یادداشتی برای فیلم عیار ۱۴ به مناسبت توزیع نسخه خانگی

, , ارسال دیدگاه

 

حالا و پس از تماشای دوباره عیار ۱۴ معتقدم که پرویز شهبازی یکی از بهترین آثار سینمایی دهه هشتاد سینمای ایران را ساخته است. عیار ۱۴ هم در جشنواره فیلم بدشانسی بود که رقیب قدرتمندی مثل درباره الی را پیش رویش داشت و هم در بدترین فصل اکران روی پرده رفت. درباره شباهتهای عیار۱۴ و ماجرای نیمروز زیاد گفته و نوشته اند اما این دو فیلم چه به لحاظ روایت و چه به لحاظ رخدادها و معانی مستتر در هرکدام تفاوتهای اساسی باهم دارند. اول اینکه شهبازی در همان سکانس ابتدایی تکلیفمان را روشن میکند که قرار نیست منتظر باشیم و ببینیم که چه بر سر فرید می آورد. مهم مسیری است که قرار است منصور فرید طی کنند و بدانجا برسند. شهبازی نشان میدهد که آنقدر به قصه جذاب و پر و پیمانش اعتقاد دارد که میتواند قید این نوع پایان بندی را بزند و تماشاگر را همراه خود کند.

عیار۱۴ روایتی مدرن را در پیش میگیرد و ماجرای نیمروز داستانش را در بستری کاملا کلاسیک روایت میکند. عیار۱۴ مرتب به تماشاگرش رودست میزند و ماجرای نیمروز همه چیز را رک و پوست کنده برایمان تعریف میکند و از همان ابتدا معلوممان میشود که آدمهای خوب و بد داستان چه کسانی هستند. شهبازی با احاطه کامل جزء به جزء اثرش را کارگردانی کرده و از ظرفیت قصه بیشترین استفاده ممکن را کرده است. اولین نکته اینجاست که شهبازی با انتخاب آن شهر برفی چندین هدف را با هم زده است. اول اینکه چنین فضایی را کمتر در فیلمهای ایرانی سراغ داریم و در انتهای فیلم با مشخص شدن ابعاد پنهان قصه هوای آفتابی میشود و همین مسئله خود به خود تبدیل به یکی از برگهای شناسنامه فیلم میشود. دوم اینکه برف با همه زیباییش یک عنصر پوشاننده است و این با درونمایه فیلم به خصوص شخصیت فرید در هماهنگی کامل است و سوم اینکه این شهر کوچک این امکان را فراهم میکند که شخصیتهای مختلف داستان که در سرنوشت هم دخیلند و همدیگر را نمی شناسند بارها با هم روبرو شوند و بار تعلیق فیلم را بالا ببرند. از طرفی تمام داستان فیلم از در یک بعد از ظهر جمعه شروع میشود و در شب پایان میپذیرد و عادت کردن به خلوتی گاها هراس انگیز بعد از ظهرهای جمعه تازه آن هم در ان شهر سرد و خاموش عامل دیگری است که میتواند جذابیت این تقابل ها را چند برابر کند. شهبازی از سوی دیگر چه هنرمندانه نشانمان میدهد که چطور میشود حرفهایی که در طول زمان از فرط تکرار به شعار تبدیل شده اند را به عمل درآورد و روی تماشاگر تاثیر گذاشت. عیار۱۴ جزو معدود فیلمهایی است که موفق شده قالب مناسب را برای بیان حرفهای اخلاقی اش پیدا کند. اگر آن افسر پلیس در جایی به فرید میگوید که زندان بعضی ها را میسازد در پایان فیلم شاید مصداق حرفی را که جدی نگرفته بودیم میبینیم. اما شاید متوجه نیستیم که شهبازی چگونه با دانستن ارزش سکوتها و کم حرفی شخصیت منصور از این کاراکتر همسو با این شعارها چه شخصیت جذاب و ماندگاری خلق کرده است.

عیار ۱۴ مانند خود زندگی پیش بینی ناپذیر و جذاب است. اینجا شخصیت گناهکار داستان خودش خودش را مجازات میکند. فرید از منصور میترسد اما حواسش به خودش نیست. فرید آدمی است که کوچکترین نشانی از دوست داشتن را در وجودش ندارد. که مثلا حتی صحنه ای نیست که اقلا او را در حال محبت به فرزندش که اسمش را هم طلا گذاشته  ببینیم. طلا برایش از همه چیز ارجح تر است. ترانه ای که از ضبط ماشینش پخش میشود هم باز از طلا میگوید. و در آخر هم همان طلاها باعث مرگش میشوند. طلا حتی از مینا که بخاطر او قید خانواده اش را میزند هم برایش مهمتر است. اولین صحنه ملاقات او و مینا در فیلم را یادتان هست؟ فرید از پشت ویترین به مینا نگاه میکند در حالیکه جلویش را انبوهی از طلاهای درون ویترین گرفته است. فرید کارگر مغازه اش را هم در بدترین وقت ممکن یعنی ازدواجش از کار بیکار کرده است. اما در آن سوی میدان منصور ایستاده. منصوری که هیچ نشانی از یک خلافکار را باخودش از زندان نیاورده است. تخمه میخرد و مقداری را برای تخمه فروش باقی میگذارد شاید به تلافی چند تخمه ای که قبلا از گونی او برداشته بود. در آن شب سرد برای آن سگ ولگرد غذا تهیه میکند و با او بازی میکند. حواسش به شام نخوردن هم اطاقی اش هست. پول اطاق را هم حساب میکند. تخت را به هم اطاقی اش میدهد و خودش روی زمین میخوابد. شخصیت پردازی با این مقدار جزئیات را در سینمای ایران کمتر دیده ایم.

قسمتی از ظرائف فیلمنامه در شخصیت پردازی را نوشتم که حالا به ظرافتهای کارگردانی شهبازی برسیم. اولین چیزی که با تماشای فیلم خودنمایی میکند طراحی صحنه درخشان فیلم به خصوص مغازه فرید و استفاده هوشمندانه از رنگ است که در تقابل با سفیدی برف حسابی خودنمایی میکند. شهبازی با کمک فیلمبردار قابلش علی لقمانی با قرار دادن رنگهای مکمل و گیرا در کنار هم جلوه بصری مطلوبی به فیلمش بخشیده. مثلا در همان سکاس اول در طلا فروشی رنگ آبی پیراهن فرید در مقابل دیوار نارنجی رنگ مغازه خودش را به رخ میکشد و رنگ قرمز لباس مینا تا انتهای فیلم در یاد بیننده باقی میماند. یا مثلا در طراحی صحنه مغازه فرید روی کاغذی بر روی دیوار نوشته شده که حساب قبلی شما به نرخ روز محاسبه میشود و حالا اینجا فرید خودش باید حساب پس بدهد. بازی بازیگران فیلم خوب کنترل شده و فروتن و دیرباز و پوریا پورسرخ در به خوبی توانسته اند توانایی بالایشان را در ایفای درست هر نقش بکار بگیرند و به شخصه حضور پوریا پورسرخ برایم یک غافلگیری بزرگ بود. عیار۱۴ بدلیل فیلمنامه خوبی که دارد این فرصت را برای کارگردان هوشمندش فراهم کرده که با کمترین استفاده از عناصری مثل موسیقی و کلیشه های دم دستی برای حس تعلیق بتواند بیننده را همراه خودش بکشد و در آخر هم غافلگیرش کند. هوشمندی دیگر شهبازی اینجاست که او بهترین استفاده را از پیش فرضهای احتمالی تماشاگر فیلم میکند و با بهره بردن از قالب یک داستان آشنا با یک چرخش آشکار در گره گشایی داستان تمام معادلات بیننده را بر هم میزند. بعید میدانم کسی با آن نمای ابتدایی از وانتی که جنازه فرید را حمل میکند قادر به حدس زدن این نکته باشد که عملا منصور نقشی در کشته شدن فرید نخواهد داشت و برگ آس شهبازی انگار همین جاست.

چندماه قبل از تماشای فیلم در جشنواره به این فکر میکردم که مگر استفاده از یک موسیقی خاص در یک صحنه به چه اندازه میتواند تاثیرگذار باشد و حالا با تماشای سکانس پایانی و شنیدن آداجیوی آلبینونی اعتقاد دارم که میتواند بسیار بسیار تاثیر گذار تر از آن چیزی باشد که قبلا فکر میکردم.

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد