مروری بر کارنامه فیلمسازی مسعود کیمیایی

, , ۴ دیدگاه

 

همه چیز از همان قیصر شروع شد و جدالهای قلمی بین منتقدان معروف آن سال‌ها. کاوسی و طاهری یک طرف و دوایی و گلستان و دریابندری طرف دیگر. دعوا سر این بود که چرا قیصر از برادران آب منگل انتقام گرفت؟ آن‌هم با چاقو. دست کم مطالبی که از آن دوران مانده این را نشان می‌دهد. هیچ‌کدام از این منتقدان فیلم را نقد نمی‌کردند آنها تفکر حاکم بر فیلم را نقد می‌کردند و این برای کیمیایی جوان بسیار تعیین کننده بود. از این جهت که شاید کیمیایی زمان ساخت قیصر خیلی به بار سیاسی فیلم که طرفداران فیلم از آن سخن می‌گفتند توجه نکرده بود و اصلا برایش مهم نبود. مهم این بود که کیمیایی داستان جوانی از زادگاهش را تصویر کرده بود که یک تنه بدنبال انتقام بود و به قانون توجهی نداشت و شاید قصه تحت تاثیر فیلم‌هایی بود که کیمیایی در دوران جوانی دیده بود. اما کم کم حاشیه‌های فیلم توجه به ساختار فیلم را کمرنگ ‌کرد. دیگر کسی از دکوپاژ عالی فیلم و بازی بازیگرانش سخن نمی‌گفت و یا به جاهایی از فیلم که بسیار توی ذوق می‌زد اشاره‌ای نمی‌کرد. (برای نمونه صحنه‌ای که قیصر از خبر مرگ مادرش می‌گرید و در میانه گریه یکباره سراغ سهیلا فردوس را می‌گیرد یا روشی که فیلمنامه برای لو رفتن کریم در حمام توسط بهمن مفید در پیش می‌گیرد) از این نمونه‌ها در فیلم بسیار است که همانطور که گفتم تمام اینها پشت تاثیر اجتماعی و سیاسی فیلم نادیده گرفته شدند. کم کم امر به فیلمساز محبوب ما مشتبه شد که بیانیه اجتماعی صادر کردن چیز کمی نیست.

قیصر را مردم آن دوره به شدت پسندیدند و اکثر منتقدان به آن روی خوش نشان دادند و شدیدا از آن دفاع کردند بدون اینکه به طور مشخص از تقاط قوت فیلم چیزی بگویند. مخالفان فیلم هم با عصبانیتی که طبیعی به نظر می‌رسید فیلم را کوبیدند و هیچ اشاره ای به مشکلات اصلی فیلم نکردند. البته هردو طیف آدم‌های فرهیخته‌ای بودند اما جو ایجاد شده برای فیلم اجازه داوری منصفانه را به آنها نمی‌داد. کیمیایی دریافته بود که تنهایی و زخم خوردگی قهرمان و تلخی فیلم به مذاق اکثریت خوش آمده است پس در فیلم بعدی به شدت روی این عناصر تمرکز کرد و فیلمی ساخت به اسم رضاموتوری.

شخصیتی همانند قیصر یک دنده و زخم خورده. کیمیایی بقدری روی ضد قهرمانش مایه گذاشت که حواسش نبود از شخصیت مقابل او (نامزد واقعی دختر) چه کاریکاتوری خلق کرده است که اگر نصف رضاموتوری روی پرداخت کاراکتر او کار می‌کرد چه بسا با فیلم بهتری روبرو بودیم. تکه تکه بودن فیلم‌ها از همین جاها داشت شروع می‌شد.(صحنه ای در دیوانه خانه هست که دیوانه ها با تفنگ چوبی به هم تیر اندازی می‌کنند و صدای تیر واقعی به گوش می‌رسد، صحنه ای زیبا اما کاملا بی ربط با کلیت فیلم) صحنه‌های مربوط به رضا و زندگیش جذاب درآمده بود و هرجا به طبقه مرفه جامعه می‌رسیدیم کیمیایی سرسری از آن گذشته بود. برای همین بود که رضاموتوری به اندازه قیصر موفق نبود.

بعد از تجربه دوپاره رضا موتوری، نوبت داش آکل رسید با قصه ای از هدایت. اولین بار کیمیایی دست به اقتباسی زد که اتفاقا به دنیای خودش هم بسیار نزدیک بود. بازهم قهرمانی تنها و زخم خورده و عاشق و در نهایت مرگی خود خواسته. داش آکل فیلمی بود که کیمیایی قابلیت‌های تازه ای از کارگردانیش را به تماشا گذاشت. کیمیایی و حقیقی در این فیلم تصاویر ماندگاری خلق کردند که در ذهن هر سینما دوستی خواهد ماند. بر عکس رضا موتوری اینجا کیمیایی کم و بیش حواسش به همه چیز بود. تا جایی که بازی بهمن مفید در نقش بدمن داستان بسیار بیشتر از خود داش آکل دیده شد…

کیمیایی در بلوچ به قصد نشان دادن بزرگ شدن شهر و گم شدن ارزش‌ها در آن بار دیگر قیصری را به تصویر می‌کشد که در میان همهمه آدمها در میان تهران شلوغ شده آن روزها دنبال ناموس از دست رفته اش می‌گردد. بلوچ با تمام نقاط ضعفش فیلم بسیار مهمی در سینمای کیمیایی است. از آن جهت که تغییر شهر عاملی است که دیگر اجرای اصول در آن غیر ممکن می‌نماید و بلوچ قصه ما ترجیح می‌دهد دست زن به فنا رفته اش را بگیرد و از آن فرار کند و از وسی دیگر به این دلیل فیلم مهمی نیست که کیمیایی آنقدر غرق نشان دادن تغییرات ارزش‌ها شده که اصل قضیه یعنی سینما را جدی نگرفته است و آدم‌هایش بسیار جعلی به نظر می‌رسند. فضای شلوغ جامعه کم کم عرصه را به قهرمانهای کیمیایی تنگ می‌کرد و فیلمساز ما به جای یافتن ایده‌های تازه باز سراغ قیصر رفت و خاک را دور از شهر ساخت .

کیمیایی باز هم به قیصر رو آورد و فیلمی روستایی با تم  مورد علاقه‌اش ساخت. خاک اقتباس ظاهرا ناموفقی از داستان اوسنه باباسبحان نوشته محمود دولت آبادی بود. (این که می‌گویم ظاهرا ناموفق بخاطر نخواندن کتاب و دلخوری دولت آبادی از فیلم است.) فیلمی که با تمام حسن‌هایش اگر ساخته هم نمی‌شد برای کیمیایی فرقی نمی‌کرد چرا که صالح قیصری بود که فقط لباسش عوض شده بود. البته شاید عنوان بهترین فیلم سال به مفهوم مطلق در جشنواره سپاس ارزشی فراتر از آن چیزی داشت که من می‌گویم. باز کیمیایی برای اینکه ثابت کند نامردی را نامرد درست میکند نشان میدهد که برادر بزرگتر در اوایل فیلم برادر کوچکتر را نصیحت میکند که دست از درگیری با غلام بردارد ولی در آخر فیلم دقیقا کاری را میکند که در ابتدای فیلم برادرش را از آن برحذر داشته بود. کم کم کیمیایی این را وظیفه خود و قهرمانانش می‌دانست که باید با ظلم با تمام قوا و با اتکا به نیروی مردانه مقابله کرد. اگرچه این به خودی خود باعث بد بودن فیلمی نمی‌شود اما تقصیر فیلمساز ما این بود که پیام اجتماعی فیلم‌هایش بر همه چیز ارجحیت داشت و تمام این‌ها از همان جایی ناشی می‌شد که اتفاقا خیلی به خود کیمیایی مربوط نبود. تم بی اعتمادی به قانون بسیار فراتر از قابلیت‌های کارگردانی کیمیایی برای همه مهم‌تر بود.

شکست تقریبا همه جانبه خاک تلنگر محکمی به  این فیلمساز با استعداد بود . او همه داشته‌هایش را به کار گرفت و شاهکاری به اسم گوزن‌ها خلق کرد. گوزن‌ها اوج نبوغ و پختگی کیمیایی به شمار می‌رود. شخصیت‌های آشناتر از همیشه کیمیایی در قالب قصه ای جذاب و گیرا با کارگردانی استادانه کیمیایی فیلمی را بنا می‌نهند که هنوز هم محبوبیت و ارزش خود را حفظ کرده است. در آخرین نظرسنجی مجله فیلم، گوزن‌ها به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران انتخاب شد. گوز‌ن‌ها نقطه مهمی در کارنامه کیمیایی است. جایی که هم سینمای کیمیایی در اوج است و هم کنایه‌های سیاسی فیلم به دل مردم می‌نشیند. یکی از دلایل اصلی موفقیت فیلم شناخت کامل فیلمساز از تک تک شخصیت‌های فیلمش است و جدا از این، تعریف غیرت در این فیلم ابعادی گسترده تر یافته و اینجا دیگر مسئله فقط فاطی نیست! خود خود سید است که مورد هجوم قرار گرفته و رفاقت به دادش میرسد. اما تا اینجا یک اتفاق مهم هم در حال شکل گیری بود و آن شیوه دیالوگ‌نویسی کیمیایی بود که تا آن زمان در سینمای ایران سابقه نداشت. دیالوگ‌های زیبای کیمیایی در آن فیلم‌ها بخصوص قیصر و گوزنها و شیوه ادا کردن‌شان توسط بازیگران به خصوص بهروز وثوقی کم کم جزو مولفه‌های اصلی سینمای کیمیایی شد. اما بعد توضیح خواهم داد که چگونه ذوق زدگی بیش از حد کیمیایی و تاثیر این دیالوگ‌ها بر سینمای ایران تبدیل به شمشیری تیز علیه خود کیمیایی و فیلم‌هایش شد.

گوزنها اصلا به مذاق رژیم شاه خوش نیامد و کیمیایی برای این فیلم تحت فشار قرار گرفت. از جمله تغییر در پایان فیلم که سید و قدرت باید تسلیم می‌شدند که خوشبختانه نسخه ای که امروز در دستان همه است نسخه اصلی فیلم است. بعد این فیلم کم کم موتور انقلاب داشت روشن می‌شد و فضای ملتهب آن روزها بهترین فرصت برای کیمیایی بود که انتقام گوزن‌ها را از ساواک بگیرد. با فیلمی به نام سفرسنگ که با وجود اینکه تم آشنایی داشت ولی پیش بینی انکار ناپذیری از انقلاب در حال وقوع داشت. اما فیلم با وجود اینکه بسیار خوب ساخته شده بود اما از آفتهای سینمای کیمیایی که پیشتر به آنها پرداختیم در امان نمانده بود. شخصیتهای فیلم همگی دیالوگهایی می‌گفتند که مال دهان آنها نبود که این مسئله باعث می‌شد که در پس ظاهر روستایی آن‌ها با روشنفکرانی که پشت سرهم بیانیه می‌دهند روبرو باشیم. کیمیایی آن‌قدر حواسش به مضمون فیلم بود که توجهی به درست معرفی کردن شخصیت‌ها و روابط‌شان نداشت. شخصیت غربتی با بازی خوب سعید راد بدلیل معرفی نشدن درست از سوی فیلمساز همدلی تماشاگر را بر نمی‌انگیخت و مهم سنگ بود که باید خانه ارباب مافنگی قصه را داغان می‌کرد. این قضیه آنقدر مهم بود که دیگر کسی نمی‌پرسید غربتی با چه انگیزه‌ای آن‌قدر برای آن روستا جان‌فشانی می‌کند یا سنگتراش اول فیلم با وجود این‌که می‌داند تک و تنها در کوه چه سرنوشتی در انتظارش است باز سنگتراشی‌اش را ادامه می‌دهد. این‌ها نکاتی بود که در پس پیام و مضمون فیلم خیلی مهم جلوه نمی‌کرد.

بعد از انقلاب بسیاری از ارزش‌های جامعه در حال پوست انداختن بود و کیمیایی که با تمام ضعف‌های نادیده گرفته شده‌اش عنوان سیاسی‌ترین فیلمساز سینمای ایران را یدک می‌کشید و در اولین ساخته بعد از انقلابش، خط قرمز، زندگی یک ساواکی را به تصویر کشید که قربانی شرایط بود. فیلم تقریبا دیده نشد و توقیف شد و کیمیایی خسته‌تر از همیشه سراغ قصه ای رفت راجع به مواد مخدر که قبلا از این موضوع فیلم درخشان گوزنها را ساخته بود. اما چند نکته باعث شد که تیغ و ابریشم هم به لیست فیلم‌های شکست خورده کیمیایی اضافه شود. اول از همه این بود که کیمیایی بازهم شعارهای همیشگی اش را با سیاست‌های روز جهان در هم آمیخت که واقعا با توجه به تغییراتی که در جامعه شکل گرفته بود این دو اصلا قابل الصاق به همدیگر نبودند. این بار کیمیایی قهرمانش را در قالب مامور قانونی می‌دید که با توجه به شرایط آن روزهای جامعه قابل پذیرش برای کسی نبود. بازپرس جلالی همانند قیصر به تنهایی به کارزاری میرفت که عدم انطباقش با ما به ازاهای جامعه حسابی توی ذوق می‌زد و کیمیایی بخاطر اینکه نشان بدهد تغییر کرده فرمی جدید به لحاظ تصویری برای فیلمش برگزید. از یک طرف دغدغه دردناک بودن اعتیاد را داشت و از یک طرف دغدغه قهرمانش دیروزی اش را. این‌ها باعث می‌شدند با فیلمی روبرو باشیم که گویی نصفش مستند است و نصف دیگرش سینمای قصه‌گوی قهرمان پرداز. حالا به همه این‌ها اضافه کنید سانسور شدید فیلم که باعث شد کیمیایی از آن بعنوان فرزند زخمی خود یاد کند. نگاه آرمانی کیمیایی به آدم‌هایش باعث می‌شد که کارهایی ازشان سربزند که ابدا نه باور پذیر باشند و نه باعث همذات پنداری تماشاگر شوند. در حالی‌که اگر کیمیایی کنش‌های شخصیت‌های فیلمش را درست و باور پذیر می‌کرد و از شعارهای شخصیت‌هایش می‌کاست الان با فیلم بهتری طرف بودیم.

بعد از تیغ و ابریشم کیمیایی حس می‌کرد قهرمانش در جامعه آن روزهای ایران خریداری ندارد. پس بهترین کار تصویر کردن آن در زمانه خودش بود که نتیجه اش ساختن فیلم سرب بر اساس فیلمنامه هاگانا نوشته تیرداد سخایی بود. کیمیایی بعد از تغییراتی که در فیلمنامه داد آن را شکل فیلم‌های خودش کرد و با تاثیرپذیری غیر قابل انکاری از فیلم‌های گانگستری آن را کارگردانی کرد. نتیجه کار به لحاظ بصری و دیالوگ نویسی خاص او بسیار دلنشین از آب درآمده بود. اما باز هم آن‌قدر ساخت سرب برایش لذت بخش بود که متاسفانه حواسش به خیلی چیزها نبود. مهم این بود که نوری جانش را برای برادرش فدا کند. پس جاهایی که مربوط به این قضیه می‌شد حسابی عالی از کار درآمده بودند. دانیال و مونس هم به دقت رویشان کارشده بود. فضای تیره و تار فیلم هم کاملا حق مطلب را ادا می‌کرد. اما کیمیایی برای اینکه به نادانستگی در مورد سیاست متهم نشود تا میتوانست به صهیونیسم و یهودیان مهاجر پرداخت که جاهایی به شدت توی فیلم سکته می‌انداختند. بله دیالوگ‌های دندانپزشک فیلم با بازی عالی مرحوم جلال مقدم بسیار عالی نوشته شده بودند اما واقعا به همه آنها نیاز بود؟ نمی‌شد به جای این‌ها ما نوری و میرزا محسن خان را بیشتر بشناسیم؟ نکته این بود که کیمیایی همه چیز را با هم می‌خواست. هم می‌خواست فیلمساز باشد، هم بیانیه صادر کند و هم روشنفکر باشد. در حالی که قصه فیلم به تنهایی برای همه این‌ها کفایت می‌کرد و نیازی به این همه شعار نبود. کم کم بی دقتی فیلم‌های کیمیایی که دیگر همکرارن همیشگی ‌اش همگی عوض شده بودند خودش را به رخ می‌کشید مثل رعایت نشدن راکورد ریش نوری. هنوز که هنوز است آن نمای آخر فیلم از کلاه نوری به تمام بحث‌های فیلم در مورد شکل گیری اسرائیل و سرزمین موعود و می‌چربد. اما افسوس که کیمیایی قدر آن را بخوبی نمی‌داند.

تکرار شخصیت‌های به جا مانده از دورانی خاص باعث می‌شد که کیمیایی به این متهم شود که دنیای تفکرش دنیای کوچکی است که این برای کیمیایی بسیار گران تمام می‌شد. چون در واقع این طور نبود(جسدهای شیشه ای را بخوانید تا متوجه منظورم بشوید). بعد از سرب کیمیایی باز به دوران معاصر برگشت و فیلم ماندگار دندان مار را ساخت که اکثر منتقدان از آن بعنوان بهترین فیلم بعد انقلابش یاد می‌کنند. فیلم تمی شبیه گوزنها داشت و شرایط شرایط اوضاع تهران در زمان جنگ بود. ولی کیمیایی بقدری خوب مسائل روز جامعه را در فیلمش حل کرده بود که هیچ چیزی توی ذوق نمی‌زد. کیمیایی کسانی را هدف قرار داده بود که از این آب گل آلود ماهی می‌گیرند. گویی غیر از دشمن خارجی جامعه با دشمنان داخلی هولناکی هم دست و پنجه نرم می‌کند. آدم‌هایی از جنس عبدل. کودکان جنگ‌زده که توسط عبدل‌ها استثمار می‌شدند بدون هیچ اغراقی تصویر شده بودند و رفاقت احمد و رضا بسیار نوستالژیک بود. کیمیایی هر جا شخصیت‌هایش را خوب می‌شناخته فیلم خوبی ساخته است و دندان مار هم از این نوع فیلم‌ها بود. مضاف اینکه از بی دقتی و بلاتکلیفی فیلم‌های بدش خبری نبود. دیالوگها هم با ظرافت خاصی نوشته شده بودند. رضای فیلم شخصیتی بود که دانستگی‌هایش را با دیالوگ‌های گل درشت به رخ نمی‌کشید و شخصیتش کاملا با نشانه‌هایی که فیلمساز به تماشاگر می‌داد همخوانی کامل داشت. اما متاسفانه فیلم در جشنواره نادیده گرفته شد و کیمیایی پاسخ زحماتش را ندید. دندان مار جامعه ای را تصویر می‌کرد که در آن هرکسی مواظب بود کلاهش را باد نبرد و مادی شدن به شدت داشت مد می‌شد و دیدن این شخصیت‌ها به این دلیل برای همه جذاب بود که ارزش‌های اخلاقی جامعه هنوز کامل از بین نرفته بود.

بعد دندان مار که ازسوی اغلب منتقدان فیلم خوبی ارزیابی شد کیمیایی لجباز این بار قهرمانش را در قالب گروهبان از جنگ برگشته‌ای تصویر کرد که مسئله‌اش پس گرفتن زمینش است که توسط شخصی که از غیبت او سوء استفاده کرده غصب شده. کارگردانی بخش‌های آغازین فیلم، بسیار ستایش برانگیز است بخصوص دیدار گروهبان با همسرش در چال تعمیرگاه. اما باز نادیده گرفتن اوضاع روز و وضعیت آدم‌های جنگ از سوی کیمیایی باعث می‌شود که اتفاقات فیلم به قول معروف به هیچ وجه درنیاید. بله دیگر خبری از ناموس و این حرف‌ها نیست. اما مسئله این است که کیمیایی به روز بودنش را می‌خواهد با تصویر کردن گروهبان از جنگ برگشته فریاد بزند اما بدون هیچ نشانه رفتاری. اینها به کنار، همه می‌دانند در آن سالها  دست کم کسی نمی‌توانست بطور غیر قانونی زمینی را از چنگ یک رزمنده دربیاورد و حقش را بخورد. به خاطر همین است که اقدام قیصروار گروهبان و رفیقش برای به دست آوردن زمین اصلا در فیلم جواب نمی‌دهد. نمونه خوب این موضوع شاید آژانس شیشه ای حاتمی کیا باشد و این موضوع برای کیمیایی که به شدت دغدغه فیلمساز اجتماعی بودن دارد فاجعه است. برای کیمیایی مهم این است که گروهبانش زخم بخورد اما بهانه‌اش را خوب انتخاب نکرده است. قبلا گفتم که خاک تقلیدی از قیصر است و حالا  نظرم این است که گروهبان تقلیدی است از خاک. پس مشکل اینجاست که فیلمساز می‌ترسد اگر قهرمان فیلمش از جنس دیگری باشد به مولف بودنش ضربه بدی بخورد. تنهایی مورد نظر کیمیایی در مورد گروهبان فیلمش جعلی و ساختگی است. حالا هرچه قدر هم در جنگل کتک بخورد فایده ای ندارد! برای فیلمساز سرسخت ما مهم این است که بدمن ماجرا هم کشته شود و در آخر فیلم هم باز کیمیایی به بیانیه صادر کردن در مورد وطن پرستی روی می آورد اما

گروهبان در گیشه هم شکست خورد و به فیلم ناکام دیگری برای کیمیایی تبدیل شد و کیمیایی سراغ ساخت ردپای گرگ رفت. ردپای گرگ هم از گزند سانسور در امان نماند و نسخه ای در اکران عمومی به نمایش درآمد که باعث شد با فیلم تکه پاره ای مواجه شویم. اما ردپای گرگ بقدری با عشق تصویر شده بود که همان نسخه ناقص هم دل خیلی‌ها را برد. به خاطر سانسوری که فیلم با آن مواجه شد عملا فرصت قضاوت صحیح از سوی منتقدان گرفته شد و همه به تکرار همان حرف‌های همیشگی بسنده کردند. عده‌ای به شدت فیلم را کوبیدند و توجهی به سانسور شدن فیلم نداشتند و عده‌ای دیگر به ستایش از نوستالژی فیلم پرداختند. فیلم هم طبق معمول در جشنواره نادیده گرفته شد و تنها جایزه منتقدان را برای کیمیایی به ارمغان آورد. تم ردپای گرگ حکایت آدمی تغییر نکرده در محیطی تغییر کرده بود. اما شناسنامه دار بودن شخصیت‌ها در کنار دقت کیمیایی در جزئیات تصویری فیلم باعث محبوبیت فیلم در میان دوستداران سینمایش شد. نمی‌شد خیلی درباره ابهامات فیلمنامه حرف زد چون معلوم نبود سانسور چه کارهایی با فیلمنامه کرده. ولی خوشبختانه شخصیت‌ها و داستان بقدر کافی برای کیمیایی شناخته شده بود که از دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی گل درشت قبلی خبری نباشد و دیگر کیمیایی به عنوان فیلمسازی نوستالژیک و مرثیه خوان بر مردی و مردانگی، موقعیت تثبیت شده ای پیداکرده بود. ردپای گرگ درد بزرگ آدمهای اصیل کیمیایی را نارفیقی میدانست و در انتهایش خبری از کشته شدن قهرمان کیمیایی نبود که هیچ بلکه در نمای آخر فیلم همانند یک پیشوا بقیه شخصیتها را همراه خود می‌کرد و این با تنهایی همیشگی قهرمان‌هایش در تضاد بود. چون برای رضا، رفیق گرمابه و گلستانش تبدیل به اهریمنی شده بود که هر چه زودتر باید از شرش خلاص می‌شد. از نمای آخر فیلم کاملا مشخص بود که کیمیایی تصمیم گرفته نسل جوان جامعه را هم همراه خود کند و داریوش بدون هیچ پیش زمینه ای پا در رکاب رضا میگذاشت.

بحران بی هویتی و بی‌ریشگی مهاجران در کشورهای غربی دستمایه بعدی کیمیایی برای ساخته بعدیش شد. تجارت اولین فیلمی بود که کیمیایی در خارج از ایران ساخت و قهرمان همیشگی‌اش را رهسپار خیابان‌های آلمان کرد. جالب اینجا بود که در آلمان هم کیمیایی مشکلات انسان‌های کنشمندش را همان مشکلات ایران و راه حلش را هم همان راه حل‌های بازارچه نواب می‌دید که تازه قهرمانش به خاطر این‌که خودش هویت مشخصی نداشت به هیچ‌وجه نمی‌توانست مرجع قابل اطمینانی برای ارزش‌های از دست رفته باشد. (تنها اطلاعات ما راجع به پیشینه و پایگاه اجنماعی او تصاویری است که در تیتراژ فیلم می‌بینیم). تجارت فیلمی است که به جرات می‌توان گفت برای پیگیرترین تماشاگر آثار این فیلمساز(از جمله خود من) هم هیچ نکته مثبتی ندارد و حتی از دیالوگ‌ها و بازی‌های خوب بازیگران فیلم‌های کیمیایی خبری نیست. مشکلات ساختاری برخی فیلم‌های قبلی همانند زخم‌هایی بودند که اینجا به شدت عفونی شده بودند. مشکل اینجاست که فیلمساز ما راجع به مسائل مطرح شده در فیلم احتمالا هیچ تحقیقی انجام نداده بود و حاصل کار به جای تلخ و جدی بودن مورد نظر او حالتی کمیک به خود گرفته بود. این اولین فیلمی بود که به خوبی یادم است تماشاگران در لحظاتی از فیلم به قهرمان کیمیایی خندیدند (سکانس تسویه حساب قریبیان با آن جوانان آلمانی خاطرتان هست؟) و این خنده، ثمره پافشاری بر آن تفکری بود که بعضی از طرفداران متعصب فیلمساز، او را به خاطر ایستادن بر آن تحسین می‌کردند و به این فکر نمی‌کردند که ادعای فیلم اجتماعی یک چیز است و روایت کردن اسطوره‌های قدیمی چیز دیگر. این‌ها همان کسانی هستند که در همین سالها به غیر از مرثیه سرایی برای گذشته واقعا چیزی برای گفتن ندارند و به هر بهانه نسل جدید چه فیلمساز و چه منتقد و … را به سخره می‌گیرند. جالب اینجا است که تجارت پر فروش‌ترین فیلم بعد انقلاب کیمیایی است. بعید می‌دانم کیمیایی دیگر هرچقدر هم تلاش کند بتواند فیلمی به این بدی بسازد. یکی از مشکلات اصلی کیمیایی در آن سال‌ها این بود که به قهرمان‌هایش بیش از حد نزدیک شده بود و موضوعات مثلا اجتماعی فیلمش را فقط در لانگ شات می‌دید و بحران بین آدم‌ها و راه حل آن را فقط در درگیری فیزیکی جستجو می‌کرد، گویی همه مشکلات بشر در زخم خوردن از نامردها و تسویه حساب خونین با آن‌ها خلاصه می‌شود. بدین‌سان بود که تجارت سنگین‌ترین شکست تاریخ سینمای کیمیایی را به لحاظ هنری برایش رقم زد  و این، بیشتر از همه باعث خوشحالی کسانی شد که از چند سال قبل کیمیایی را به دلیل نگاه تک بعدی و تکرار آدم‌های قافیه باخته‌اش تمام شده میدانستند و از سوی دیگر طرفداران متعصبش هم می‌کوشیدند برای تک تک پلان‌های فیلم معناتراشی کنند اما پیکر تجارت نحیف تر از این بود که بشود از آن دفاع کرد.

کیمیایی که از ردپای گرگ به بعد به طور نامحسوسی داشت نسل جوان را همراه خود می‌کرد در فیلم بعدیش ضیافت به محله و زادگاهش بازگشت تا به واژه مقدس رفاقت ادای دینی بکند. قصه قصه زیبایی بود: چند دانش آموز دبیرستانی بعد از گرفتن دیپلم قرار می‌گذارند چند سال بعد در همان‌جایی که جمع شده بودند همدیگر را ملاقات کنند. بعد چند سال همه می‌آیند جز یک نفر که بخاطر مسائلی فرار کرده و حالا رفقایش تصمیم می‌گیرند نجاتش دهند. این بار کیمیایی قهرمان اصلی فیلمش را در کسوت یک مامور امنیتی برگزید که به شدت به رفاقت پایبند بود. کیمیایی تا میانه‌های فیلم در تصویر کردن رفاقت‌های اصیل مد نظرش بسیار موفق بود اما باز هم فیلم در جایی مشکل پیدا کرد که می‌شد انتظارش را داشت. خانواده مهیاران که شاید کیمیایی می‌خواست مدل ایرانی خاندان کورلئونه باشند یا بدلیل عدم شناخت درست فیلمساز از این نوع مافیای اقتصادی یا به دلیل معذوریت‌های خاص ممیزی، تبدیل به پاشنه آشیل فیلم شد و باعث شد فرصت تماشای یک فیلم بسیار خوب از کف برود. باز هم حاشیه‌های فیلم از قضاوت منصفانه در مورد آن جلوگیری کرد و بیشتر صحبت سر این بود که کیمیایی به جوانها روی آورده و این اتفاق خجسته ای‌ست؛ اما جوانان ضیافت بازتابنده روزگار جوانی همان قهرمانهای همیشگی کیمیایی بودند که فقط ظاهرشان فرق می‌کرد. این ابدا به معنی بد بودن فیلم نیست و تازه خیلی هم خوب است که کیمیایی هر چند وقت یک‌بار یادمان بیندازد که یک رفیق خوب در زندگی چه معجزه ای می‌تواند باشد. اما ذوق زدگی بیش از حد در مورد استفاده کیمیایی از نسل جوان در فیلمش بحث اصلی در مورد ضیافت بود و سکانسهای ضعیف مربوط به مهیارانها خیلی به چشم نیامد.

بازخورد خوب جوانگرایی در ضیافت از یک طرف و پافشاری کیمیایی بر شخصیتهای یکدنده فیلم‌هایش که تقریبا خودش هم داشت شبیه آن‌ها می‌شد( یا دیگر شده بود) کیمیایی را به سلطان رساند. این بار ضد قهرمان جوان کیمیایی حاشیه نشینی در تهران بود که تا می‌توانست به دور و بری‌هایش خدمت می‌کرد و تکیه‌گاه‌شان بود. سلطان شخصیتی شبیه قبلی‌ها بود که به اصولش بسیار پایبند بود اما این بار کیمیایی عاشقی را چاشنی قصه تلخ ضد قهرمانش کرد که به اصلی‌ترین دلیل همذات‌پنداری نسل جوان با سلطان بدل شد. بسیاری از تماشاگران جوان فیلم همانند خود سلطان در سینما اشک ریختند  و این نشان می‌داد عشق از حلقه‌های مفقوده کیمیایی در آن سال‌هاست.

ولی واقعیت این بود که کیمیایی بقدری شیفته رابطه سلطان و مریم شده بود (که انصافا بسیار هم دیدنی از کار درآمده بود) که باز از بقیه جاهای فیلمش به شدت غافل بود و اینبار فقط قضیه شعار دادن علیه بساز و بفروش‌ها و شناخت ناقص فیلمساز از طبقه مرفه نبود بلکه مشکل دیگری اضافه شده بود و آن بازی بسیار بد برخی از بازیگران فیلم به ویژه بدمن داستان با بازی کیانوش گرامی بود که از قضا نقش مهمی در فیلم داشت و در سکانس‌های روبروی سلطان باعث هدر رفتن بازی عرب نیا شده بود و این برای کیمیایی که معروف است از چوب هم بازی می‌گیرد بسیار نگران کننده بود. انگار برخی رفاقت‌های باور ناپذیر فیلم‌های کیمیایی به پشت صحنه هم کشیده شده بود. دیالوگ‌های بعضا ثقیل سلطان با همه سنگین بودنش به دل می‌نشست اما مشکل دیالوگ‌ها این بود که همه با همان لحن حرف می‌زدند و به دلیل ناتوانی برخی بازیگران فیلم در بیان آن‌ها حسابی توی ذوق می‌زد و جور درنیامدن ادعاهای سلطان به اقتضای سن و سالش در فیلم، همه و همه بهانه هایی برای مخالفان قسم خورده فیلمساز بود که انصافا بهانه‌های کمی برای فیلمسازی که به شدت ادعای فیلمساز اجتماعی بودن می‌کرد نبود. سلطان دو پاره ترین فیلم کیمیایی تا به امروز است. فیلمی که صحنه‌های مربوط به سلطانش، وحشتناک در اوج است و فصل‌های مربوط به برج‌سازی و بحث‌های مربوط به آن از بدترین سکانس‌های کیمیایی است و این شاید از آن جایی می آید کیمیایی به جای تمرکز روی تمام اجزای فیلمش به فکر راضی نگه داشتن دوست و دشمن است.

همراهی جوانها با سلطان، فیلمساز ما را بر آن داشت که بازهم سراغ جوان‌ها برود و باز فیلمی در مورد آن‌ها بسازد. مرسدس بیشتر از آنکه بیانگر دغدغه‌های یک فیلمساز با گرایش‌های روز اجتماع باشد بیشتر حاصل ذوق زدگی از روی خوش نشان دادن نسل جوان به سلطان بود. وجه پررنگ مرسدس شناختن نیازها و کمبود‌ها و آرمان‌های چند جوان با تفکرات به ظاهر مختلف بود که به بهانه یک مرسدس گران قیمت یک صبح تا شب را وقت دارند که با هم باشند. اما لجبازی کیمیایی بازهم کارش را می‌کند و تمرکز بیش از حد روی یکی از شخصیتها(اسفندیار) و بردن کل قصه به سوی او عملا این فرصت طلایی را از کیمیایی می‌گیرد و بازهم فیلم از نیمه به بعد به سراشیبی می‌افتد و یک فرصت خوب دیگر برای ساخت فیلمی خوب از کف می‌رود. در آخر فیلم از خودم می‌پرسیدم پس یحیی و داود و… در فیلم به چه کار می آمدند و واقعا اگر فیلم فقط به قصه اسفندیار می‌پرداخت با قصه یک دست‌تری مواجه نبودیم؟ اما مرسدس با همه ضعف‌هایش یک بازیگر با استعداد به سینمای ایران معرفی کرد ‌به نام محمدرضا فروتن که بعد از عرب نیا و هدیه تهرانی کشف جدید کیمیایی به حساب می‌آمد.

زمان می‌گذشت و کیمیایی نشان می‌داد که هرچه در جاهایی و فیلم‌هایی مسائل اجتماع را از نمای دور نظاره میکند در عوض از نیروی غریزی اش در حسرت خواری گذشته مردانش کم نمی‌گذارد و این پارادوکسی بود که با گذشت زمان بیشتر و بیشتر بین طرفداران و مخالفان فیلم‌هایش اختلاف می‌انداخت و کار تا جایی پیش رفت که عده ای گمان می‌کردند و می‌کنند که دوستداران سینمای کیمیایی هرکدام‌شان قداره کشی قهارند!!!! در حالیکه  دست کم سلطان ثابت می‌کرد که استقبال جوانان از فیلم بیشتر به خاطر عشق پاکی است که در فیلم تصویر شده است.

بعد از مرسدس کیمیایی ظاهرا جنگ را موضوع فیلم بعدیش قرار داد و فروتن را در هیبت قهرمان تازه‌اش برگزید. قهرمان جوانی که کارهایش نشانی از جوان بودن نداشت. با فیلمنامه‌ای ناقص و شعارزده و پرداختی کاملا بی حوصله فیلم عملا از کف رفت و به فهرست فیلم‌های بد او اضافه شد. در فریاد با فیلمسازی مواجهیم که ساده‌ترین تمهیدهای بصری فیلمش هم رعایت نشده (نمای رد شدن دو کامیون سهراب و برادران انتقام‌جوی فیلم از روبروی هم یادتان است؟ هنوز مانده ام که چطور آنها همدیگر را ندیدند) دیگر اینکه طنز نیشداری در فیلم است که به شدت مضمون انتقام را به سخره می‌گیرد و این نکته خیلی از مخالفان کیمیایی را نرم کرده بود که دیگر فیلمساز به انتقام جویی مردانش اعتقادی ندارد. پس همه آنها منتظر فیلم بعدی نشستند. فیلمی با نام کنجکاوی برانگیز اعتراض.

اعتراض زمانی ساخته شد که اتفاقات مهمی در تیرماه همان سال افتاده بود. کیمیایی در اعتراض دو نسل قدیم و جدید جامعه را کنار هم قرار می‌دهد. کسی که بخاطر خیانت زن برادرش او را به قتل رسانده پس از آزادی، مورد بازخواست همان برادر قرار می‌گیرد. رضا برادر کوچک چیزهایی می‌وید که امیرعلی حالش از آزادی اش به هم می‌خورد. رضا می‌خواهد به امیرعلی بفهماند دوره ناموس بازی گذشته و دیگر کسی برای این حرف‌ها پشیزی قائل نیست و امیرعلی با همه مخالفت‌هایش به جای آنکه بخواهد با شرایط کنار بیاید دست آخر چاره را در حذف خودش می‌بیند. تا اینجای کار قضیه کاملا به دل مخالفان کیمیایی نشسته بود و آنها خوشحال از اینکه کیمیایی آدمش را کشت و تمام کرد اما

کیمیایی نشان م‌یدهد که نسل جوانی که تفکر قدیم را به رسمیت نمی‌شناسد خودش هم نمی‌تواند به داشته‌هایش افتخار کند. چون پر از تردید است و از دید کیمیایی آن‌ها اصول خاصی در زندگی ندارند و با جریانی خاص پیش می‌روند. جالب اینجاست که فیلمساز دست روی کسانی می‌گذارد که در وقایع سیاسی آن سال‌ها نقش مهمی داشتند و این با جهت‌گیری فیلمساز که نسل آنها را فاقد کنشمندی انسانهای خودش می‌داند به شدت در تناقض است. به قول منتقد عزیزمان آقای روحانی اعتراض هشداری است به همه طالبان آزادی اما ابزار کیمیایی برای این مضمون ابزار کارآمدی نیستند.

برای کمتر کسی باورپذیر بود که آن دانشجویان در آن ساعت شب در کافی شاپ بنشینند و در مورد سیاست‌های روز کشور بحث کنند و این قبیل ایرادات گل درشت باعث همان حرف‌های تکراری مخالفان فیلمساز شد در حالی‌که اعتراض سکانس دیدنی کم نداشت از جمله سکانس اول فیلم که به لحاظ فیلمبرداری و گفتگو نویسی در سینمای ایران بی همتاست یا سکانس خروس بازی با آن فیلمبرداری اسلوموشن و موسیقی رعب آور انتظامی صحنه هایی بودند که مدت‌ها بود جایشان در سینمای کیمیایی خالی بود. نکته دیگر درمورد اعتراض شیوه دکوپاژ نوینی بود که کیمیایی برای اعتراض درنظر گرفته بود که به لحاظ بصری از آن فرم‌های کلاسیک قبلی فاصله گرفته بود و معلوم بود کیمیایی این بار روی قاب‌های فیلمش دقت بیشتری داشته است چه در کلوزآپ‌ها و چه در نماهای بازتر. بطور مثال در سکانس خروس بازی دوربین از نمای لانگ خروس بازها تیلت میکند و به نمای بسته خروسی وحشی در قفس می‌رسد که اینگونه تاکیدها  برای سینمای کیمیایی تازگی داشتند.

هرچند در پایان کیمیایی ضدقهرمان قدیمی‌اش را حذف می‌کند اما دلش با اوست و این از سکانس کشته شدن امیرعلی با آن پرداخت عالی کاملا مشهود است. امیرعلی ایستاده می‌میرد بدون آنکه جایگزینی قابل اتکا برای فیلمساز داشته باشد. نمای آخر فیلم هم با بازگشت هندی وار عروس به جمع جوانان بیکاری به پایان می‌رسد که گویی کار و زندگی ندارند و هرشب در آنجا جمع میشوند . به نظرم سکانس آخر کنایه‌ای بسیار غلیظ به جوانانی است که از دید کیمیایی فقط در پی انکار نسل قبل خود هستند بدون آنکه نسخه مناسبی برای جایگزینی آن داشته باشند و کیمیایی این وسط برای نسل آینده ای دل می‌سوزاند که کاری به مناسبات روز ندارد و فعلا معصوم باقی مانده است.

بعد از اعتراض کیمیایی به خاطر حاشیه‌هایی که در مورد زندگی خصوصیش اتفاق افتاد به خارج از کشور رفت و تصمیم گرفت فیلمی بر اساس زندگی دختر فیدل کاسترو کارگردانی کند و حتی قرار شد موریکونه برای فیلم موسیقی بسازد. (خودتان قضاوت کنید که چنین خبرهایی چه کنجکاوی‌هایی را میتواند در مورد فیلم بعدی کیمیایی سبب شود).

اما پروژه منتقی شد. بعد قرار شد کیمیایی فیلم دیگری بسازد و آن‌هم نشد و کیمیایی پس از چند سال برای ساخت فیلم سربازهای جمعه به ایران بازگشت. دوری چند ساله کیمیایی از ایران و حواشی این چند سال  به اندازه کافی برای دیدن فیلم بعدی او کنجکاوی برمی‌انگیخت. حالا خبر جدید این بود که عباس کیارستمی به درخواست خودش می‌خواهد تیتراژ فیلم جدید کیمیایی را بسازد. خبر مثل توپ صدا کرد و عکسی از کیمیایی و کیارستمی و پناهی روی جلد مجله فیلم چاپ شد که احتمالا معلوم است انتخاب عکسها به تصمیم چه کسی بوده است.

سربازهای جمعه در جشنواره نمایش داده شد و موجی از انتقادهای شدید و بعضا توهین آمیز را یرانگیخت. حتی تیتراژ ساده فیلم هم برای کسی مهم نبود و بعضی نگران هذیان گویی نقره شده بودند و آن را به خود کیمیایی تسری میدادند!!

واقعیت این بود که جو ایجاد شده در مورد فیلم و مانور دادن خود عوامل فیلم در مورد تیتراژ و فرزند شاملو و… همه و همه باعث این شدند که نقدهایی بی‌رحمانه و گاها بی ادبانه در مورد فیلم نوشته شود در حالیکه سربازهای جمعه اگرچه فیلم خوبی نبود اما در قیاس با خیلی از فیلم‌های جشنواره آن سال فیلم بهتری هم بود در حالیکه تندترین نقدها  غرض ورزانه و بدون بررسی منصفانه علیه این فیلم نوشته شد.

در مقابل جماعت مخالف فیلم عده ای از جمله جناب آقای طوسی(طبق معمول) و آقای صلح جو به دفاع از فیلم پرداختند که در میان آن همه انتقاد گم شد. حتی منتقدی همچون امیر قادری نقدی بر فیلم نوشت و با دنیای کیمیایی خداحافظی کرد در حالیکه همه از علاقه قادری به سینمای کیمیایی خبر داشتند. کیمیایی به قدری در سربازهای جمعه موضوع برای مطرح کردن داشت که نتوانسته بود به هیچکدام به حد کافی بپردازد و همه آنها نیمه کاره رها شده بودند… اتفاق جالب دیگر این بود که اینبار آدمی از نسل قدیم نسل جدید را همراهی می‌کرد و این موضوع قبلا سابقه نداشت. چاقو هم جایش را به چماق داده بود که دیگر کسی به استفاده از چاقو در فیلم‌های کیمیایی خرده نگیرد. اما قضیه این بود که وقتی همه سربازان جمعه با تفکرات گوناگون و آن گروهبان که بشدت وصله ناجوری در میانشان بود خیلی سریع و بی منطق یکی میشوند تا دمار از روزگار مهرداد دربیاورند چطور در سکانس تراشیدن چماق باعث خنده تماشاگر می‌شدند. تماشاگرانی که به کل یادشان میرفت که چطور در ابتدای فیلم بخاطر نیر(مریلا زارعی) گریسته اند.

بعد از جشنواره کیمیایی حدود ۲۰ دقیقه از فیلمش را کوتاه کرد که این بهانه دیگری بود برای مخالفانش و البته شخص آقای طوسی که هیچ عذری برای این موضوع نداشت و دلخور بود که کیمیایی اگر می‌خواسته فیلمش را کوتاه کند چرا آن صحنه ها را فیلمبرداری کرده(البته در نسخه اصلی صحنه ای هست در آخر فیلم که نقره سراغ مهرداد کتک خورده میآید و… که احتمالا بخاطر میزی کوتاه شده) اما احتمالا کیمیایی باز بخاطر راضی نگه داشتن بعضی‌ها حاضر به کوتاه کردن فیلمش شده بود. اما با همه این‌ها شکست سربازهای جمعه برای کیمیایی بعد از چند سال فیلم نساختن بسیار ناگوار بود.

پس از حاشیه‌های فراوان سربازهای جمعه و بعد از شکست همه جانبه فیلم، کیمیایی خیلی بی سرو صدا فیلم بعدیش را کلید زد و در طول زمان ساخت کمتر خبری به بیرون درز کرد.

به دنبال سابقه بی توجهی داوران جشنواره به فیلم‌های قبلی کیمیایی، او تصمیم گرفت بدون نمایش فیلم در جشنواره آن را اکران کند اما قبل اکران در یک محفل خصوصی آن را به بعضی از منتقدان نشان داد و نظر آنان را خواستار شد. حکم اکران شد و به فروش خیلی خوبی دست یافت. اکثر منتقدان فیلم‌های قبلی به آن روی خوش نشان دادند و مجله فیلم برای اولین با در تاریخ حیاتش برای آن پرونده تشکیل داد و با کیمیایی میزگرد مفصلی در مورد فیلم تشکیل داد.

اما به جای بحث در مورد فیلم، بیشتر وقت مصاحبه به جنگ لفظی کیمیایی و طالبی نژاد اختصاص یافت که ریشه‌های نسبتا قدیمی داشت. کیمیایی که تازه انگار برای اولین بار فرصت دفاع از خودش پیدا کرده بود طالبی نژاد را به باد انتقاد گرفت. بیچاره خواننده ای که بی صبرانه منتظر خواندن مطالب مفصلی در مورد فیلم بود با چه دعوایی روبرو شده بود. مجله فیلم هم لطف کرده بود و برای این فیلم تعداد مساوی نقدهای مثبت و منفی چاپ کرده بود.

بیشتر مدافعان فیلم از کارگردانی استادانه کیمیایی سخن می‌گفتند که بیراه هم نبود.. کیمیایی بقدری پر انرژی و خلاقانه نماهای فیلمش را ساخته بود که پیچیدگی زیاد فیلمنامه خیلی به چشم نمی آمد. در کل حکم بهانه های زیادی برای دیده شدن داشت که بعضی هایشان از استانداردهای مرسوم سینمای ایران فراتر بودند:

۱-                  فیلمبرداری استادانه زرین دست

۲-                  خوانندگی رضا یزدانی

۳-                  کارگردانی و فضاسازی عالی کیمیایی و بازی بعضی بازیگران من جمله پولاد در نقش محسن

۴-                  طراحی صحنه و لباس منحصر به فرد فیلم

۵-                  تیتراژ خلاقانه ای که جواد طوسی برای کیمیایی ساخت و به نوعی به او ادای دین کرد هرچند لی اوت نوشته های تیتراژ اشتباهات بسیاری داشت.

تنها چیزی که این وسط کار را خراب می‌کرد توضیحات خود کیمیایی در مورد موضوع فیلمش و تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی آن بود که باز هم باعث می‌شد سایه خود کیمیایی روی فیلم سنگینی کند در حالی که حکم دقیقا از جنس سینما بود و نیازی به اینگونه تحلیل‌ها نداشت. انگار برای کیمیایی ساختن یک فیلم خوش ساخت و حرفه ای کافی نبود و حتما باید دغدغه‌های اجتماعیش را هم در آن به رخ می‌کشید.بهر حال حکم موفق بود و تا حد زیادی ناکامی سربازهای جمعه را جبران کرد و کیمیایی با انرژی زیاد ساختن رئیس را شروع کرد.

ساخت رئیس با حاشیه‌های همیشگی همراه بود مخصوصا فهرست بازیگران فیلم که هر روز خبر جدیدی در موردش به گوش می‌رسید مخصوصا همکاری سعید راد با کیمیایی پس از سال‌ها که به وقوع نپیوست. کیمیایی ظاهرا بخاطر مشکلات صداگذاری فیلم را از جشنواره خارج کرد و فقط در یک سانس در سینما سپیده فیلم به نمایش درآمد. برخی دیالوگ‌ها واضح نبودند ولی نسخه ای که در آن روز پخش شد مشکلاتی فراتر از دیالوگ داشت.

به هر ترتیب فیلم در نمایش عمومی اکران شد و همه مشتاق دیدن فیلمی بودند که کیمیایی گفته بود ساخت حکم تمرینی برای ساخت آن بوده است. پروداکشن عظیم رئیس کارساز نشده بود و الکن بودن قصه و شخصیت‌های پرشمار فیلم باعث شده بودند کمتر کسی راضی از سالن بیرون بیاید. حالا کیمیایی باید جواب کسانی را می‌داد که خودش بسیار برای دیدن فیلم تشویق‌شان کرده بود. کار به جایی رسید که جناب جواد طوسی برای اولین بار نقدی منفی بر فیلم کیمیایی نوشت و اذعان کرد شناخت کیمیایی از شرایط روز جامعه شناخت دقیقی نیست. تکرار بعضی صحنه های حکم مثل میهمانی آخر فیلم هم به هیچ کار فیلم نیامد و از شخصیت‌های قابل باور سال‌های دور کیمیایی فقط نقاب‌هایی مانده بود که بی وقفه در مورد مردی و مردانگی و عشق شعار می‌دهند. فهمیدن تحلیل‌های کیمیایی هم نیاز به هوشی فراتر از عقل بشر داشت. رئیس با تمام قابلیت‌های کارگردانی‌اش بخاطر روشنفکر نمایی شخصیت‌هایی که روشنفکری در قد و قواره شان نبود شکستی دیگر را برای او موجب شد.

چندماه پس از اکران رئیس خبر رسید که کیمیایی مشغول پیش تولید فیلم بعدیش بنام شریک است. طبق معمول هرروز خبرهای ضد و نقیضی در مورد فیلم جدید کیمیایی به گوش می‌رسید. گذشت و گذشت تا کیمیایی محاکمه در خیابان را شروع کرد. مهم‌ترین نکته در مورد این فیلم همکاری اصغر فرهادی با کیمیایی بود. در فاصله ساخت این فیلم موفقیت همه جانبه درباره الی همکاری فرهادی را پررنگ تر جلوه می‌داد و از آن طرف استفاده تورج منصوری از دوربین دیجیتال برای اولین بار در کارنامه کیمیایی بازهم کنجکاوی‌ها را بیشتر کرد. کیمیایی همانند حکم قید حضور در جشنواره را زد و فیلم را اکران کرد. اما محاکمه در خیابان همانطور که انتظار م‌یرفت مشکلات فیلم‌های قبلی در زمینه فیلمنامه را نداشت و کارگردانی خوب نه عالی کیمیایی آن را به فیلمی تماشایی بدل کرده بود. غریزه کیمیایی در نمایش شخصیت نکویی به دل دوستداران سینمایش نشسته بود و کیمیایی از زمانه حال می‌گفت. زمانه‌ای که دیگر قهرمانی در آن حضور ندارد و چه بخواهد چه نخواهد باید سرنوشت محتومش را بپذیرد. جامعه ریاکارتر از آن است که اجازه کشف حقیقت از سوی امیر را بدهد. خود نگارنده هم مرتبه اول دبدن فیلم اعتقاد داشت که امیر چرا سراغ دکتر نرفت؟!! اما نگاهی دقیق‌تر به فیلم به ما نشان می‌دهد که سرعت زندگی امروز و موقعیت امیر اجازه چنین کاری را به او نمی‌داد. بعضی بر این عقیده‌اند که فیلم گرمای فیلم‌های گذشته کیمیایی را ندارد. بله اما مگر اجتماع دلمرده و سرد امروز گرمای سال‌های قبل را دارد؟ ثانیا امیر دیگر آن قهرمان سال‌های دور کیمیایی نیست که بتواند از جامعه کوچک دور و برش طلب حق کند. زمانی قیصر بود و برادران آب منگل. اما حالا امیر است و یک شهر به بزرگی تهران سیاه امروز. کیمیایی در محاکمه در خیابان درست‌ترین رویکرد به قهرمانانش را برگزیده و آن را همان‌طور که امکان وجود قهرمانی در این دوران هست تصویر کرده. قهرمان دیروز در هیبت نکویی تجلی می‌یابد و خودخواسته مرگ را در آغوش می‌کشد. محاکمه در خیابان جزو مهم‌ترین آثار کیمیایی به حساب می‌آید و در ضمن جزو بهترین آثار او در چندسال اخیر است. امیر در بهترین حالتش نکویی آینده است. اینجا دیگر مثل دنیای قیصر طرف حساب فقط فرد نیست. جامعه متهم است. اوضاع بقدری خراب شده که تلاش ناکام امیر برای واژه مقدس غیرت خیلی ها را به خنده واداشته. نکته جالب دیگر این است که خیلی از کسانی که کیمیایی را متهم به تکرار می‌کردند حالا از او همان قیصر را می‌خواهند چون متاسفانه کیمیایی بقدری سایه سنگینی روی آثارش دارد که الان هرنوع فیلمی بسازد مخالفان و موافقان زیادی خواهد داشت. باور نمی‌کنید؟

در پایان:

در این نوشتار سعی کردم در نهایت انصاف و خویشتن‌داری با برداشتهایی که سال‌ها از تماشای آثار کیمیایی داشته ام مروری خلاصه وار بر آثارش داشته باشم. کیمیایی استعدادی بی همتا در سینمای ماست که متاسفانه بدلیل توجه بیش از حد به بعضی نظرات و بی توجهی کامل به بعضی جریانات این استعداد شگرف در خیلی از جاها شکوفا نشده. محتوای سینمای کیمیایی نه به آن بزرگی است که بعضی از دوستان نزدیکش می‌گویند و نه به آن کوچکی است که بعضی دیگر. ما همچنان پیگیر و سمج، منتظر آثار بعدی او می‌نشینیم و امیدوار به خلق فیلمی در حد استعداد و نبوغ او.

 

 

 

۴ دیدگاه

  1. رضا

    ۱۰/۲۸/۱۳۸۸, ۰۷:۳۳ ق.ظ

    سلام و ممنون از توجهت و از جوابت
    اما به نظر من شخصیت حجت در فیلم غزل با بازی فردین همون قهرمان همیشگی کیمیاییه مخصوصا اونجا که اجازه میده برادرش زینی برای بار اول با غزل خلوت کنه و خودش بیرون کلبه می مونه و یه صحنه طولانی داریم با موسیقی زیبا که بیرون کلبه برای خودش راه میره به اسب غذا میده در حالیکه می دونیم فرو ریخته در خودش و همین حجته که یه سو سابقه داره و در واقع فراریه.
    تفاوت غزل و داستان بورخس در پایانشه. در قصه بورخس برادر بزرگ خودش تصمیم میگیره غزل رو بکشه و میکشه و بعد به برادر کوچیک خبر میده و زندگیشون به روال قبل برمی گیرده اما در غزل هر دو تصمیم به این کار می گیرن و هر دو اجراش می کنن و در نهایت کلبه رو آتیش می زنن و می زننن به دل جاده.
    به نظر من غزل نمود خیلی خوبیه از آدمهای کیمیایی بصورت خالص و صریح چون اینجا دیگه چندان خبری از اجتماع و اعتراض نیست و میشه ریشه اسطوره ای اونها رو بهتر شناخت.
    از حکم گفتی و بذار یه چیزی برات تعریف کنم. یه زمانی انقدر این فیلم حکم رو تو خونه نگاه کردیم بعد از ۱۰ بار تو سینما دیدن که دیالوگاش شد ضرب المثل برامون. یه روز من یه تصادف عجیبی کردم یعنی با ماشین رفتم رو جدول. پیاده شدیم و مردم کمک کردن ماشین کشوندیم کنار. من گیج و ویج بودم و رنگم زرد شده بود. با زنم رفتیم جلوی ماشینو خوب نگاه کنیم که دیدیم چه واویلایی شده. یهو همسرم ورداشت گفت: “با سر افتادیم تو چاهک” خدایی مونده بودم تو اون وضعیت بخندم یا نه. این خاطره عملی حضور حکم در زنگیمون همیشه یادم میمونه.
    خوشحال شدم از مصاحبت با شما رفیق همراه
    یاحق

    پاسخ
  2. امیر امیریان

    ۰۴/۰۷/۱۳۹۰, ۰۷:۳۴ ب.ظ

    با تشکر از مطالب مفیدتان ولی میخواستم سن مسعود کیمیایی رو در زمان کارگردانی قیصر بدونم اگه لطف کنین به ایمیلم پیام بدین و چرا ناکامی های مسعود کیمیایی با اون بهترین اثر هایش زیاد بوده است(امیر امیریان دانشجوی رشته ی سینما)

    پاسخ
  3. آمین

    ۰۸/۰۶/۱۳۹۰, ۰۶:۲۴ ب.ظ

    در مورد فیلم غزل باید بگم با اینکه قطعا متفاوت ترین فیلم کارنامه کیمیاییه ولی اگر کسی ندونه این فیلم رو کیمیایی کاگردانی کرده با دیدنش ( به شرطی که فیلم های اونو دیده باشه ) میتونه حدس بزنه که مسعود کیمیایی ای فیلم رو ساخته . نکته بعدی بازی بسیار زیبای فردین در فیلم غزله که واقعا نشون میده چه توانایی های در بازیگری داشته و نشون داده اگر فیلنامه خوبی بهش پیشنهاد بشه بخوبی از پس بازی کردنش بر میاد . افسوس که نامردان روزگار دیگه بهش فرصتی ندادند . (با تشکر آمین فداییان – نیشابور )

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد