فلاش بکی به مسابقه داستان‌نویسی آدم برفی‌ها

, , ۴ دیدگاه

 

معمولاً «اولین‌»‌ها در ذهن می‌ماند؛ برایِ همیشه و تا به ابد. توفیری ندارد که این اولین، اولین عشق باشد یا اولین تجربه‌ی خواندنِ یک کتاب، نکته‌ی مشترکِ در تمامی این اولین‌ها اینکه : به ظاهر فراموش می‌شوند و از یاد می‌بریم‌شان اما جایی آن دورها همچنان به حیاتِ خود ادامه می‌دهند.

مجله‌ی اینترنتیِ آدم‌برفی‌ها در سالِ ۸۷ اولین مسابقه‌ی شعر و داستان‌اش را برگزار کرد. از این دست مسابقات اینترنتی فراوانند و پرشمار. هر روزِ روز فراخوانی جدید را می‌بینیم و بعد از ارسالِ آثار، مسابقه برگزار می‌شود و برگزیدگان جایزه‌شان را می‌گیرند و همه می‌روند پی کارشان. اما بد نیست پس از گذشتِ مدتی برگردیم و نگاهی بیاندازیم به چند و چونِ برگزاری این مسابقات تا ببینم این مسابقات تا چه اندازه‌ای در هدف‌شان موفق بوده‌اند. سه روزِ پیش که داستان‌های این مسابقه را می‌خواندم، هدفم چیزِ دیگری بود : آشنا شدن با ذهنیتِ کسانی که می‌خواهند نویسنده شوند یا خود را نویسنده می‌دانند و متعلق‌اند به نسلِ جوانی که کتاب‌هایش را دیر یا زود منتشر خواهد ساخت. با خواندنِ داستان‌ها چشمم به کامنت‌هایی افتاد که شباهتِ غریبی به «ریگولتّو»(۲) داشتند. کامنت‌هایی  تند و تیز که در ظاهر بامزه‌اند (راستی چرا تماشای درگیری دیگران برایمان جذاب است!؟) اما در باطنِ تلخ‌اند و رقت‌آور. اما چرا اینقدر تند و تیز که گاهی اوقات مرزهای حیا را از هم می‌درند و بدترین توهین‌ها به رقص درمی‌آیند؟  شرلوک هلمز فقید اگر زنده بود و این «زبان» را می‌دید، سرش را می‌خاراند و بعد، خیره‌خیره به آن می‌نگریست تا بتواند رازِ این معما را بفهمد. این کارآگاه که تلخی را چشیده بود و از پسِ معمایِ دشواری که اهمیتی ملی داشت برآمده بود، در آغاز گمان می‌برد با معمایی ساده طرف است اما وقتی چند و چونِ ماجرا را می‌دانست، پی می‌برد که این ماجرا علی‌رغمِ ظاهرِ ساده‌اش بسیار دشوار است و پیچیده.

برگزارکنندگانِ این مسابقه با ایده‌ای نو می‌خواستند به داوریِ آثارِ رسیده بنشینند. بدین صورت که : خوانندگان نیز با امتیاز دادن به داستان‌ها نقشی داشته باشند در قضاوت. اما نخستین پرسش اینجا پدیدار می‌شود : معیارِ داوری در چُنین مسابقاتی به چه شکلی‌ست؟ خوشآمد یا بدآمد؟ یا نه! همان نقدهای کارگاهی که به روزنامه‌ها و مجلات نیز راه یافته‌اند و خلاصه می‌شوند در «فضاسازی‌اش خوب است»، «شخصیت‌پردازی‌اش ضعف دارد»، «جنسِ دیالوگ‌ها……» (بد نیست داوران درباره‌ی چگونگیِ داوری در بیانیه‌ی نهایی توضیح بدهند و درباره‌اش بنویسند) نظراتِ خوانندگان را که می‌خواندم (جز مواردی معدود و انگشت‌شمار) مواجه می‌شدم با برشمردنِ ایرادها. انگار کسی که کامنت را می‌نوشت (که غالباً از شرکت‌کنندگان در مسابقه بود و نه خواننده‌ای بی‌طرف) با پیش‌زمینه‌ای ذهنی داستان را می‌خواند تا ایرادی در آن ببیند و نمره‌یِ کمی به آن بدهد (البته باز مواردِ انگشت‌شماری بودند که داستان موردِ پسند می‌افتاد). آیا نمی‌توان الگویی یافت برای داوری منصفانه‌ی یک اثر!؟ برای مثال : دو نمره را بگذاریم برای زبان. دو نمره را برایِ تکنیک. دو نمره برای ایده و… گذریم.

می‌خواهم مکثِ کوتاهی داشته باشم رویِ کامنت‌های دو تن از شرکت‌کنندگان و بعد ببینیم این مسابقه چه خروجی‌هایی داشت.

برایِ داستان‌های دیگران کامنت‌های زهردار می‌گذاشت و گاهی اوقات با دادنِ نمره‌هایِ پایین نظرش را می‌گفت. کیهانِ اردبیلی (که متاسفانه جستجویم برای یافتنِ داستانِ دیگری از او بی‌نتیجه ماند) داستانی نوشته به نامِ «نیکلای ایلیچ» و متهم شده به تقلید از چِخوف. سوالِ دوم : چرا؟ آیا به صرفِ وجودِ اسامی روسی می‌توان این‌ چنین بی‌رحمانه حکم داد که : «نخستین و بارز ترین ایرادِ وارده بر متن شما، تقلید آشکار شما – خواه آگاه یا ناآگاه – از چخوف است» سوالِ سوم : اگر این داستان با اسامی ایرانی نوشته می‌شد باز هم نویسنده‌‌ی تناقض‌گویش (جلوتر به این مساله خواهیم رسید) متهم می‌شد به  تقلید؟ چرا داوریِ درباره‌ی این داستان این‌قدر سطحی‌ست؟ چرا هومن‌نیک فرد متهم نمی‌شود به الهام گیری از وودی آلن و «مرگ در می‌زند»؟ (الهام‌گیری و حتا تقلید هیچ بد نیست. تنها با تقلیدِ یک سبک می‌توان آن را شناخت) نمی‌دانم. پاسخش باشد برای نویسندگانِ کامنت‌ها و شما. و اما تناقض گویی آقای اردبیلی  : عرفانِ کارن که خود را پیشرو می‌خواهد (و این بد که نیست هیچ، شایسته هم هست و قابلِ احترام) و با ژست‌های استادمأبانه به دیگران خطِ مطالعاتی می‌دهد، دو داستان نوشته و برایِ این مسابقه فرستاده. آقایِ کارن برای کیهان اردبیلی کامنتی می‌گذارند و پس از آن است که کامنت‌های تند و تیز میان‌شان رد و بدل می‌شود. در یکی از این کامنت‌ها آقای اردبیلی می‌نویسند: «فکر می کنم سبک نوشته‌هایتان، اگر اشتباه نکنم، اکسپرسیونیسم باشد. اطلاعات چندانی ندارم. اما سبک اکسپرسیونیسم، اولین سبکی بود که من برای نوشتن به کار می‌بردم» بگذریم. اگر خواستید می‌توانید کامنت‌ها را در آدم‌برفی‌ها بخوانید اما هدفِ من از این مکثِ کوتاه : این دو تن با انرژی‌تر از دیگران داستان‌ها را خوانده‌اند و گه‌گاه حرف‌های خوبی هم زده‌اند اما اگر انرژی‌شان را به جای هتاکی و واکنش‌هایِ احساسی می‌گذاشتند رویِ نوشتن «داستان» آیا بهتر نبود؟ آیا گمان این نمی‌رفت که به جایِ خواندنِ این کامنت‌ها با داستان روبرو می‌شدیم؟ کنجکاوم بدانم نظرِ این دو عزیز درباره‌ی اسنادِ مکتوبی که به جا گذاشته‌اند چیست و اکنون در چه حال و هوایی به سر می‌برند.

و اما پایان :

سرانجام داوران در دی‌ماه سالِ ۸۷ به کارِ خود پایان دادند و مسابقه برگزیدگانِ خود را شناخت. طبقِ معمول عده‌ای به نتایج تاختند و عده‌ای دیگر.. (راستی این تخمِ حرامِ توهمِ توطئه را چه کسی در ذهن‌مان کاشت که داوران را متهم کنیم به رفیق‌بازی و پارتی بازی و…) اکنون پس از گذشتِ یک سال و شش ماه می‌توان نتایج چنین مسابقاتی را دید :

برخی در مسابقاتِ دیگر مسئولیتی به عهده گرفته‌اند : خلیل رشنوی (به عنوانِ داور) و نسرین ارتجائی (به عنوانِ دبیر).

برخی دیگر کتاب‌هایشان را به بازار فرستاده‌اند : نسرین ارتجائی و فاطمه اختصاری.

برخی دیگر که در آن روزها می‌نوشته‌اند همچنان باانرژی می‌نویسند : فرشته نوبخت. خلیل رشنوی.

عده‌ای ناپدید شده‌اند : آناهیتا اوستایی با داستانِ درخشان‌اش. کیهان اردبیلی و….

دسته‌ای در مسابقاتِ دیگر شرکت کرده‌اند و داستان‌هایشان به مراحلِ پایانی راه یافته : مرتضی اصلاحچی. خلیل رشنوی.

عده‌ای وبلاگ‌شان را می‌نویسند : مهسا زهیری و…..

باز عده‌ای دیگر….

 

به گمانم اگر نخستینِ هدفِ یک مسابقه راغب ساختنِ کسی باشد به نوشتن، مسابقه‌ی آدم‌برفی‌ها مسابقه‌ی موفقی بوده. البته طبیعی‌ست که چُنین مسابقاتی فقط می‌توانند افراد را به نوشتن امیدوار کنند و ادامه دادن راه، باری‌ست که خود شخصِ باید به دوش گیرد.

 

۱٫ عنوانِ داستانی‌ست از سر آرتور کنان دویل.

۲٫ Rigoletto: عنوانِ شاهکارِ معروفِ جوزپه وردی (۱۹۰۱ـ ۱۸۱۳)، آهنگسازِ ایتالیایی است. ریگولتّو نامِ دلقکِ گوژپشتی‌ست در همین اثر. این داستان به ظاهر کمدی‌ست. اما در اصل، تراژدی حزن‌آوری‌ست که طیِ آن، دخترِ زیبارویِ ریگولتّو موردِ سوءاستفاده‌ی فرانسوایِ اول ـ فرمانروایِ فرانسه ـ واقع می‌شود. ریگولتّو تصمیم به انتقام از فرانسوایِ اول می‌گیرد. اما به دلیل خیانت‌هایی، دخترش کشته می‌شود. (از یادداشت‌های زنده‌یاد محسنِ ابراهیم ذیلِ داستانِ «ریگولتّو»ی دینو بوتزاتی)

 

۴ دیدگاه

  1. مریم

    ۰۵/۱۶/۱۳۸۹, ۰۸:۱۳ ب.ظ

    سلام
    وقتی یک نفر پیدا میشه، دقیق، آگاه، و دلسوز که آٍار رو مطالعه می کنه ، نظر یا مقاله ای درباره ی اونها می نویسه، من یکی جدای اینکه استفاده می کنم و لذت می برم ، در عین حال خوشحال می شم و امیدوار . پس ممنونم.
    در ضمن اشاره کرده بودید به دوستی که دوست دیگری را به تقلید از چخوف متهم کرده، می خوام به اون دوستِ منتقد بگم آیا هرگز نخوانده یا نشنیده که همه ی ما در داستان کوتاه در واقع پیروان غیر مستقیم یا مستقیم چخوف و موپاسان هستیم؟
    به هر حال من از شما آقای معقولی و از آدم برفی ها متشکرم.

    پاسخ
  2. مهدی عباسی

    ۰۶/۱۱/۱۳۸۹, ۰۲:۲۳ ق.ظ

    سلام
    دنبال چیزی توی گوگل می گشتم که رسیدم اینجا
    اگه خاطرتون مونده باشه من تو بخش داستان چهارم شدم
    ( داستان پیری در سه خط)
    و البته جایزه ای ، لوحی ، تشکری چیزی در کار نبود
    خوش باشید
    پاسخ: لطفا آدرستان را مجددا ای میل کنید برای‌مان.

    پاسخ
  3. gol nassrin

    ۱۱/۱۰/۱۳۸۹, ۰۵:۴۲ ب.ظ

    و جالبتر آنکه یک آدم اونم از کافی نتی که بنده اغلب می رو چنا فحشهای رکیکی به من می داد که گاهی اشکم در می اومد اما بازم جالبتر اینکه شماها گفتید خودم نویسنده اون فحشام و بعد که پرس و جو کردم فهمیدم تو خونه ما که اجنه امکان داره فحش بدن به من.پس کار کافی نته که به چه کسانی شک نکردیم خدا می داند.از منشی بگیر تا مدیر
    بازم جالبتر اینکه اومدم و با گدایی فرهنگی اونم واسه جنگ کشور جشنواره تک و تنها و بی ستاد راه انداختم
    همان فحشا تکرار شد در قالب کامنت و گهگاه ایمیل.
    من دبیر نیستم.دبیر پول می گیره.
    من خودم این جشنواره رو به ۳ رسوندم
    طرحم هم ثبت شد
    من مسئول جشنواره ایهستم که نصف هزینه ش رو قرض و وام می گیرم و…………. جریان داره داداشی ها
    تازه شم دو تا کتاب دیگرم بهار ۹۰ متولد می شه.شاد باشید عزیزان

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد