کم نیست. و همینطور تکرار متوالی «خبرت هست که در شهر شکر ارزان است». البته قبل از آن، مقدمه‌چینی برای ورود دستگاه استراق‌سمع به داستان، بسیار مصنوعی و از نظر نگارنده کار نشده و هجو است. شخصیت فرهاد در مواجهه با این دستگاه هم به‌نوعی متزلزل است. این شخصیت، که قسم خوردن برای شغلش را أمری حیاتی می‌پندارد، در جواب دوستش که آن دستگاه را برای درآوردن پول بیشتر به او پیشنهاد می‌کند، هیچ اشاره‌ای به مسأله‌ای اعتقادی نمی‌کند و تنها به یادآوری جرم این کار – آن‌هم چون با شغل سابقش مرتبط است – بسنده می‌کند. منطق استفاده‌ی فرهاد از این دستگاه برای جاسوسی در زندگی خودش و استفاده از آن برای جذب سرمایه‌ی بیشتر چیست؟ نکته‌ی اول جز این نیست که فرهاد در دید مخاطب، فردی شکاک و بدبین جلوه می‌کند، که این خلاف انتظارات رئیسیان است. نکته‌ی دوم هم شاید به‌دلیل «بهترین بودن» یا یک‌جور خدمت به سرمایه‌گذاران است! در انتهای این مسأله ما تنها صدای سرمایه‌گذار را می‌شنویم که به داشتن یک همچین کارگذاری افتخار می‌کند. این مسایل، می‌تواند فیلمنامه‌ی رستگاری را به‌چالش بکشد. به‌شخصه انتظار بیشتری از فیلم تازه‌ی رئیسیان داشتم.

 

– نکته‌ی غیرقابل چشم‌پوشی، بزرگنمایی بهار است. در بسیاری از صحنه‌ها شاهد سخنان خردمنشانه‌ی بهار هستیم و از طرفی رئیسیان با قصه‌‌های شبانه‌ای که فرهاد، برای او می‌خواند یادآور می‌شود که بهار، کودکی بیش نیست. نوع پرداخت شخصیت بهار، متزلزل است. زمانی که کوروش کیان برای دست دادن با بهار پیش‌قدم می‌شود و او از این کار خودداری می‌کند حاوی چه پیامی است؟ آیا این صحنه برای نشان دادن تربیت بهار به مخاطب به تصویر کشیده شده است؟

 

– باز اشاره‌ای داریم به سکانس فرودگاه؛ بنابر سنت دیرینه‌ی فیلم‌هایی که مسافری ایرانی از فرنگ دارند، برای نشان دادن اینکه شخص رنگ و بوی فرنگ گرفته است، تنها به یک دیالوگ فرنگی بسنده‌ می‌کنند تا مخاطب را شیر فهم کنند که او سال‌های زیادی را در خارج از ایران به سر برده است. کوروش کیان:

 

Je ne crois pas mes yeux

 

«چیزی رو که می‌بینم، باور نمی‌کنم.»

 

چهل‌سالگی، گرچه با استفاده از موزیک متن بسیار زیبای کریستوف رضاعی و میزانسن‌های سینمایی و دخالت یک پیر دانا (با بازی خوب عزت‌‌الله انتظامی) سعی در قابل قبول کردن خود دارد، اما با سطحی‌انگاری، ما را با یک مثلث عشقیِ روشنفکرانه مواجه می‌کند. این فیلم برای نگارنده یادآور «کازابلانکا» به کارگردانی «مایکل کورتیز» و با بازی خوب «همفری بوگارت» و «اینگرید برگمن» است که یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما به حساب می‌آید. بررسی تشابهات این دو فیلم را به محفل و مجالی دیگر موکول می‌کنیم.

 

چهل سالگی بهترین نیست اما از لحاظ کارگردانی خوب و خوش‌ساخت است. در این وانفسای کمدی‌های سخیف و مبتذل، تجربه‌ای از این نوع، آن هم در سینمای اقتباسی  قابل ستایش است.

 

 

۳ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد