شعری از محسن حیدریان فرد

, , ۵ دیدگاه

 

حالم بد است مثل زنی وقت زایمان

حتی کمی کبود تر از بغض آسمان

 

در مغز خط خطی من آماس می کند

حس به تو رسیدن و افکار توامان

 

دارد شبیه می شود این ماجرا به فیلم

من نقش اولم تو نویسنده ای جوان

 

هر لحظه فکر می کنم انگار مرده ام

در قسمت هزار و یکم ، آخرین پلان

 

شاید سقوط کرده ام از چشم های تو

– اینجا شروع می شود آهنگی از بنان –

 

شرمنده ام که قصه کمی تلخ می شود

تقصیر من نبود که این زندگی چنان

 

با من ستیز می کند انگار… بگذریم

احساس من گذشته از این حرف ، این زمان

 

حسی شبیه زنده به گوری شبیه مرگ

در بطن عاشقانه ترین قسمت رمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۵ دیدگاه

  1. سحر

    12/16/2009, 08:34 ب.ظ

    زندگی همیشه و هر جا ستیزه جوست…
    احساس مرگ برایم در بطن قلب او
    زهرخند مرگ به رویم گشوده است
    تلخ میروم آرام از صفحه ی رمان
    شاید که ماند رد صدایم درون او:
    افتاده ام اگر از تالاب چشم تو
    ماندی ولی بدون بهانه روی خاطرم
    .
    .
    .
    زیبا بود

    پاسخ
  2. زهرا

    08/24/2011, 11:36 ق.ظ

    سلام
    مرسی از شعر…

    (هیچوقت دیر نیست برای تشکر کردن از یک شعر خوب!)

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد