نگاهی به فیلم سنتوری ساخته داریوش مهرجویی

, , ۲ دیدگاه

۱- درون مایه: در فیلم سنتوری صحنه به ظاهر بی اهمیتی است که مایلم از آن به عنوان دریچه ای به دنیای پرفراز و نشیب فیلم استفاده کنم. پدر علی در ماشین نشسته و بدنبال آدرس منزل پسر فراموش شده اش میگردد و همزمان صفحه روزنامه را باز میکند که از قول او نوشته: اگر دولت حمایت کند بلور ایران در دنیا خواهد درخشید. این جمله میتواند چکیده زندگی علی باشد که اگر زودتر و قبل از اینکه به انتهای راه برسد حمایت میشد شاید زندگیش را از کف نمیداد. اما حیف که اینگونه ایجازهای هنرمندانه خیلی در لابلای فیلم دیده نمیشود و در عوض در بسیاری از سکانسها شاهد ساده انگاری مفرطی هستیم که گهگاه به سانتی مانتالیسم هم پهلو میزند. در بین آثار مهرجویی سنتوری از همه بیشتر به هامون شباهت دارد. شباهت اصلیش با هامون درگیری او با اطرافیانش است. اما مشکل اینجاست که اگر مهرجویی با پرداخت درست شخصیت مهشید هامون را پیش تماشاگر محق تر نشان میداد اینجا خودویرانگری علی را به سختی میتوان پذیرفت. مشکلی که علی سنتوری دارد مشکلی است که بسیاری هر روز و هرشب مشغول دست و پنجه نرم کردن با آنها هستند. اما به هرحال راهشان را میروند و مدارا میکنند و حالا اینجا علی قرار است سیمای آدمی را به تصویر بکشد که اهل مدارا و سازش نیست اما در آخر فیلم میبینیم که همان پدر بی عاطفه و به قول علی نامرد به دادش میرسد. پس مسیری که علی طی میکند از سوی کارگردان زیر سئوال میرود. پس علی آدمی نیست که بتواند به سیم آخر بزند و در آخر تسلیم میشود. علی نسخه مناسبی برای زمانه خودش هم نیست. از آن جهت که لاغرتر و بی بنیه تر از آن است که با وصله هایی مانند عبای روی دوش و به کار گرفتن سازی همچون سنتور بتوان به آن هویت بخشید. اگر در هامون مهشید فقط بخاطر احساساتش همسر هامون شده بود و پس از مدتی بخاطر دمدمی مزاج بودنش حاضر به زندگی کردن با او نبود در اینجا هانیه چیزی از علی کم ندارد. اول آنکه پیانو نواز قابلی است پدرش را از دست داده ولی مادری دارد که در نواختن پیانو مهارت دارد و دلش برای خوشبختی علی و هانیه میتپد. اما در آن سوی میدان علی از یک خانواده متحجر می آید. پس اینجا کفه ترازو اگر به سمت هانیه سنگین نباشد به سمت علی هم نیست. اینجاست که اصرار کارگردان برای محق بودن علی و همذات پنداری تماشاگر با او به جایی نمیرسد. علی در اینجا بهای هنرمند بودن و متفاوت بودنش را هم نمیپردازد. او ادا در می آورد. هنرمند بودن و هنرمندانه  زندگی کردن علی نیست که باعث جدایی هانیه از او میشود. چه بسا قبل از اینکه اعتیادش کار دستش بدهد اتفاقا لحظات زیبایی از زندگی مشترک او و هانیه را میبینیم. علی شخصیت ویژه ای نیست. کارهایی که در زمینه موسیقی انجام میدهد هم کارهای خیلی بکر و ویژه ای نیستند. بخاطر همین معتقدم اگر علی بجای سنتور کیبرد هم میزد در اصل ماجرا توفیری نداشت و او همان شخصیتی میشد که الان هست. پس سنتور توان اینکه نقشی در متفاوت کردن علی داشته باشد را ندارد. خودویرانگری علی هم متاسفانه جعلی و آبکی از کار درآمده. چطور میشود در صحنه های مشاجره علی و هانیه حرفهای هانیه را شنید و به او حق نداد. علی هانیه را متهم به خیانت میکند غافل از اینکه پیشتر خود علی به او خیانت کرده است. پس سنتوری فیلمی نیست که به راحتی بتوان با قهرمانش همراه شد و برای او دل سوزاند و همراهش شد. علی مثلا قرار است نماینده جوانی باشد که دوست دارد همانطور که دلش میخواهد زندگی کند. آیا این زندگی دلخواه اگر اجازه انجام هرکاری را برای ما صادر کند زندگی امروزی شده همان لمپنهای قدیمی نیست؟ علی بیشتر از آنکه در دوران اعتیادش بتوانیم مظلومیتی درش جستجو کنیم تبدیل به فردی دافعه برانگیز میشود. علی مسبب همه  بدبختیهایش را سنتورش میداند در حالیکه سنتورش همان صدایی را میدهد که نوازنده اش از آن طلب میکند. علی میخواهد همانطور که دوست دارد زندگی کند اما حاضر نیست مسئولیت زندگیش را خودش بر عهده بگیرد. بخاطر همین است که با همه سر جنگ دارد و پدر و مادر و همسر و کائنات را مقصر از کف دادن زندگیش میبیند و از خودش سلب مسئولیت میکند. مشکل علی فقط خانواده متحجر و همسر متهم به خیانتش نیست. مشکل اصلی علی غرور و عدم تعهدی است که خودش به آن اشراف درستی ندارد. پس هانیه حق دارد که تصور کند با علی آینده ای نخواهد داشت. میتوان در زندگی علی به دنبال روابط علت و معلولی هم نبود و از جوهر اصلی آن که شاید حدیث نفس خیلیهاست لذت برد اما آیا فقط یک ایده خوب برای ساخته شدن یک فیلم خوب کفایت میکند؟

۲- ساختار: سنتوری همانند هامون روایت نامنظمی را در پیش میگیرد و دائما بین گذشته و حال و آینده در رفت و برگشت است. شروع بسیار زیبایی دارد و نریشنهای رادان با صدای جادویی اش همان چیزی است که از مهرجویی انتظار داریم. اما هرچه فیلم پیش میرود تصوراتمان برای تماشای یک شاهکار که هیچ که یک اثر خوب از مهرجویی بزرگ رنگ میبازد. نکته اول به بازی خود رادان برمیگردد که ریتم مشخص و معینی ندارد. بعنوان مثال صحنه تزریق مواد توسط پدرش را به یاد بیاورید. پس از آنکه تزریق تمام میشود و پدر در حال جمع و جور کردن وسایل خانه پسرش است در همین موقع علی مشغول تعارفات متلک گونه با پدرش است که لحنی کاملا عادی دارد. اما به محض اینکه جر و بحث بالا میگیرد لحن بازی رادان تبدیل میشود به همان معتاد خماری که شل و ول حرف میزند و خمودگی بدنش علامت اصلی اعتیاد اوست. یا مثلا صحنه های مربوط به علی و حسن پورشیرازی و صدرالدین حجازی به قدری دم دستی و بی ظرافت پرداخت شده و بازیگران نقش معتاد را به قدری بد بازی میکنند که باور اینکه کارگردانی بنام داریوش مهرجویی مشغول هدایت آنهاست بسیار سخت است. (تصویری که حمید نعمت ا… با بازی بسیار خوب حامد بهداد در بوتیک نشانمان داد بیانگر این نکته بود که غیر از صدای بم و شل و ول و بدن خمیده راههای دیگری هم برای خلق یک تیپ معتاد ولی متفاوت وجود دارد). جدای از این در سکانسهای مربوط به مهمانیها و کنسرتها علی مشغول خواندن است و صدای سنتور را هم میشنویم اما علی از پشت سنتور بلند شده و مشغول اداهای خوانندگی اش است. یا اینکه بعضی سکانسها مثل رفتن علی به خانه پدری و معرکه گرفتنش چقدر گل درشت از آب درآمده و اینها از کارگردانی مثل مهرجویی بعید است. متاسفانه مهرجویی حتی حوصله این را هم نداشته که برای نشان دادن دوره نوجوانی علی بازیگری را انتخاب کند که لااقل کوچکترین شباهتی به علی داشته باشد. (سکانسهای بچگی هامون را که خاطرتان هست). جدای از این بار قسمت عمده ای از صحنه ها و حس و حال فیلم به دوش موسیقی فیلم گذاشته شده که حتی اگر توجیه اش این باشد که خب فیلم درباره زندگی یک موزیسین است هم دردی را دوا نمیکند و بیشتر به فیلمنامه فاقد ایده های لازمی برمیگردد که با کارگردانی نسبتا بی حال مهرجویی دست به دست هم داده اند تا سنتوری به هیچ وجه فیلمی در قد و قواره سازنده هامون و اجاره نشینها و پری و لیلا و امثال اینها نباشد. سنتوری فیلمی است که ایده اولیه اش انگار از دل و جان خالقش بیرون آمده اما وقتی جزئیات حساب شده ای که در اغلب آثار استاد شاهد آنها بوده ایم غایب باشند تبدیل به اثری میشوند که بعید میدانم مثلا بیست سال بعد جزو آثار شاخص مهرجویی به حساب بیایند.

 همه اینها را نوشتم اما حیف است که به یک سکانس زیبا و تاثیرگذاز فیلم اشاره نکنم و آن هم همه سکانس غذا دادن علی به آن آدمهای فقیر و دانه ریختن برای پرنده هاست. شاید درست ترین جایی است که الحق و والانصاف ترانه انتخابی فیلم هم به طرز عجیبی با تصویر هماهنگ است و از تصویر بیرون نمیزند.

به هرحال سنتوری یک فیلم متوسط در کارنامه پربار استادی مثل مهرجویی است و نشان دهنده این نکته که مهرجویی در تلاش برای به تصویر کشیدن یک کاراکتر مهرجویی وار امروزی است. سنتوری یک شروع است و الزاما هدف نیست. پس منتظر هدف های بزرگتر استاد می‌نشینیم.

 

 

۲ دیدگاه

  1. فرزان

    ۰۷/۱۷/۱۳۸۹, ۰۹:۴۰ ب.ظ

    درخشانی فیلم “سنتوری” از این جاست که انتظار تماشاگر برای دیدن استریوتایپ “معترض” برآورده نمی شود. علی سنتوری از رشد باز می ماند. این که به اندازه ی کافی قربانی شرایط جامعه نیست (یعنی رسماً به عاقبت رضا موتوری و قیصر و شخصیت فیلم “تنگنا” دچار نمی شود)، که به حد کافی قهرمان یا اسوه یا آمرزیده نیست، هنوز از دردناکی وضع او نمی کاهد. از قضا همین به اندازه ی کافی چیزی نبودن یا نشدن اش است که هم ذات پنداری با او را میسر می کند.

    برکت از زندگی و هنر علی سنتوری که خوب با اطمینان و اعتماد به نفس شروع کرده و استعداد و شوق کار هم دارد می رود، چرا؟ چون ایمان او به کارش و به جوانی اش و به حرف تازه ای که می خواهد بزند هنوز به اندازه ای که باید باشد نیست. توی وجود این شخصیت ترس هست، و یک جور ملال. به این ها باید اضافه کرد یک نکته ی خیلی مهم را که توی فیلم تعمداً ناگفته باقی گذاشته می شود و اصلاً همین آن را به یک “دقیقه” تبدیل می کند و به پایان فیلم معنا می دهد، و آن نکته این که ما که جریان دل دادگی علی و همسرش را شاهد بوده ایم و در وجود هیچ کدام شان آثار سطحی نگری و دنبال زرق و برق بودن به چشم مان نخورده و عشق شان را جدی گرفته ایم، پس از جدایی در همسر علی که به اندازه ی کافی زن پخته ای هست هیچ جور حسرت، هیچ شبحی از عشق، یا ذره ای تعلل و تردید مشاهده نمی کنیم، که حیرت انگیز است. یعنی برای علی سنتوری افسردگی همیشگی باقی می ماند و برای زن اش فقط یک جور نگرانی از وضع سلامت شوهر سابق؟

    شخصاً تصور می کنم فیلم ساز با نشان ندادن عواطف همسر در واقع تماشاگر را در همان وضع فکریی قرار می دهد که علی سنتوری در پایان فیلم به آن دچار است. راهی برای دانستن این که زن علی با ترک معشوق چه ضربه ی درونیی خورده و چه چیز را برای همیشه از دست داده است وجود ندارد. علی سنتوری در پایان فیلم نه تنها دیگر شکل ملموس ترس ها و ملالت های خود را تجربه کرده است بلکه جای خالی عشق را هم به صورت یک صندلی خالی و یک پرسش ابدی حس می کند. صندلی خالی یا زخمی که قرار نیست هرگز خوب بشود با اجتماعی که علی از آن مرخص شده است هماهنگی خاصی دارد. در ذهن علی عشقی که نمی توان دانست سرانجام اش در قلب معشوق چیست و جامعه ای که نمی توان عضوی از آن بود با هم یکی می شوند: هردو معمایی اند که باید از حل اش اجتناب کرد. با این همه (یا شاید به همین دلیل که عشق خصوصی و جای گاه اجتماعی هر دو از او گرفته شده اند) علی سنتوری بهترین کار زندگی اش را انجام می دهد، یعنی از دل همان آسایش گاه یا “مفلوک خانه” ای که به آن پناه آورده به حرکتی نمادین و رادیکال دست می زند.

    البته این همه که دفاع می کنم معناش این نیست که با این نظر موافق نیستم که هامون شخصیت پیچیده تری، و فیلم “هامون” اصولاً فیلم به مراتب ظریف تری است از “سنتوری”.

    ممنون از مقایسه ی درست تان و نقد جالبی که نوشته اید!

    پاسخ
  2. فرزان

    ۰۷/۱۸/۱۳۸۹, ۰۷:۴۷ ق.ظ

    فرزان — مهر ۱۷, ۱۳۸۹
    درخشانی فیلم “سنتوری” از این جاست که انتظار تماشاگر برای دیدن استریوتایپ “معترض” برآورده نمی شود. علی سنتوری از رشد باز می ماند. این که به اندازه ی کافی قربانی شرایط جامعه نیست (یعنی رسماً به عاقبت رضا موتوری و قیصر و شخصیت فیلم “تنگنا” دچار نمی شود)، که به حد کافی قهرمان یا اسوه یا آمرزیده نیست، هنوز از دردناکی وضع او نمی کاهد. از قضا همین به اندازه ی کافی چیزی نبودن یا نشدن اش است که هم ذات پنداری با او را میسر می کند.
    برکت از زندگی و هنر علی سنتوری که خوب با اطمینان و اعتماد به نفس شروع کرده و استعداد و شوق کار هم دارد می رود، چرا؟ چون ایمان او به کارش و به جوانی اش و به حرف تازه ای که می خواهد بزند هنوز به اندازه ای که باید باشد نیست. توی وجود این شخصیت ترس هست، و یک جور ملال. به این ها باید اضافه کرد یک نکته ی خیلی مهم را که توی فیلم تعمداً ناگفته باقی گذاشته می شود و اصلاً همین آن را به یک “دقیقه” تبدیل می کند و به پایان فیلم معنا می دهد، و آن نکته این که ما که جریان دل دادگی علی و همسرش را شاهد بوده ایم و در وجود هیچ کدام شان آثار سطحی نگری و دنبال زرق و برق بودن به چشم مان نخورده و عشق شان را جدی گرفته ایم، پس از جدایی در همسر علی که به اندازه ی کافی زن پخته ای هست هیچ جور حسرت، هیچ شبحی از عشق، یا ذره ای تعلل و تردید مشاهده نمی کنیم، که حیرت انگیز است. یعنی برای علی سنتوری افسردگی همیشگی باقی می ماند و برای زن اش فقط یک جور نگرانی از وضع سلامت شوهر سابق؟
    شخصاً تصور می کنم فیلم ساز با نشان ندادن عواطف همسر در واقع تماشاگر را در همان وضع فکریی قرار می دهد که علی سنتوری در پایان فیلم به آن دچار است. راهی برای دانستن این که زن علی با ترک معشوق چه ضربه ی درونیی خورده و چه چیز را برای همیشه از دست داده است وجود ندارد. علی سنتوری در پایان فیلم نه تنها دیگر شکل ملموس ترس ها و ملالت های خود را تجربه کرده است بلکه جای خالی عشق را هم به صورت یک صندلی خالی و یک پرسش ابدی حس می کند. صندلی خالی یا زخمی که قرار نیست هرگز خوب بشود با اجتماعی که علی از آن مرخص شده است هماهنگی خاصی دارد. در ذهن علی عشقی که نمی توان دانست سرانجام اش در قلب معشوق چیست و جامعه ای که نمی توان عضوی از آن بود با هم یکی می شوند: هردو معمایی اند که باید از حل اش اجتناب کرد. با این همه (یا شاید به همین دلیل که عشق خصوصی و جای گاه اجتماعی هر دو از او گرفته شده اند) علی سنتوری بهترین کار زندگی اش را انجام می دهد، یعنی از دل همان آسایش گاه یا “مفلوک خانه” ای که به آن پناه آورده به حرکتی نمادین و رادیکال دست می زند.
    البته این همه که دفاع می کنم معناش این نیست که با این نظر موافق نیستم که هامون شخصیت پیچیده تری، و فیلم “هامون” اصولاً فیلم به مراتب ظریف تری است از “سنتوری”.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد