سه شعر از امان پویامک، شاعر جوان افغان

, , ۵ دیدگاه

 

 

 

پریدن پلنگ روی وزن گوزن

 

اُپرا خوانی بقه‏های آخر روز

خال خاکستری خاطره‏ی ملخ

پریدن پلنگ روی وزن گوزن

این همه سیم و تار

سرد و سربه‏زیر تو را کورد گرفته‏اند،

حدس درجه‏ی دما در بهشت،

گناهِ ناکرده‏ی درخت

معادله‏ی ریاضی من تا ماه

از پلک روی هم انداختن تو استخراج می‏شوند.

در چاه‏ترین چُرت چاه

نبض کبوتران چاهی، به فکر تو می‏پرد

بمبیرک‏ها  در ارتفاع‏شان

ترا بلند رفته‏اند

کودکان کوچه‏ی ما

در مشق‏های شبانه‏ی‌شان

ترا دخترک کشیده‏اند.

 

چرا دیر کرده‏ای!

گلوی بقه بُغض دارد

پلنگ‏ها آماده‌ی پریدن‌اند

دست‏ها دست به نبض گیتار،

درخت‏ها گنهکار

کبوترها چشم به ساعت دیواری چاه

چرا دیر کرده‏ای؟

بگیر، پلک بزن!

 

۳ فروردین «حمل» ۱۳۸۸

 

 

 

خودکشی زمین

 

بگیر شلیک کن!

اینجا مردن ممنوع نیست

کف بزن

که با خودم به «تانگو»

به رقص برخاسته‏ام

این سوترک از مادرم

که پس از من به‌سبک «استریـپ تیز»

سـینه‏هایش راعـریان می‏کند.

 

گوشَت هست:

زمین زیر پایم خودکشی کرده

با این همه ساز به‌دور خود نمی‏چرخد

دستی در بلندای هوا خشک مانده

و گداهای دل ده‏افغانان

خوب‏تر از «ژولیو ککسینی »

اُپرا می‏خوانند.

پسران نحس‏ات هر بامداد

ساختمان‏های زمین خورده‏ات‌را

اِسپند می‏چرخانند

تا به قول زنِ همسایه

«مو از سرت کم نشود»

 

گوشَت هست:

روی تیتر دستانت عکس انداخته‏اند:

که زنی زخم‏هایش را در بشقاب می‏اندازد

زیبایی‏اش را بُقچه می‏بندت

و «کروموزم»‏های کر م‏زده‏اش را

به همسایه‏های کر و کورش بخش می‏کند.

گریه‏دار است می‏دانم

مگر آخرین فورمولِ سلاحِ نمی‏دانم چی

در جهنم شلیک نمی‏شود؟

گوسفند!

پس از این همه گرگ شدن چه می‏خواهی باشد؟

می‏دانم

بمبیرک‏ها  روی پلک‏های تو مادر می‏شوند

و نقش «گلBM16» به رنگ پیراهنت نمی‏آید

گرفتن این همه قوس ناخنک

برای سرفه‏هایت کافی نیست

مگر این هفته‏های خال خالی

هفته‏ها می‏شود

در خاطره‏ات مُد شده.

 

۳۰فروردین «حمل» /۱۳۸۸

 

 

تیتر تنهایی

 

پرهایم را میکَنَم

شانه‌های شب‌زده‌ام را شب‌بو می‌کارم

سایه‌ام را ساز می‌زنم،

دلم را قاط می‌کنم و تا می‌کنم در جیبم

روی تیتر تنهایی‌ام تف می‌اندازم،

دیوانه‌گی‌هایم را به‌زمین می‌زنم

تا آخرین هجای دلم می‌دوم.

اگر مسخره‌ام نمی‌کنید:

انگشت لای موهایم می‌برم،

جمجمه‌ام را ناز می‌کنم

و خودِ خودم را صدا می‌زنم

هی آقا!

من را ندیده‌ای؟

 

۱۵آبان «عقرب» ۱۳۸۷

 

 

۵ دیدگاه

  1. Salem

    07/27/2010, 12:36 ب.ظ

    واقعاً شعر های امان جان پویامک قابل تعریف است تشکر از اینکه این شعر ها را در اینجا جابجا کردید

    پاسخ
  2. حکیم علی پور

    07/30/2010, 01:36 ب.ظ

    سلام!
    خوشحال شدم که بار دیگر شعر های پویامک را اینجا می خوانم.
    شعرهایی که نه زمینی است نه آسمانی اما از زمین و آسمان افغانستان حرف می زند.

    پاسخ
  3. پیام

    08/27/2010, 09:51 ق.ظ

    … سرشار از چیزهای تازه … همین برای من ( مخاطبی که از این همه تکرار خسته است ) کافی ست . به دوست نادیده ام پویامک عزیز تبریک می گویم . شعر او ایوانی ست تا در آن نبوغ و صداقت دست در گردن هم بیندازند .

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد