سکانس محبوب من/ سه‌گانه: دشت گریان

, , ۴ دیدگاه

 

النیِ “دشت گریان” فقط زمانی برای خودش نفس می‏کشد و زندگی می‏کند که سوار قایقی کهنه در میانه‏ی دریاچه‏ی اشک‏هایش به سوی گذشته‏اش حرکت می‏کند. به سوی گذشته‏یی که بعد از گذشت سال‏ها درد و رنج دیگر جز خرابه‏یی از آن به جای نمانده است. خانه‏یی ویرانه و غرق در آب دریاچه‏ای که یک شبه پدیدار شده است و اکنون تنها خانه‏ای را که روزگاری دور مأمن شادی‏هایش بوده است را به ویرانه‏ای زشت تبدیل کرده است. تئودور آنجلوپولوس استاد چنین موقعیت‏هایی‏ست و دشت گریان به عنوان زیباترین شاهکارش با چنین سکانسی خاتمه می‏یابد. سینمای انجلوپولوس دو عنصر اساسی دارد که بخش اعظم بار روایت داستانش بر روی شانه‏های این دو عنصر سنگینی می‏کند. تصویر و موسیقی در این سکانس دوربین پویا و اندیشمند او چندان تحرکی از خود نشان نمی‏دهد. تنها دو نمای اساسی در این سکانس شخصیت اصلی را به تصویر می‏کشند یک لانگ شات و یک دالی این کند و آرام که به نوعی امضای آنجلوپولوس هم به شمار می‏روند.

این که چرا جسد پسر النی درون آن خانه است را نباید تبدیل به موضوعی ساده کرد و ساده انگارانه از کنارش گذشت. در واقع این جسد نمادی از تمام دردهای النی است. دردهایی که یک عمر همراهش بوده‏اند و هر لحظه سنگین‏تر می‏شدند. النی جوان و شاداب به این دلیل ساده در کل فیلم در محوریت داستان فیلم قرار نمی‏گیرد که حضورش به دلیل اعتراض نکردن به همه‏ی این دردها و سختی‏ها از سوی دیگران مورد توجه قرار نمی‏گیرد. یک نگاه ساده می‏تواند این موضوع را مشخص کند که در کل فیلم و در تمام موقعیت‏ها النی ساکت و صبور حتی بیشتر مواقع حرف هم نمی‏زند. حتی زمانی که اشتباهاً به وفاداری همسرش شک می‏کند تنها کارش یک فرار ساختگی ست. همین روند تا آخرین لحظه‏ی فیلم ادامه می‏یابد. نه قطره‏ای اشک و نه لحظه‏ای بازگو کردن سختی و شکایت کردن هیچ چیز و هیچ چیز. اما النی قهرمان داستان سگانه‏ی “دشت گریان” است قهرمانی که تا آخرین لحظه حضورش را اعلام نمی‏کند. تک تک شخصیت‏های فیلم در خفا می‏میرند. می‏میرند و همه چیز برایشان تمام می‏شود و این درد نبودنشان است که برای النی می‏ماند. دردی که زخم عمیق تنها زمانی سرباز می‏کند که دیگر کسی برای النی نمانده است. النی در تمام زندگیش تنهاست ولی همیشه سایه‏هایی از دیگران در زندگیش حضور داشته‏اند تا به حضور حتی آن سایه‏های بی روح که هرگز دردش را نمی‏فهمند دل خوش کند ولی زمانی که با جسد آخرین سایه‏ی زندگیش رو به رو می‏شود فریادها و اشک‏های انباشته شده در سینه‏اش به یک باره بیرون می‏ریزند.

این سکانس در سکوت کامل و صدای نجوا مانند امواج دریاچه و حرکت آرام دوربین و سکون نسبی شخصیت روایت می‏شود. این سکون نشانه‏ای است برای سنگینی دردهای النی و حرف‏های او با جسد پسرش. یک فریاد به عمق تمام زندگی یک زن. زندگی دردناکی که همیشه او را در پس زمینه‏ی خود خواسته نگه داشته است.

 

پاراگراف زیر یادداشت یک دوست عزیز است که به خاطر زیبایی بی‌حدش دوست دارم کامل کننده ی نوشته ی من باشد:

 

دشت گریان ” تراژدیِ تاریخی است که تکرار می‏شود. که پایان نمی‏پذیرد. که بارها و بارها روایت می‏شود. که دنبال درمان نیست، چرا که تنها زمانی درمان می‏شود که تکرار نشود. زخم تاریخ، زخم پناهنده‏گی و بی‏مکانی و بی‏هویتی همیشه شامل انسان معاصر هست و خواهد بود. النی سمبل انسان بی‏مکان و بی‏مرز است. مرز جغرافیایی برایش وجود ندارد. النی زخم تاریخ است. فریاد النی فریاد تاریخ است. او نماینده‏ی یک زخم تاریخی نیست؛ بلکه او نمایاننده‏ی زخم تاریخ است. آنجلوپولوس فقط روایتگر زخم‏هاست، شفا دهنده و درمان کننده نیست که زیبایی هنرنمایی‏اش هم در همین روایتگری‏اش است. او نسخه‏یی برای درمان ارائه نمی‏دهد. او تنها تصاویر شاعرانه‏یی به بیننده‏ی خود ارائه می‏دهد که بیننده‏اش با هر تصویرش عشقبازی می‏کند. انجلوپولوس با فریاد پایانی فیلم بغض و فریادی را در گلوی بیننده‏ی خود حفظ می‏کند که هر زمان از تاریخ نیاز به ترکیدن دارد.

 

 

۴ دیدگاه

  1. saeed

    11/17/2009, 11:47 ق.ظ

    ممنون. خوب بود.منم این فیلم یکی از فیلم های مورد علاقمه.یکی از نماهایی که هیچوقت فراموش نمیکنم:آویزان بودن گوسفندان از شاخه های درخت.

    پاسخ
  2. محمود رمضانی

    06/22/2010, 12:12 ق.ظ

    در فیلم دشت گریان انسانها همانقدر که آزاد و مختارند ، اسیر تقدیر و سرنوشت مهتوم خود هستند . در واقع این تقدیر است که سختی ها و مشقات را در مسیر زندگی انسان قرار داده و انسان مختار به تحمل درد و رنج ناشی از این سختی هاست . درد و رنجی که پالودگی و پاکی نفس را برای انسان به ارمغان می آورد . دوربین در یک نمای باز از سمت راست تصویر حرکت کرده و یک قطار با فرمی سرد و بی روح انگار که ارمغانی از درد و رنج به همراه داشته باشد با دوربین حرکت میکند . قطار در ایستگاه توقف کرده و چند نفر با لباس نظامی جلوی قطار می ایستند . پس از حرکت قطار از ایستگاه بیننده متوجه می شود که خیلی از زنان با لباسهای تیره – که گویی عذا دار فقدان عزیزانشان هستند – از قطار پیاده شده اند . یکی از افراد نظامی که انگار نسبت به سایرین ارشدتر می باشد با زنها سخن گفته و اعلام میدارد دشت پشت سر آنها خوابگاه عبدی عزیزانشان است . زنها بی صدا و محزون به سمت اجساد عزیزانشان که به گونه ای نمادین در پشت سر آنها و در دشت پراکنده شده اند می دوند و در این میان النی به سمت آب رفته و در کنار رود زانو میزند به گونه ای که پنداری با حقیقت آب در هم آمیخته است . به همان شفافی و زلالی و در عین حال گریان و روان .این روایت تمام فیلم دشت گریان در یک سکانس است و به زیبایی و اجمال بیان میدارد انسانها به همان اندازه که دچار عوارض و سختی های زندگی میگردند با تحمل رنجها به حقیقت زندگی که مانند آب زلال و شفاف و در عین حال روان است نزدیکتر می گردند.

    پاسخ
  3. بهنام

    04/23/2011, 03:54 ق.ظ

    این فیلم برای من همانند صد سال تنهای مارکز می ماند. از مطلبتون لذت بردم.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد