نگاهی به باغبان وفادار

, , ۱ دیدگاه

 

در این دوره و زمانه فیلمهایی مثل «باغبان وفادار» خیلی کمیاب هستند و باید قدر این جور فیلمها را دانست. فیلمی که از نظر سیاسی به هیچ قدرت یا ابرقدرتی باج نمی دهد، داستانش را بر پایه ارزش نهادن بر کرامت انسانی و به قربانگاه رفتن فردیت انسانی قرار داده است، تا پایان به اصولی که از اول پایه گذاری کرده وفادار می ماند و به شدت اندیشه را تحریک می کند. جالب اینجاست که این مضمون ارزشمند بر بستری از یک درام پر و پیمان و یک داستان عاشقانه روایت شده است.

«باغبان وفادار» یک درام سیاسی غنی ست درباره نفوذ سرمایه، سرمایه دار و سرمایه داری در دل آفریقا و تبدیل کردن مردم فقیر، آواره، جنگ زده و بیمار آنجا به موشهای آزمایشگاهی بی شماری که داروهای جدید شرکت های معظم داروسازی به رایگان روی آنها تست می شود.«باغبان وفادار» با اینکه موضوع بسیار بحث انگیزی را مبنای کار خود قرار داده و مطابق معمول انتظار داریم که این جور موضوعات در لفافه و ظریف به تماشاگر القا شود، راه دیگری را در پیش گرفته و با گزندگی و تلخی هر چه تمام تر، جنایت روزمره و پایدار در آفریقا را به تصویر کشیده است.

دوربین فرناندو مریلیس، مثل شاهکار قبلی اش «شهر خدا» رئالیسم ویرانگری دارد. او به دل طبیعت آفریقا زده و زشتی ها و زیبایی های کشورهای کنیا و سودان را به تصویر کشیده است. رئالیسم دوگانه به تصویر کشیده شده در زاغه نشین های بی شمار کنیا و از طرفی طبیعت بکر و چشم نوازش به حدی است که می توان «باغبان وفادار» را یک سند تصویری موثق از کنیای ۲۰۰۵ دانست. برای نمونه؛ در یک سکانس موثر که با نماهایی بسته از زمین گلف شروع می شود و طی آن سردمداران سیاسی و اقتصادی برای هم شاخ و شانه می کشند، در پایان سکانس دوربین ۱۸۰ درجه می چرخد و نمایی از زاغه نشینی را که درست کنار این زمین گلف است در قاب می گیرد. تمام لوکیشن های فیلم در مکانهای واقعی بوده و قدرت مریلیس در حفظ فضای شبه مستند اثر باعث شده تماشاگر مجبور به باور کردن قصه فیلم شود و لحظه ای در صحت اتفاقات و آدم های فیلم شک نکند.

البته عامل مهم دیگری که در این زمینه دخیل است، فیلمنامه دقیق جفری کین است که بر اساس رمانی از جان لوکاره نوشته شده است. لوکاره در نوشتن رمانهای پلیسی و معمایی ید طولایی دارد و رمان «خیاط پاناما»ی او را هم جان بورمن در سال ۲۰۰۱ با حضور پیرس برازنان و جفری راش در نقشهای اصلی به فیلم برگردانده است. فیلمنامه تعلیق آمیز اثر که قدم به قدم گره می افکند و همان طور دقیق آنها را می گشاید و روابط علت و معلولی را به دقت رعایت کرده و کاراکترهایی به شدت واقعی خلق کرده، برای هر فیلمی نعمت است. البته نقش رمان لوکاره در خوب از کار در آمدن فیلمنامه انکارناپذیر است.

«باغبان وفادار» یک فیلم عاشقانه تمام عیار هم هست. از نحوه آشنایی جاستین کوئیل و تسا بگیرید تا تردیدهایی که سر راه این عشق طوفانی وجود دارد و فراز و نشیبهای یک رابطه عاشقانه، تا ازدواج و فدا کردن همه چیز برای به دست آوردن آرامش و خوشحالی معشوق. آغاز آشنایی دو عاشق با مزه پرانی های تک ضرب و دوپهلوی جاستین که خاص انگلیسی هاست و بازی فوق العاده ریچل وایز، بسیار دیدنی ست. امتداد رابطه این دو با گذشت زمان فیلم، پخته تر و ماندگارتر می شود، طوری که وقتی به سکانس اثیری پایانی می رسیم، با تمام وجود این دو انسان و رابطه عاشقانه بین آنها را حس می کنیم. خیلی بعید است که حین تماشای این سکانس عاطفی و شنیدن گیتار ویران کننده آلبرتو ایگلسیاس چشمی تر نشود.

باز هم از طرف دیگر می توان «باغبان وفادار» را یک فیلم قدرتمند در زمینه بررسی کاراکتر دانست. جاستین کوئیل (با بازی خوب رالف فاینس) که نماینده عالی دولت انگلستان درکنیاست، آدم به شدت تنها و بی همدمی است که بیشتر اوقاتش را صرف باغبانی می کند و انگیزه و هدف خاص دیگری در زندگی ندارد اما با وارد شدن تسا به زندگی اش، از نظر روحی زیر و رو می شود. از طرفی محافظه کاریش باعث می شود که تسا او را در جریان اقدامات مرموزش نگذارد و جنبه تنهایی جاستین و علاقه شدیدش به باغبانی همچنان حفظ شود. او به قول پلیسی که  موقتا بازداشتش کرده، «به عنوان سیاست مدار، دروغگوی خوبی نیست». سراسر فیلم به ندرت قابی پیدا می کنید که جاستین در مرکز آن باشد. مریلیس در اکثر نماهایی که از فاینس گرفته او را گوشه تصویر قرار داده که دلالت بر تنهایی جاستین از نظر روحی و از نظر همفکری او با همکاران سیاست مدارش دارد. تنها در سکانس تماشایی پایانی است که وقتی به قول خودش «تمام اسرار تسا را می داند» به مرکز نماها می آید.

تسا کوئیل آدمی ست که در روزگار ما نمونه اش بسیار نادر است. آدمی شورشی که حرف زور توی کتش نمی رود و به قول جاستین از ۶ سالگی سردسته انقلابی های مدرسه بوده است. کسی که جنایت سرمایه داران و ابرقدرتها در کشورهای مظلوم آفریقایی را تاب نمی آورد و همه دار وندارش را صرف مبارزه با آزمایش کردن داروهای مضر بر مردم بی پناه و فقیر کنیا می کند. او زندگی راحت و آسوده در انگلستان را رها می کند و خود را به مرکز فساد شرکتهای چندملیتی داروسازی پرتاب می کند و با هر تهدیدی میدان را خالی نمی کند. در جمله ای کلیدی به جاستین می گوید: «اگر جلوی کار منو بگیری، من هیچی نیستم.»

سندی که تقریبا همکار و دوست خانوادگی جاستین است، یکی از آن سیاست مدارهای نوعی است. فردی دروغگو، بی هویت و به شدت منفعت طلب که برای رسیدن به خواسته اش حاضر است همه چیز را قربانی کند، حتی عشق نصفه و نیمه اش را. او به همسر زیبا و بی آزارش خیانت می کند و به همسر دوست صمیمی اش نظر سوء دارد. در جلساتی که با زیردستانش دارد مدام دروغ می گوید و برایشان فلسفه های نفرت انگیزی به هم می بافد. در جایی برای توجیه دست داشتنش در جنایتها، این دیالوگ نکبت بار را به جاستین می گوید: « بالاخره ما اگر این مردم رو نکشیم، خودشون دارن می میرن.»

با تناوب به جایی که در روایت «باغبان وفادار» وجود دارد، فیلم جا به جا در درام، عشق، سیاست و تعلیق در نوسان است که تماشای آن را به تجربه ای لذت بخش تبدیل می کند و نوای مرثیه ای پایانی اش تا مدت ها در ذهن حک می شود.

کارگردان: فرناندو مریلیس. فیلمنامه: جفری کین. بازیگران: رالف فاینس (جاستین کوئیل)، ریچل وایز (تسا کوئیل)، دنی هیوستن (سندی)، بیل نای (سر برنارد پیلگرین). محصول ۲۰۰۵ انگلستان، آلمان

امتیاز من: ۸٫۵ از ۱۰

http://www.imdb.com/title/tt0387131/

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد