شعری از حسن شهابی

, , ۲ دیدگاه

 

باران که می‌بارد

شمالی می‌شوم

در وهم جنگلی غمگین

گم در سکوت دره‌ها

 

پیراهنم از خیسی دریا شور

در آبگیر چشمم می‌نشیند

اندوه بی آشیانی  درناها

 

باران که می‌بارد

پاییز ِ  پرتقال‌ها رسیده  است…

 

کودک می‌شوم

ضرب می‌گیرم بر ردیف چوبی صندوق‌ها

جَلد می‌بوسم دختر همسایه را…

 

در نگاهم لخت می رقصند

کولیانی مست

میان کوچه‌های بی تو دلتنگ

 

ولی این‌جا

هزاران آسمان دور است از من

صدای شرشر باران

 

ولی باران نمی بارد…

 

 

دلم از ابرها لبریز

جنوبی می‌شوم

تلخ و سیه چرده

کویری که تمام زخم‌هایش

تاول آغوش خورشید است

 

خورشید…

 می‌تابد

 

 

۲ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد