آقای کالاآزار و کودتای ۲۸ مرداد

, , ارسال دیدگاه

آقای کالاآزار همواره از بیست و هشت مرداد به عنوان روزی تاریخی باد می کند و مدعی است که نقش فعالی در آن روز ایفا کرده و تاریخ این سرزمین می رفت که مدیون او باشد که البته نشد. کالاآزار در مقاله ای که در مجله بلبلستان به سردبیری میرزا مالکوم خان هیکس( شریف زاده)  مورخه یکهزار و سیصد و سی و نه به چاپ رسانده، نوشته است:«آن روز سوز و سرما در تهران بیداد می کرد. من کنار ارابه لبو فروشی پیرقلی خان مشغول لبو خوردن بودم. از صبح زمزمه هایی پیچیده بود که مصدق دچار سرماخوردگی شدید شده و امروز در دفتر کارش حاضر نخواهد شد. آن روز من می خواستم آخرین شعری که سروده بودم را به دفتر مصدق ببرم و برای رییس دفترش قرائت کنم. شعری که به تضمین ملوک الشعرای بهار و ایرج میرزای بابلی نوشته بودم. و مطلعش چنین بود: « محال است من بر تو ویران شوم / کنام پلنگان و شیران شوم» ولی این فرصت تاریخی به دلیل سرماخوردگی مصدق از دست رفت. دست از لبو خوردن کشیدم و به سیاق مطلوب آن روزگار اشنویی چاقاندم. عبدیل بابا پیرمردی بود که می گفتند جد بزرگش از پاکستان به ایران مهاجرت کرده است. او از کثبه زحمتکش میدان چرخاب الدوله بود .میدانی که امروز نشانی از آن در دست نیست. کل واقعه بیست و هشتم شهریور در آن روز از ماه مرداد در همین میدان رخ داد. عبدیل بابا همیشه به مناطق گرمسیری سفر می کرد و هر بار طرفه ای به ارمغان می آورد.آن روز عبدیل بابا مرا به نزد خود فراخواند و گفت: بیا در کوچه پشت میخانه عمو پطروس می خواهم چیزی دراز به تو نشان بدهم. من به روح سترگ عبدیل بابا ایمان داشتم و دارم و خواهم داشت. پس بدون هرگونه تردیدی به دنبالش وارد کوچه شدم . پیرمرد دست در خشتک شلوار گشادش کرد و یک چیز دراز سبز بیرون کشید. گفت بیا بخور ولی به کسی نگو . این موز است. موز سبز که تازه از مرز پاکستان برایم آورده اند.اصلش مال هند است. من سریع به حرفهای جد بزرگوارم صفقلی خان اندیشیدم که در این موارد بارها و بارها پروردگار و عظمت خلقت را شکر می گفت. حیران و هیجان زده گفتم: بارخدایا سپاس از این همه زیبایی خلقت. این همه تناسب اندرون و پیرامون. من سیب و خیار دیده بودم که سبز باشد  نمی دانستم میوه سبز دیگری هم در این دنیا هست و من بی خبرم.عبدیل بابا گفت من می روم سراغ بساطم . تو همین جا بخور و صدایش را در نیاور . خوردی بیا منتظرتم که نظرت را بشنوم.

 موز خاصیت های زیادی دارد. موز یکی از اکتشافات بزرگ ابناء بشر است. منتها من تنها یک بار در زندگی موز خوردم و آن همان روز تاریخی بود. از شما چه پنهان طعم گس و تلخی داشت و جویدنش  صعب و جانگیر بود.پیوند آن روز  و خاظره موز خوردنم یک تقارن بزرگ است که نباید از کنارش بی اهمیت گذشت. وقتی برگشتم سر بساط عبدیل بابا تقریبن در حال مرگ بودم. شکم درد شدید و تهوعی جانکاه تمام وجودم را فرا گرفته بود. در همین احیان درد و بالا آوردن بر شلوار عبدیل بابا بود که زیر چشمی می دیدم جمعیت زیادی در خیابان شعار می دهند و شیشه ها را می شکنند.من از کثرت اق هایی که زده بودم در یک سرگیجه و تاری چشم عجیب به سر می بردم.عبدیل خان سر معده ام را می مالید تا زودتر فارغ شوم.او مدام می گفت ای پسرک خنگ بگو پوستش کجاست؟ و من تا به امروز پی به راز سخنان عبدیل خان نبرده ام. شاید روزی تاریخ بتواند به رمزگشایی از این گزین گویه تاریخی بپردازد و صدالبته این امری گران و گزاف است و به این آسانی مکشوف نمی شود. جمله ای که چندین و چند معنا و عصاره تجربه و خرد را در خود گنجانده است. پوستش کو؟ پوستش کو؟ این جمله هماره در سرم شتک می زند. این کنایه ای سیاسی به اوضاع و احوال آن روز بود. روزی که من بر سر کفش یکی از یاران استاد شعبان بالا آوردم و در راه وطن کتک خوردم. روزی که پیرقلی خان به دار و دسته شعبان آنقدر لبو فروخت که خرج دو هفته اش را یکجا در آورد. روزی که ویلوس سرماخوردگی بر جان و مغز قوه مجریه اثر گذاشت و روزی که من عاشق دختر عبدیل بابا شدم. این همه واقعه تاریخی در یک روز رخ داد و من فردای آن روز تصمیم گرفتم سیگار کشیدن را کنار بگذارم و ورزش کنم و چه ورزشی بهتر از ورزشی که بتواند من را با دغدغه همیشگی و اجدادی خانوادگی ام یعنی اساطیر پیوند دهد. فردای روز بیشت و هشتم امرداد ماه شهریور من در زورخانه استاد شعبان افتخار حضور یافتم و با لنگ نوبرانه ای که از شاگرد روشور فروش حمام سوسکی به عاریت گرفته بودم عرق کف زورخانه را بعد ازحرکات موزون پهلوانان خوش تراش پایتخت پاک کردم.»

این متن یادداشتی است که شاموت کالاآزار در مجله بلبلستان به سردبیری میرزا مالکوم خان هیکس( شریف زاده)  مورخه یکهزار و سیصد و سی و نه به چاپ رسانده است. ولی ماجرا به همین جا ختم نمی شود. او در مقاله دیگری که در سال هزار و سیصد و پنجاه در مجله اوزبرم چاپ آذربایجان شوروی به چاپ رسانده نگارش مقاله فوق الذکر را تکذیب کرده و توضیحاتی مبسوط درباره این قضیه ارائه داده است که عینا متن آن مقاله را در شماره بعد برایتان ذکر خواهم کرد.

تاریخ ارابه پیرقلی خان است. تا می توانی لبو بخور!

قسمت اول را از اینجا بخوانید. کلیک کنید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد