شعری از حسن شهابی

, , ۱ دیدگاه

 با احترام به بیژن نجدی و یوزپلنگهایی که با او دویده اند

 

به پدرم

 پولک باران ستاره در آسمان نیمه شب این شهر

گلوی هوبره

و باران بیگاه بر باغچه کوچکش

نومیدیش را بسیار گریسته ام .

 

برفی که می‌بارد زمستان‌های بعد ازمن

برای مادرم

زینت گیسوان سوگوارش

و صلابت صخره‌ها

به صبوری رنج‌های همیشه اش.

 

به برادرانم هر یک

کاغذی سپید و گوشه ای از دلتنگی ام

سهمم از عصرهای تابستان در ایوان خانه پدری

تا روزشان چگونه بگذرد

آفتاب را ملامت نکنند .

 

به خواهرانم

خواب‌های کودکی در گهواره مشترک

مهتاب را به تمامی

نسیم

و تاب خوردن شاخه های پاییز را.

سکوت

 و حس مبهم سرودن ترانه را

آواز پرستوهای هر سال

و هر چه کاغذ که پیش از این سیاه کرده ام

به همسرم.

 

به دوستانم

درازای غربت

بر سنگفرش خیابانی که دوستش داشتیم

شب را

تا طلوع سپیده ای دیگر.

 

به میهنم

بهار و از شکاف سنگ‌ها خروش آب

 و در اندوه  هزاران ساله اش

پگاه آزادی را

آمین.

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد