شعری از آرمین ابراهیمی

, , ۲ دیدگاه

 

 

 

 

در خاموشی‌ِ تب‌آلودِ واحدهایِ مسکونی

در یکی از سلول‌های ظهر

چشم‌های سُرخِ هُرابسته‌ی مردی

به قفس باز می‌شود

فهرستِ کارهای‌ روزانه

تقویم‌ِ ملاقات‌های تکراری

ترسیمِ‌ تحمل و تنهایی

ترتیبِ‌ یخ‌زده‌ی ساعت‌های زشت

با مغزی که باندپیچ‌ِ زخم‌های چرک‌آب‌بسته‌ی دیرینه است

سمج و پادرجا سر به ساحتِ سیاهی می‌بَرَد

مردِ تکیده

خالی از هر حرفی

فنجان‌های لب‌سوخته‌ی قهوه‌ی فرانسه  

کلماتی که توی راهرو روی خطوطِ سرامیک اُفتاده‌اند

جلوی چشمانِ بُهت‌زده‌اش رژه می‌روند

به سختی برمی‌خیزد نیمه‌عقل و نیمه‌‌مدهوش                                   

به کاوُش آخرین بازمانده‌های حقیقت

و پای خسته‌اش به لیوان‌ها وُ میوه‌های مصنوعی گیر می‌کند

 

میانِ خبرهای کوتاه، کسی گفت‌:

یکی دیگر از ساکنان این شهر جنون‌زده

سراسیمه وُ گیج

روی سنگفرش‌های پیاده‌رو

به سوی بی‌نهایت می‌دوید

                                       

کتاب‌ِ بی‌کلمه‌ی سفیدی واژگون در حاشیه‌ی اطاقِ پذیرایی

و چند قطره اشک خشک‌شده‌ روی گل‌های کاغذی

تنها نشانه‌های باقی ‌مانده‌اند

 

 

۲ دیدگاه

  1. پریسا گلی نیا

    ۰۵/۰۷/۱۳۸۹, ۰۷:۴۷ ب.ظ

    با سلام
    شعرتان را خواندم.
    خالی از هر گونه تکرار بود و…نو بود.
    اما تکرار لحظه ها را نمایانگر بود در گذر انسان
    از اتاق ها و خلوت های نم گرفته
    از پیاده روها…
    و گذر از راه هایی که در ان چیزهای زیادی گیر می کند به پرو پای ذهن
    آغاز و پایانی محکم داشت و تصاویری گویا..
    و کاش کمی ایجاز بود برای رساندن پیام.
    با تشکر:پریسا گلی نیا

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد