انگشتان کوتاه نویسنده

, , ارسال دیدگاه

 

 

یکم

 

بیژن نجدی بیش‌تر و پیش‌تر از یک شاعر و نویسنده، به عنوان یک معلم در ذهن من حضور داشته. نه در ذهن من تنها، که در ذهن بیش‌تر ما لاهیجانی‌ها.

 

آموزگاری اخمو، سخت‌گیر، بداخلاق و باسواد. و البته نمی دانم چرا با این همه تلخی و سختی، باز جالب!

 

معلم پدرم بود در دبیرستان عبدالرزاق. همان دبیرستانی که من هم در آن درس خواندم و درست بعد از رفتن من، کوبیدندش و ساختمانی جدید ساختند به چه زشتی!

 

معلم خواهر بزرگ‌ترم هم بود.

 

از کودکی دوست‌اش داشتم. با همه تلخی و سردی خاطراتی که پدرم و خواهرم تعریف می کردند.

 

دوم

 

بیژن نجدی شاعر و نویسنده را بیش‌تر دوست دارم. چرا؟ به سوم و چهارم و پنجم دقت کنید.

 

سوم

 

«من در قصه‌هایم سر پرنده‌ای را بریده و پنهان کرده‌ام تا خواننده به تحرک و تشنج تشدید شده‌ی تن و بال و پاهایش خیره شود؛ و پیش از آن‌که پرنده بمیرد، و تحرکش به سکون تبدیل شود، شما تپش و تحرک و زنده بودن را در دردناک‌ترین شکل آن می‌بینید که دیگر زندگی نیست، مرگ هم نیست…» (بیژن نجدی، داستان‌های ناتمام)

 

چهارم

 

داستان‌های نجدی به معنای واقعی «مدرن» هستند. و مدرنیته‌ی دنیای داستانی نجدی از فضایی بومی برخاسته. حتا می‌خواهم ادعا کنم که ته‌لهجه‌ی گیلکی را در تمام رنگ‌ها و صحنه‌ها و صداهای داستان‌های نجدی می توان حس کرد. گویا «استخری پر از کابوس» همان‌قدر که در هر جایی می‌توانسته اتفاق افتد، همان اندازه، در هیچ جایی جز در لاهیجان روی‌دادنی نیست!

 

و نکته‌ی دردناک قضیه همین‌جاست گویا. جایی که ما هستیم، جایی که بیژن نجدی هم بود، سرنوشت مدرنیته در این‌گونه بودن ما، آفریننده‌ی وضعیت خاصی‌ست که زندگی نیست، مرگ هم نیست. این نیست و آن نیست.

 

پنجم

 

در دنیای بیژن نجدی نوعی مرگ-خواهی دیده می‌شود. میل به مرگ، به عنوان تکرار تجربه‌ی تولد. (دو نیستی به عنوان دو سوی بازه‌ی هستی) این گونه تلخی خودخواسته و مرگ-خواهی را تنها در دنیای شعر کسی چون نصرت رحمانی می‌توان یافت. که البته رمانتیسیسم مأیوسانه‌ی نصرت، دنیایی متفاوت با دنیای نجدی را رقم زده است.

 

ششم

 

«یک مقدار نوشته دارم. یک مقدار قصه دارم. و فکر می‌کنم پروانه برام داره جمع می‌کنه و اون‌ها رو شاید بتونه چاپ کنه…» این نقل قول از نجدی مرا به یاد داستان شگرف «یک سرخ‌پوست در آستارا» (دوباره از همان خیابان‌ها، بیژن نجدی) می‌اندازد. آن‌جا که در پایان داستان، ناگهان شخصیت «پروانه» وارد داستان می شود. بی هیچ پرداخت پیشینی.

 

آن‌جا که نویسنده از کوتاه شدن انگشتان دست‌اش می گوید. نه این‌که انگشت ندارد. دارد. «یعنی دارم… اما هر کدوم‌شون شده اندازه یه سنجاق ته گرد… اینه که هرچی از مرتضی… از سرخپوست… از کردها یادم مونده دارم برات می گم. بنویس پروانه، تو رو خدا بنویسش. می بینی که من دست‌هام این جوری یه، پروانه تو رو خدا بنویسش.» (دوباره از همان خیابان‌ها، ص۱۲)

 

فکر نمی کنم برای یک نویسنده دردی بزرگ‌تر از کوتاه شدن انگشتان دست (ناتوانی در نوشتن) باشد. آن هم نویسنده ای که این همه حرف برای نوشتن دارد: از مرتضی، از سرخپوست، از کردها و

 

چه شد که انگشتان نویسنده کوتاه شد، بماند.

 

هفتم

 

هنوز هم هروقت دل‌تنگم، جاده ی «شئخؤنه‌ور» را پیاده بالا می روم تا به مقبره ی شیخ زاهد و خانقاه پشتش برسم و هنوز هنگام بازگشت، سری به سنگ قبر سیاه نجدی در «وادی» شئخؤنه‌ور می زنم و برای چندصدمین بار می خوانم که نوشته:

 

«و می‌بخشم به پرندگان… رنگ‌ها، کاشی‌ها و گنبدها… به یوزپلنگانی که با من دویده اند… غار و قندیل های آهک و تنهایی… و بوی باغچه را… به فصل‌هایی که می‌آیند… بعد از من… بیژن نجدی… نویسنده، شاعر، معلم…»

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد