نقدی بر فیلم یک آموزش

, , ۱ دیدگاه

یک آموزش،اثر جدید کارگردان سوئدی،لان شرفیگ،اثر نو و بدیعی است که در رقابت های اخیر آکادمی اسکار نیز این بداعت از چشم داوران دور نماند و کاندید سه جایزه اسکار شد.فیلمی در مورد لذات زندگی.شرفیگ در اثر جدید خود از زندگی بعنوان گذرگاهی کم عرض یاد می کند که باید از آن گذشت،گذرگاه زیبایی که عبور از آن اندکی زمان می برد،پس ای کاش به جای هراس از کج قدم نهادن،از جای جایش استفاده کرد و لذت برد.ماهیت بدوی فیلم در همان رباعی مشهور عمر خیام خلاصه شده که:چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است،انگار که نیستی چو هستی خوش باش.

جنی دختر ۱۶ ساله ای است که از زندگی درحومه شهر لندن از زندگی روزمره ای که در درس و مشق و مدرسه رفتن و رسیدن به خواست های پدری که قبولی در دانشگاه آکسفورد برایش اهمیت خاصی دارد، خلاصه شده است،خسته شده اما همه چیزدریک بعد از ظهر بارانی شکل تازه ای پیدا می کند، دیوید درون اتومبیلی جلوی پای جنی ترمز می کند و پنجره ماشین را پایین می کشد. این ملاقات خیلی زود به یک رابطه احساسی عمیق بین جنی و دیوید می انجامد. رابطه ای که جنی و زندگی او را برای همیشه عوض می کند

داستانی که شرفیگ و نویسندگان فیلمنامه یک آموزش به سراغش رفته اند،بالقوه داستان جذابی است که در کمتر فیلمی شبیه آنرا شاهد بوده ایم.دخترک داستان،انسان نیمه بالغی است که در خانواده ای بسته پرورده شده و حال که به دوران جوانی رسیده،میل به تکامل و تجربه دارد،بنابراین با مردی همراه می شود که بوی بزرگسالی می دهد،او را با دنیایی آشناییت می دهد که تاکنون تصورش هم برایش غیر ممکن بوده،اما در نهایت این رابطه عاطفی از هم می گسلد،با این جود همه اینها تجربه ای می شود برای جنی که با گام های استوار تری پا به دنیای بزرگسالی بگذارد و طعم یک زندگی شیرین را بچشد.

مشکل اما دقیقا در همین جاست که داستانش را تا یک سوم پایانی بسیار خوب و مناسب بسط می دهد،اما بی یکباره چنان از لحاظ کیفی سقوط می کند که حتی تماشاگر را برای لحظه ای در فکر فرو می برد که نکند دارد فیلم دیگری را می بیند.یک سوم پایانی فیلمنامی عملا با دو سوم ابتدایی به طرز آشکاری در تضاد است و پیامی که می دهد(کاری به خوبی و بد بودنش نداریم)کاملا تحمیلی به نظر می رسد.فیلمی که شعار از لذت بردن از زندگی و کشف دنیاهای جدید،پیش از موعد مرگ سخن می گفت،به یکباره نصیحت های پدرانه ای می کند برای بازگشت به آغوش خانواده و قناعت نسبت به وضع موجود!

بزرگترین امتیاز اثر جدید شرفینگ،روح تسلی بخش و متناسب اثری است که خلق کرده.تمام وقایعی فرعی و محوری داستان به بهترین شکل ممکن پردازش شده اند و می توان آنرا از اولین آثاری دانست که در مورد لذات دنیوی ساخته شده،اما تا ۱۰ دقیقه پایانی خبری از شعار های تخت و بی روح نیست.اینجا شرفینگ نه طرف انسان هایی را می گیرد که الزامات شغلی دست و پایشان را بسته و نه جانب قشر سرخورده ای را که می خواهند بر خلاف پدران و مادران خود،آنطور که می خواهند زندگی کنند،به آکسفورد و پاریس بروند،عطر کوکو شنل برند و کیف دنیا را ببرند.البته این بی طرفی هر چند از شعار زدگی جلوگیری می کند،اما در جاهایی به ضرر فیلم هم هست،ما در نهایت نمی توانیم بفهمیم که سازنده می خواسته اعمال تازه سر زده از جانب جنی را موجه جلوه دهد یا آنرا نقد کند؟!این دوپارگی میان کلیت اثر و دقایق پایانی و نتیجه گیری عملا متضاد آن با روح حاکم،موجب شده اثری خوش ساخت و دوست داشتنی،به یکباره به درامی به اصطلاح خانوادگی با پیامی اخلاقی تبدیل شود تا آنطور که باید به یاد نماند!

یک آموزش را اما می توان از لحاظ بصری یکی از خوش عکس ترین آثار سالیان اخیر دانست.نماهای زیبایی که از پاریس و آکسفورد در فیلم نمایش داده می شوند،به بهترین شکل ممکن به تصویر در آمده اند و به نوعی این پختگی تصویری،نقبی هم می زند به تغییر دیدگاه جنی در مورد زندگی.نورپردازی صحنه ها پس از آشنایی جنی با دنیای متفاوت خارج از شهر کسل کننده زادگاهش،رنگ روشن به خود می گیرند و این رنگ باختن ایده اولوژی قدیم و جایگزینی تفکر جدید را به خوبی به تماشاگر منتقل می کنند.فیلم در مواقعی که خلوت دو کاراکتر اصلی را برای نمایش بر می گزیند،میزانسن های تعیین کننده ای دارد که اکثرا تداعی کننده آثار موفق دهه ۴۰ سینما-مثل کازابلانکا یا غرامت مضاعف وایلدر-است و جلوه گری چشمگیری دارد.

نکته جالب دیگر اشاره مختصر فیلم به بیگانه،اثر فیلسوف مشهور فرانسوی،آلبر کامو است.در بخشی که جنی و هم سالان خرده پایش در کافه ای فرانسوی مشغول انجام کارهای بزرگسالانه اند و بیگانه را می خوانند.در این بخش فیلمنامه نویس،با هشیاری به سراغ به نوعی برائت استهلالی رفته برای معرفی زندگی روزمره جنی و پتانسیل های نهفته در او برای فرار از این یکنواختی.

اما با وجود همه این مزایا چرا یک آموزش در نهایت نمی شود آن چه که باید؟مسلما دلیلش همان پارادوکس آشکاری است که میان ایده اولوژی غالب و پیام انتهایی فیلم وجود دارد.چیزی که در نگاه اول به ذهن متبادر می شود،اینست که جنی بدلیل عیاشی و سیگار و الکل تارک موقعیت های پیشین خود نمی گردد و با آن تک گویی های کوبنده در مورد عقاید و زندگی یکنواخت معلمان و اطرافیان،تنها سعی در توجیه تغییر جهت زندگی خود دارد،اما بازگشت نهایی او به آغوش زندگی سنتی پیشین و اظهار ندامت نزد مدیر مدرسه-و از همه بدتر این توجیه که همه این کارها و سخنان تنها بدلیل بحران های دوران بلوغ است و این طغیان چندین ماهه،دلیلی نداشته جز خامی!-به قدری ناگهانی و ناهمگون با کلیت فیلم رخ می دهد که تماشاگر نمی داند به کدام ایده ذهنیت جنی باید اطمینان کند؟!

غافلگیری بزرگ فیلم اما بازی فوق العاده روان و دوست داشتنی کری مولیگان در نقش شخصیت متزلزل فیلم است.بی شک نقش آفرینی وی از برترین های سالی که گذشت بود و این مبین اینست که اگر این بازیگر انگلیسی تبار در راه درستی گام بردارد،می تواند آینده روشنی داشته باشد.آلفرد مولینا نیز در نقش پدر متعصب و در عین حال ساده جنی-به رغم بازی های خشن و جدی وی در آثار قبلی- که در حین تعصب،هرکاری را برای حفظ بنیان خانواده انجام می دهد بسیار طبیعی و مناسب است.پیتر سارزگارد نیز در نقش دیوید هرچند در بخش هایی حساس چندان موفق نیست،اما در مجموع بازی خوبی ارائه داده و از ریتم کلی اثر،خارج نیست.

باری،در آموزش در نهایت بدون در نظر گرفتن نتیجه گیری نهایی اش،اثر قابل قبول و دوست داشتنی است که اگر در نقاطی بهتر و یک شکل پرداخت می شد،قطعا جایگاه بهترین داشت و موفق تر می بود و بیشتر هم مورد تحسین قرار می گرفت.

فیلمی متفاوت در مورد عصیان علیه روزمرگی و شیوه معمول زندگی.

 

یک دیدگاه

  1. مسعود

    ۰۷/۰۱/۱۳۸۹, ۱۰:۳۰ ق.ظ

    دقیقا ! به نظر من هم بزرگ‌ترین ایراد فیلم، همون پیام به‌شدت نچسبی هست که آخر فیلم قراره به خورد مخاطب بره! این ناهم‌گونی که توی انتهای فبلم به‌وجود می‌آد ضربه‌ی وحشت‌ناکی به فیلم می‌زنه و به‌نظرم اون رو در حد یه اثر ضعیف پایین می‌آره…
    در مورد کری مالیگان هم باید بگم که این خانم، به‌هیچ وجه شایسته‌ی این همه تعریفی که ازش می‌شه نیست. این‌که بازی‌ش و معصومیت چهره‌ش رو در جاهایی با بانو آدری هپبرن کبیر مقایسه کرده بودند، فوق‌العاده اشتباهه. ایشون یه بازی‌گر متوسطه که هنوز خیلی جای کار داره تا حتی به امثال کایرا نایتلی برسه…

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد