دیباچه پرونده بیژن نجدی – یک خاطره

, , ارسال دیدگاه

 

فکر پرونده ای برای بیژن نجدی از روز نخست شروع آدم برفی ها با من بود. چون همیشه آن شهریور لعنتی را به یاد دارم که اولین افسوس بزرگ زندگی ام را به من هدیه داد. قرار بود سنگ تمام بگذاریم. همه چیز اینگونه نشان می‌داد و این خیلی عجیب بود. ولی ناگهان همان طور که باید می شد شد. آنها که خود را سینه چاک او نشان می دهند از نوشتن خودداری کردند و کار تا جایی پیش رفت که حتی از دادن عکسی از او دریغ شد. اینها البته نقطه ضعف و کاستی نیست چون عکس و سند و این ها به درد سالشمار و شناختنامه می خورد و کار ما از جنس دیگری است. آنها که ننوشتند چه خوب شد که ننوشتند و ننگ نامشان در اینجا نیست. فقط یک چیز بدجور روی دلم سنگینی می‌کند که اگر ننویسم شرفم را فروخته ام.

دو سه سال پیش همین خاطره ای را که در زیر خواهید خواند در سایت شخصی ام قرار داده بودم یک روز آقایی به نام کیهان خانجانی برایم در سایت شخصی ام کامنتی گذاشت بدین شرح: ما مراسمی در بزرگداشت نجدی در رشت برگزار کردیم با حضور پروانه خانم همسر ایشان . من مطلب شما را از اینترنت برداشته بودم و در آن جلسه برای حضار خواندم. خانم نجدی بسیار خوششان آمد و گفتند این آقا هرکس هست بگویید بیاید یک کتاب نجدی را امضاء کنم به او بدهم …

راستش من هرگز به این کامنت پاسخ ندادم. چرایش را هرکس که اندکی مرا بشناسد می تواند حدس بزند. حتی در نوجوانی های بازیگوشانه و حماقت بارم هم دست به چنین حماقت و حقارتی نزدم که از کسی امضاء بگیرم . دروغ چرا. یک بار از یک نفر امضاء گرفتم که هنوز هم که هنوز است ذره ای پشیمان نیستم آن روزها شانزده سالم بود. آن نفر هم هرکسی نبود: استاد حسین علیزاده موسیقیدان بزرگ بود. هرچند اگر بار دیگر نوجوان شوم هرگز این یک عدد را هم تکرار نخواهم کرد.

برای همین پرونده با همین جناب تماس گرفتم و خودم را معرفی کردم و گفتم ظاهرا شما از دوستداران نجدی هستید. لطف کنید سری به سایت ما بزنید و اگر افتخار می دهید مطلبی از شما داشته باشیم و البته می توانید حدس بزنید که ایشان که روزی می خواستند مرا به دستبوسی بکشانند این یکی را جاخالی دادند.

می دانید چرا؟ چون نجدی همیشه تنهاست.متعلق به زمان و آسمان است . یوزپلنگ تنهایی که در فراخنای زمان تاخت می زند. یوزپلنگ بی مهار  را چه کسی در بند می گیرد؟!

 و اما خاطره من برای آنها که نخوانده اند:

این نوشته چند سال پیش در وبلاگ آن زمانم منتشر شد. یکی از کسانی که بر این مطلب نظر داد  مسعود مهرابی بود. او پیشنهاد کرده بود مطلب را توصیفی تر و کامل تر بنویسم و با جزییاتی دقیقتر . چون هرچه باشد تعداد کسانی  از نسل من که بی واسطه و به مدت طولانی با نجدی در ارتباط بوده باشند اندک و شاید هیچ است.من این نوشته را نسبت به روز نخست کمی گسترش داده ام . از نجدی بسیار می شود گفت و گفته اند و میگویند اما حکایت من را بخوانید که نه مرثیه است و نه تملق.تک تک تک است.

 

سال اول دبیرستان که بودم ( یعنی دقیقا سال ۱۳۷۲) به پیشنهاد خواهرم برای تقویت ریاضی ام که در آن ضعیف بودم نزد دبیری رفتم به نام بیژن نجدی که ریاضی را خصوصی با من کار کند . نجدی آدم عجیب و غریبی بود . پول بسیار ناچیزی بابت کلاسهایش می گرفت جلسه ای ۸۰۰ تومان.  کلاس توی  یکی از اتاقهای خانه اش بود که کتابخانه ای بزرگ و مفصل و جامع داشت. کتابی بود که عکسش همیشه از توی قفسه به من چشمک می زد ولی هیچوقت جرات نمی کردم سمت کتابها بروم و به انها دست بزنم. ان کتاب بزرگ با عکس مردی بسیار چاق و گوشتالو روی ان اسم خوبی هم  داشت. هیچکاک همیشه استاد. خانه ای اجاره ای و بسیار قدیمی که هر ان بیم ان می رفت ویران شود. برخلاف انچه آدمی انتظار دارد در این جور مواقع بگویند سقفش داشت پایین می آمد حس من در تمام مدت این بود که کف آن دارد پایین می آید چون وقتی روی زمینش راه می رفتی همه خانه می لرزید و زمین بسیار سست و مواج بود.خانه ای بود کوچک و در چند متری منزل امام جمعه شهر آقای قربانی قرار داشت. از در و دیوار آن ساز آویزان بود از تنبور روی دیوار بگیر تا سینتی سایزر کنار اتاق پذیرایی .نجدی هربار به رنگی بود. یک بار عبا می پوشید با آن سبیل های پرپشتش و یک بار تی شرت زرد و شلوار جین .خالی بالای لب داشت. همیشه از سبیلش انگار چیزی می خواست بچکد. سرزبان حرف می زد.سین را همچون ص عربی تلفظ می کرد. صدایش به خشونت  ظاهری صورتش نمی خورد. . سبیل و مویش جوگندمی شده بود  ولی صورتش چین و چروک نداشت.صورتش همیشه  برق می زد و  ادکلن بعد اصلاحش که حرف نداشت.بوی ادکلنهای نجدی خیلی تند و خاص بود. هنوز اگر مسابقه ای بگذارند و از بین هزار عطر بگویند کدام عطر نجدی است شک ندارم که درست حدس خواهم زد. این ادکلن تند و گرم وقتی با بوی سیگار می آمیخت دیگر هیچ ترکیبی به گردش نمی رسید.

کم حرف می زد و با بینی نفس می کشید. در سکوت کلاس تک نفره ام صدای نفس های صاف از راه بینی اش که بازدمش به پره سبیلهای بلندش می خورد خوب  یادم مانده.قدبلند و شق و رق بود اما کلکسیونی از عصا در خانه داشت عصاهای شیک و گران قیمت. نجدی به شاگردانش میگفت که باید دفترهای صدبرگ بزرگ( بزرگتر از  A4 ) بخرند و توی همان دفتر تدریس میکرد. مساله می نوشت و حل می کرد. من هم یک دفتر با جلد قهوه ای خیلی گنده خریده بودم. مثل دفتر ناظم مدرسه بود.از همان دفترهایی که بهشان می گفتند نوری و  از جلو بو می کردی  یک بوی گند  مخصوص می داد.کلی نوشته و شکلک و تمثیل از او داشتم.

رابطه نجدی با من بی اندازه دوستانه و پدرانه بودـ هرچند پدر در زندگی ام هرگز دوست و مشوق من نبود.رفتارهایش بی اندازه خاص و غریب بود .من سر در نمی آوردم.

آن دوران اوج سرگشتگی ام بود که دنبال راهنما و مرشدی بودم که راهگشا و منتقدم باشد. من هرگز با او در هیچ زمینه ای به جز ریاضی صحبت نکردم . جز زمانی که خود با اصرار سه تا از نوارهای ویدیویی پرشمارش را به من داد تا ببینم و باز هم هر وقت خواستم از او فیلم بگیرم و من دیگر هیچ وقت نگرفتم.روان پریشان من از همان روزها هم همیشه در پی خود فروخوردن و خودسانسوری بود. یک جور لذت مازوخیستی از تنها بودن. تا شبی زمستانی رسید که باران سنگینی می بارید.اینجا خیلی باران می آید.ساعت ۷ غروب بود که من برای رفع اشکال برای امتحان پایان ترم به خانه نجدی رفتم. آن شب، خواستگار برای دخترش ناتانائیل آمده بود. با فیات کوچولوی کهنه سبز رنگ که دم در پارک  کرده بود.نجدی اما با وجود حضور خانواده خواستگار، پیش من در کلاس نشسته بود و حل تمرین می کرد.تا رسیدیم به تجزیه ای که برای من بسیار دشوار بود .  نمی دانم چه شد که نجدی پایش را در یک کفش کرد که من باید هرجور شده این مساله را خودم حل کنم و تا حل نکنم حق ندارم بروم خانه . کم کم ساعت ۹ شد و من هنوز در حل مساله درمانده بودم و مطمئن بودم هیچ رقم قادر به حل این مساله نیستم. او هم در سکوتی مرگبار فرورفته بود که مرا بیش از حد می ترساند. قبلا عصبانیتش را دیده بودم وقتی که سر ساعت کلاسم به در خانه اش رسیده بودم و دیدم در باز شد و اول کیف و چند تا کتاب پرت شد توی کوچه و بعد چند تا هزار تومانی و سر آخر دختری گریان که التماس می کرد او را ببخشد. دل به دریا زدم و گفتم من نمی توانم این تجزیه را حل کنم گفت نمی توانم نداریم. گفتم خب نمی توانم دیگر. پشت به من رو به پنجره گفت پس برو بیرون و دیگر هیچ وقت نیا .من که سرلج افتاده بودم و از آرامش او جسارت بیشتری گرفته بودم گفتم باشه   می رم.

…. و آمدم بیرون و در را محکم پشت سرم کوبیدم و بعد که دیدم عقده ام خالی نشده، برف پاک کن ماشین خواستگار را از جا کندم و پرت کردم توی باغی همان نزدیکیها.

آن دفتر را هم چند ماه بعد انداختم توی سطل آشغال .نمی دانم امروز  آن کاغذهای عزیز کدامین خاک متبرک اند، در دست بازیگوش چه بادهای خوشبختی.

چند سال گذشت و من که نتیجه کنکورم آمده بود و پزشکی مشهد قبول شده بودم خبردار شدم که نجدی سرطان گرفته و حالش بد است. به خواهرم که گفتم اشک در چشمانش جمع شد و همان روز به خانه نجدی رفت.وقتی برگشت گفت همسرش پروانه اجازه نمی داد کسی نجدی را در حال بیماری و رنجوری ببیند وفقط از پشت در اتاقش با او صحبت کردم و گفت که نجدی با صدای خشن از سرطان که به حنجره زده بود پرسید راستی برادرت چی قبول شد؟

نجدی دو روز بعد مرد و من ندانستم او که بود. بعدتر فهمیدم بیژن نجدی یکی از بزرگترین نویسنده های معاصر و چهره ای شاخص در ادبیات بود . شاملو در سفرش به لاهیجان چند روزی پیش او اقامت گزیده بود(این دریغ را دیگر بیان هم نمی توان کرد).بیژن نجدی با داستانهای کوتاه شگفت انگیزش و با مجموعه یوزپلنگانی که با من دویده اند گونه ای نو از حسامیزی و توصیف را به تصویر کشیده بود. او بسیار مورد تحسین منتقدین قرار گرفت هرچند دیرهنگام و بیشتر پس از مرگش. آشکار است که چه حسرتی تا به امروز بر دستان من برجای مانده. دستان سرگردانی که به دنبال پیر  می گشتند و این دم گرانبها را غنیمت نشمردند.نمی دانستم و این افسوسم را کمی کم می کند.

 

از او خیلی زیاد یادم نمانده. یک سال هرهفته با او بودم   ولی انگار همه چیز همین چند خط است با توهم  بوی تند ادکلن آمیخته با سیگار و  چیزی هم که از او نمانده برایم به یادگار …. ولی سخنی از او به یادگار دارم که هرگز فراموشش نمی کنم:( ای کاش می شد حالا صدایش اینجا بپیچد- همین جا)

«مطالعه دمبل مغزه. دیدی اگه دمبل بزنی چقد ماهیچه های بازوت رشد می کنه ؟حالا اگه ولش کنی چی میشه؟  دوباره می خوابه و اینبار شل تر از اولش میشه. پس مطالعه را هیچوقت نباید ترک کرد چون ذهن خیلی تنبل و شل میشه.»

 

لینک بقیه مطالب پرونده بیژن نجدی

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد