نگاه ای. او. اسکات به فیلم شوالیه و روز

, , ۱ دیدگاه

Knight And Day

کارگردان: جیمز منگولد بر اساس فیلم نامه ای از پاتریک اونیل بر مبنای داستانی از آقای اونیل. مدیر فیلم برداری: فدون پاپامایکل. موسیقی: جان پاول. تدوین: مایکل مک کاسکر. بازیگران: تام کروز (روی میلر)، کامرون دیاز (جون هیونز)، پیتر سارسگارد (فیتز جرالد)، وایولا دیویس (رییس جرج)، پل دانو (سایمن فِک)، و یوردی مولا (آنتونیو کویینتانا). محصول آمریکا ۲۰۱۰٫ ۱۱۰ دقیقه

http://www.imdb.com/title/tt1013743/

اخیراً فیلم کوتاه و مسحورکننده‌ای دیدم که داستانش درباره دو کاراکتر بود که در ظاهر و باطن با هم فرق دارند. آنها که در ابتدا با هم دشمنی دارند، به‌تدریج یاد می‌گیرند که فقط به‌دنبال لذت‌جویی از هم نباشند و قدر نقاط مشترک‌شان را بدانند. این فیلم شش دقیقه‌ای، آکنده از جلوه‌های تصویری خلاقانه و غریب است. اسمش «روز و شب» است و می‌توانید با خریدن بلیت داستان اسباب‌بازی۳، آن را هم ببینید.

به‌این‌خاطر اسم این کار کوتاه و دوست‌داشتنی پیکسار را آوردم که در هیچ جنبه‌ای جز اسم، با «شوالیه و روز» قرابت ندارد و باعث گیج شدن خواننده نمی‌شود. «شوالیه و روز» یک فیلم پرسروصدا و خسته کننده است که انگار هرگز نمی‌خواهد تمام شود. درمجموع، فیلم بی‌ربط دیگری در ژانر مهمل «اکشن _ کمدی» است که این روزها تعدادشان زیاد شده است. تام کروز و کامرون دیاز در این فیلم نقش یک جفت کاراکتر کارتونی را بازی می‌کنند که شخصیت‌شان خیلی دم‌دستی پرداخت شده و از یک حادثه سقوط هواپیما به تعقیب‌وگریز با اتومبیل و از آن‌جا به تعقیب‌وگریز اتومبیل‌های بیشتر، موتورسیکلت و هلی‌کوپتر منتقل می‌شوند. در یکی از این تعقیب‌ها، گاوهای رم‌کرده وحشی هم حضور دارند.

هیچ کدام از موارد بالا جای اعتراض نداشت اگر کارگردان فیلم، جیمز منگولد _ که با ساختن فیلم هایی چون «سنگین»، «پلیس آباد»، «از خط عبور کن» و «۳:۱۰ به یوما»، با تحسین مواجه شده است _ در فیلمش ذره ای استعداد برای حماقت یا طراحی صحنه های اکشن سرسام‌ آور از خود نشان می داد. در عوض ستاره های فیلم، متظاهرانه (آقای کروز) و جیغ جیغو (خانم دیاز)، با ترق و تروق کردن جلوی پرده سبز (در حالی که هر دو صراحتاً دیالوگ های تخت فیلم نامه کسل کننده اولین تجربه فیلم نامه نویسی پاتریک اونیل را ادا می کنند)، باعث به وجود آمدن تصاویر کامپیوتری شده اند که انگار دانش آموز های سال آخر دبیرستان، برای پروژه آخر سال تحصیلی خود آن را با بی حوصلگی سرهم بندی کرده اند و در دقایق آخر با فتوشاپ سر و ته قضیه را جمع کرده اند.

خانم دیاز در نقش جون هیونز ظاهر شده. مجموعه‌‌ای از خصوصیات جذاب و در عین حال اعصاب خردکن که در او جمع شده تا با این اطلاعات، مردان مجرد بازار که به دنبال چنین شخصی هستند، از سردرگمی در بیایند. او سرسخت است ولی مهاجم نیست، سر به هواست اما خل نیست، جذاب است و می‌خواهد عاشق مرد به‌خصوصی بشود، اما عشقی که تا پای جان به آن وابستگی پیدا نکنند. این مرد به‌خصوص _ «من همون مَردَم» یکی از دیالوگ های ماندگارتر اوست _ در این مثال، آقای کروز است که در مرز باریک و کج و کوله یک آدم خوش مشرب که مدام چشمک می زند و کسی که آشکارا خودش را مسخره می کند، در نوسان است.

او نقش روی میلر را بازی می کند (که احتمالا اسم واقعی اش نیست)، یک سوپر آدمکش سیا که با کاراکتر خانم دیاز در فرودگاه ویچیتا برخورد می کند. جون در حال رفتن به خانه پدری اش در بوستون است تا در مراسم عروسی خواهرش شرکت کند، در حالی که روی مشغول محافظت یا سرقت! از یک ابزار مکانیکی کوچک مربوط به انرژی است که عاقبت به فیلم سازها اجازه می دهد تا پل دانو را به عنوان یک آدم دنباله روی بی قواره، در فیلم معرفی کنند. وجود آقای دانو لازم است چون شیمی رابطه رمانتیک بین زوج اصلی _ که روی کاغذ ناامید کننده به نظر نمی رسد _ مثل قرار ملاقات های بی خبری که در اولین قسمت های ریالیتی شو های دوست یابی اتفاق می افتد، به دعوا و جاروجنجال کشیده می شود.

در همین حین، پیتر سارسگارد به لهجه زائدی مجهز شده تا نشان بدهد بر خلاف چیزهای فوق احمقانه ای که دور و برش می گذرد، چه بازیگر جدی و ماهری است. او نقش رقیب درون سازمانی روی را بازی می کند و رییسشان هم وایولا دیویس است. همان طور که متوجه شدید، انتخاب بازیگران بد نیست. اما دریغ که همان طور که این ها در سراسر کره زمین به این طرف و آن طرف پرتاب می شوند، از یک جزیره در جنوب اقیانوس آرام گرفته تا خیابان های سویا، به نظر می رسد کارهای انجام نشده ای برایشان باقی نمانده است. بله، یک قاچاقچی اسلحه اخمو (یوردی مولا) و نوکران خونخوارش هم هستند. بله، قطارها و هلی کوپترها، چاقوها و تفنگ ها، جنازه ها و بوسه های ربوده شده و همه ملزومات سنتی مأمور ۰۰۷ هم هست؛ که تا حد ممکن، بدون تغییر به روز شده تا با آداب، درهم و برهمی جغرافیای سیاسی و فانتزی های تکنولوژیک زمان ما مطابقت داشته باشد.

پس چه چیزی از قلم افتاده؟ اوه، نمی دانم _ با نمکی، سرگرمی، جاذبه جنسی، خطر کردن، اصالت. شاید هم یک یا دو مورد دیگر. اما آیا کسی اهمیت خواهد داد؟ فقط ممکن است به خاطر این که «شوالیه و روز» دنباله یا ادامه فیلم دیگری نیست و دو ستاره اصلی اش مثل تین ایجر ها بازی نمی کنند، قدری اعتبار به دست بیاورد. چنین چیزی را درباره «قاتلین» هم می توان گفت، که وقتی چند هفته پیش روانه پرده ها شد، خیلی زود فراموش شد. شاید دست اندرکاران«شوالیه و روز» ممتاز تر باشند و هزینه بیشتری خرجش شده باشد (آن همه لوکیشن! آن همه C.G.I!)، اما «قاتلین» که در آن اشتون کاچر نقش سوپر آدمکش و کاترین هیگل نقش بلوند جیغ جیغو را بازی می کند، با کمی اختلاف فیلم بهتری است.

اما برگردیم به فیلم خودمان، اگر چه ترجیح می دهم درباره هر چیزی صحبت کنم بجز این. («من عشق هستم» را دیده اید؟ عجب! تیلدا سوئینتون! تا حالا ووووزلا های جام جهانی دیوانه تان کرده؟)

ببخشید. روی در حال سوار شدن به یک پرواز شوم به جون می گوید: «گاهی اوقات اتفاقاتی که می افته دلیلی داره». این جمله _ که شاید در کل درست باشد _ به هیچ وجه در مورد «شوالیه و روز» صدق نمی کند. تنها دلیل ساخته شدن فیلم، ساخته شدن آن است.

منبع: نیویورک تایمز

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد