سر منزل مقصود

, , دیدگاه‌ها بسته شده‌اند

بشر در طول حیات خود بر کره زمین دوران ها و دوره های تاریخی بسیاری را پشت سر گذاشته است. در این میان روشنگری بی شک از مهم ترین آنهاست. عصری که تؤام با تغییرات ژرف در حوزه معرفت و اندیشه و مبانی شناختی و وجودی طبیعت، جامعه و انسان بوده است. این تغییرات چنان شدید، سریع و انقلابی بودند که صاحبان امر در مواجهه با آنها دچار درماندگی و استیصال گشته و راه تسامحی اجباری را در پیش گرفتند، تسامحی که به تدریج و طی چند قرن سراسر اروپا و جهان غرب را در نوردید و ریشه آن را می توان در پلورالیسم نهفته در روشنگری جست؛ آنجا که ولترخطاب به روسو گفت: «با اینکه اندیشه های تو نقطه مقابل اندیشه های من است، حاضرم بمیرم تا تو حرفت را بزنی.»

از سوی دیگر جریانی که به موازات روشنگری حادث شد و یا دست کم مورد توجه قرار گرفت سکولاریزاسیون است. بزرگترین جامعه شناسان کلاسیک توجه خود را معطوف به نهاد دین و نقش آن در شکل دهی به فرهنگ جامعه نموده اند. عده ای دین را پدیده ای رو به زوال شمرده و سکولاریزاسیون را فرایندی به قدمت تاریخ دانسته اند و عده ای دیگر بر این باور هستند که جهان امروزه دقیقاً همان قدر دینی است که همیشه بوده است.بر آنم تا تا برخی جنبه های تاریخی این عصر و شرایط شکل گیری این بستر فکری را بررسی کنم.

در میانه قرن هفدهم (مقارن با دوره هیجان انگیز رنسانس) بود که دیگر بیشتر اندیشمندان برجسته اروپایی به این نتیجه رسیده بودند که برای درک تاریخ و تقدیر واقعی انسان نه می توان به ایمان کورکورانه به انجیل اتکا کرد و نه دیگر می توان اعتبار علم و فلسفه یونان و روم یا فرهنگ باستان را حجت دانست.البته باید توجه داشت که عصر روشنگری بلافاصله پس از قرون وسطی و بصورت دفعی فرا نرسید بلکه آخرین حلقه از سه حلقه ای بود که تاریخ مدرن را شکل دادند؛ این سه دوره عبارتند از رنسانس، دوره اصلاح (رفرم) و سرانجام روشنگری.

. روشنگری را برخی اینگونه تعریف کرده اند : «عصر روشنگری را می توان به منزله ارزشیابی  عقاید و اصول فلسفی، مذهبی و اجتماعی ای دانست که طی هجده قرن تاریخ غرب از آن تأثیر پذیرفت. اندیشه عصر روشنگری در جهت آزاد ساختن شناخت بشری از تعصبات فکری بود که انسان را به اطاعت کور کورانه از اصول ضد انسانی وا می داشت.»

نخستین گسست در سال ۱۶۵۰ روی داد و ناگهان سامان دانایی نوزایی [رنسانس] در هم ریخت و انگاره ای تازه جانشین آن شد یعنی مناسبات میان واژه ها و پدیده ها تغییر یافت. قاعده حاکم بر عصر پیشین کارایی خود را از دست داد و معیار تازه ای موسوم به بازنمایی جانشین آن شد. به اعتباری بازنمایی اصل همسانی را واژگون کرد. با ظهور اصل باز نمایی بود که سوژه استعلایی شکل گرفت. سوژه استعلایی (transcendental subject) در جریان نام گذاری پدیده ها واژه ها را در پرتو بازنمایی به پدیده ها پیوند داد. در همین زمان بود که علوم طبیعی به بازنمایی پدیده های طبیعی پرداخت، علم ثروت ملل ارتباط میان فعالیت های اقتصادی را معلوم کرد و دستور زبان عمومی پیوند میان واژه ها و نسبت آنها با یکدیگر را در طول تاریخ تعیین نمود.

در این دوره «خرد دیگر حاصل جمع تصورات فطری نیست که از پیش به انسان ارزانی شده باشد و ذات مطلق اشیاء را آشکار کند. سده هجدهم به خرد بیشتر به مثابه یک امر اکتسابی می نگرد تا به منزله یک میراث. خرد خزانه ذهن نیست که حقیقت همچون سکه ای در آن ذخیره شده باشد بلکه نیروی عقلی اصیلی است که ما را در کشف و تعیین حقیقت راهنمایی می کند. مهمترین کارکرد خرد پیوستن امور و گسستن آنها است. خرد همه امور واقع را و همه یافته های بسیط تجربی و همه اعتقاداتی را می شکافد که بر پایه وحی و سنت یا مرجعیت پذیرفته شده اند و تا همه امور واقع به بسیط ترین مؤلفه های سازنده شان تجزیه نکند و تا همه اعتقادات را به ساده ترین عناصر عقیده و باور تحلیل ننماید آرام نمی نشیند و خرسند نمی شود.دیگر اندیشه این جهان را تنها به منزله یک داده تجربی نمی پذیرد بلکه اندیشه این وظیفه را به عهده می گیرد که ساحت کیهان را تحلیل کند و در واقع این ساحت را با منابع خرد بیافریند. فیزیک ارسطویی که خصوصیات هر شیئ را به ذات آن ارجاع میداد جای خود را به فیزیک نیوتنی داد که قائل به نظمی قابل شناخت در طبیعت بود و …

پیشرفت های علمی  رویکرد تازه ای به آموختن را به نام روش علمی به کار گرفتند. رویکردی که بر کاربرد مشاهده و آزمایش مبتنی بود و فرانسیس بیکن فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم آن را متداول کرد.

همچنان که علم بی وقفه راز های طبیعت را می گشود، پرسش های تازه و پریشان کننده ای در باره باورهای سنتی بروز می کرد. مثلاً ستاره شناسی نشان داد که زمین آن طور که کلیسا طی قرن ها مدعی بود، مرکز عالم نیست، بلکه صرفاً سیاره ای است که به دور خورشید می چرخد و خود خورشید نیز فقط یکی از خورشید های بی شمار است. این کشف برخی از اندیشمندان را بر آن داشت که اظهار عقیده کنند که بر خلاف آموزه کلیسا از این پس انسان معیار همه چیز نیست. پس از روشنگری بود که مسیحیت سلطه خود را در حوزه های فرهنگی و اجتماعی از دست داد…

اوج این اعتماد به عقل بشری را می توان نزد اگوست کنت بنیانگذار جامعه شناسی یافت. او در یک تقسیم بندی، تاریخ بشریت را به سه دوره تقسیم کرد و مدعی بود که تمامی جوامع این دوره ها را طی خواهند کرد. در دوره اول که وی از آن به عصر الهیاتی یاد می کند بشر هر چیزی را با توسل به نیرو های ربانی تفسیر می کند، در دوره دوم یا متافیزیکی نیرو های الهی جای خود را به نیرو های فراطبیعی می دهند که فاقد قداست منابع شناخت دوره قبل هستند. تنها در دوره سوم که کنت از آن به عصر اثباتی یاد می کند ؛ بشر عنان خویش را در دست می گیرد و سعی در شناخت جهان به همان گونه که هست ، می کند. البته کنت نیز در تفکرات خویش راه اغراق پیمود چرا که آموزه های خود را در قالب دینی نوین عرضه کرد. دین پوزیتیویسم یا اثباتی که از آن به دین انسانیت و دین بشریت نیز یاد می شود. دینی که همان گونه که ریمون آرون ذکر می کند درگیر تناقضات درونی و تعارضات بیرونی بود؛ به گونه ای که حتی پیش از مرگ بنیانگذارش پیروان خود را از دست داد.

از سوی دیگر منبع شناخت نیز دچار دگرگونی شد. معرفت تا چندی پیش در حصر کتاب مقدس و تفاسیر آباء کلیسا از آن بود. اما به تدریج قوه فهم انسان ملاک تمییز میان درست و غلط شد. در چنین حالتی است که به بیان وبری مرجعیت سنتی جای خود را به سلطه قانونی می دهد.

وی کنش ها را در چهار نوع کلی عقلانی معطوف به هدف، عقلانی معطوف به ارزش، انفعالی یا  احساسی و سنتی طبقه بندی می کرد که غلبه هر یک از این انواع کنش منجر به نوع خاصی از انواع سلطه می شد که وبر آنها را به سه دسته سلطه عقلانی، سنتی و کاریزماتیک تقسیم می کرد. . بر این اساس رواج کنش سنتی و در پی آن سلطه سنتی که مستلزم اطاعت کورکورانه از مرجع سنتی می باشد در کنار جزمی اندیشی و تفکر منجمد و غیر منعطف این مرجعیت موجب شکل نگرفتن عقلانیت در اروپای پیش از روشنگری شد.

پیتر همیلتون، فیلسوفان عصر روشنگری را بر اساس چهار حوزه اصلی از سایر متفکران آن دوره و نیز رهیافتهای فکری پیش از روشنگری متمایز می سازد و آن چهار حوزه را روحانیت ستیزی، اعتقاد به برتری معرفت تجربی، دلبستگی به پیشرفتهای فنی و پزشکی و اصرار به انجام اصلاحات حقوقی و تأسیس حکومت مشروطه می داند. این مخالفت صریح با نهاد کلیسا و مرجعیت کشیشان به اشکال گوناگون در آراء متفکرین این دوره خود را آشکار می سازد.

فیلسوفان کلیسا را مانع اصلی بر سر راه حل مسائل اجتماعی می دانستند. با آن که فیلسوفان فرانسوی نسبت به همه مذاهب شکاک بودند حملات خود را بر کلیساس کاتولیک در فرانسه که آن را بهتر می شناختند، متمرکز ساختند. هرچند حملات آن ها غالباً فعالیت های کلیسای کاتولیک در دیگر نقاط اروپا را نیز شامل می شد. آنان مسیحیت را میکروبی می دانستند که گاهی غیر فعال اما همیشه خطرناک است، همیشه یک منبع بالقوه رواج تحجر و ستمگری است.

به عنوان مواردی از مخالفت فیلسوفان با تعالیم کلیسا میتوان اشاره کرد که «فیلسوفان نظریه مسیحی گناه نخستین را که بر این عقیده بود که انسان ها در نتیجه گمراهی آدم و حوای کتاب مقدس به حالت گناهکار به دنیا می آیند، به شدت رد می کردند. به گفته کلیسا تنها لطف الهی می توانست روح آن ها را رستگار کند اما …[به عقیده فیلسوفان] انسان ذاتاً خوب است و شری که ما از آن رنج می بریم ناشی از نهاد ها و سنت های بد است.

فیلسوفان این ادعای کلیسا را نیز رد می کردند که ایمان مذهبی باید بر این اعتماد بی چون و چرا مبتنی باشد که هر چه کلیسا می گوید درست است، حتی اگر با تجربه روزمره در تضاد باشد. به ادعای روحانیان، ایمان تمام آن چیزی بود که برای حفظ اعتقاد به معجزات، مکاشفات الهی و دیگر دعاوی فرا طبیعی لازم بود. اما این برای اکثر فیلسوفان کافی نبود، این شکاکان – به ویژه کسانی که آثار نیوتن، لاک و دیگر فیلسوفان انگلیسی را مطالعه کرده بودند – خواستار آن بودند که همه دعاوی مذهبی بر مبنای عقل و تجربه مورد بررسی دقیق قرار گیرند.

 

نکته ای که در اینجا اشاره به آن ضروری می نماید این است که غرب به معنای جغرافیایی آن روشنگری را به یکسان تجربه نکرد. در واقع فرانسه به عنوان خاستگاه روشنگری سیری منحصر به فرد را طی کرد. عناصر روشنگری به تدریج به سایر نقاط اشاعه پیدا کردند و تا نیمه دوم قرن هجدهم [بود که ] جنبش روشنگری از مرز های فرانسه بسیار فراتر رفت. زمزمه های گفتگو درباره خرد، پیشرفت، علم و آزادی از اسکاندیناوی تا ایتالیا و تا آمریکای شمالی و حتی در روسیه نسبتاً عقب مانده شنیده می شد. لذا این فرایند در هر ظرف فرهنگی شکلی خاص و متناسب با آن به خود می گرفت. در زمینه مخالفت با کلیسا نیز چنین شرایطی صادق است.

به گفته کاسیرر برداشت از سرشت کلی عصر روشنگری و داوری درباره آن این است که عصر روشنگری رویه آشکارا انتقادی نسبت به دین دارد. اما اگر بکوشیم تا این نظریه رایج را با واقعیات ملموس تاریخی بیازماییم تا آنجا که به اندیشه روشنگری انگلستان و آلمان ارتباط می یابد دچار شک و تردید می شویم. با این همه به نظر می آید که فلسفه فرانسوی سده هجدهم این نظر را قاطعانه تأیید کند … گرچه ولتر قید می کند که مبارزه اش نه با ایمان بلکه با خرافات، نه با دین بلکه با کلیساست ولی نسل بعدی که ولتر را رهبر معنوی خود می شناخت دیگر به این تمایز توجهی نداشت. نویسندگان دایرهالمعارف فرانسه به دین و ادعا های آن درباره درستی و حقیقت اعلان جنگ می دهند. آنها نه تنها دین را به این متهم می کنند که همواره مانعی سر راه پیشرفت عقلی انسان بوده است بلکه معتقد بودند دین از استقرار اخلاقی راستین و نظم اجتماعی و سیاسی عادلانه نیز ناتوان بوده است.

به هر طریق در این دوران بود که اندیشه تفکیک میان ساحت های گوناگون حیات اجتماعی اندک اندک نضج گرفت و این سر آغاز سکولاریزاسیون بود. البته میان روشنگری و سکولاریزاسیون نمی توان قائل به تقدم و تأخر بود چنانچه در مورد روشنگری و علم نیز وضع به همین گونه است. بذرهای سکولاریزاسیون از مدت ها قبل در جامعه اروپایی پاشیده شده بود و روشنگری از سویی پیامد این فرایند و از سوی دیگر آشکار کننده آن بود. در اینجا تذکر این نکته بجاست که سزاوار است میان سکولاریسم به عنوان یک طرز فکر و بینش از یکسو و سکولاریزاسیون به عنوان یک فرایند قائل به تمایز شویم چرا که اولی که از آن به دنیا گرایی نیز یاد می شود دارای بار ارزشی و مفهومی و حامل نوعی جهان بینی است و نام و حیاتش را مدیون جورج ژاکوب هولیوک است. او این نام را در ۱۸۵۱ برای توضیح افکارش برگزید و در ۱۸۵۸ کتابی با عنوان اصول دنیاگرایی نگاشت. مهمترین اصل دنیاگرایی عبارت است از تلاش برای پیشرفت بشر با بهره گیری صرف از وسایل مادی.» در حالیکه دومی که دنیوی شدن معنا شده است یکی از گام های تمدن مغرب زمین در مراحل گذر از سنت به مدرنیته است و «به فرایندی اشاره دارد که طی آن فعالیتها، اعتقادات و شیوه های اندیشه و نهاد های دینی دچار افول می شوند. این فرایند می تواند همبسته و یا نتیجه ناخواسته تغییرات اجتماعی ساختاری بوده باشد.

 «دنیوی شدن را می توان نخستین روایت از ایده پایان ایدئولوژی به حساب آورد؛ ایده ای که بر اساس آن منازعات و مباحث غیرعقلانی (ایدئولوژیک) در سایه ظهور جهان مدرن عقلانی رنگ می بازد. دنیایی که به قول فوکویاما جز محاسبات اقتصادی، حل و فصل پایان ناپذیر مشکلات فنی و ارضاء نیازهای پیچیده مصرف کنندگان به کار دیگر نمی پردازد.

مدافعان دنیوی شدن دنیای مدرن را عرصه حاکمیت عقلانیت به شمار می آورند و دین را مجموعه ای از باور های غیر عقلانی ،برخی ادعا کرده اند که دین به عرصه شخصی همچنان غیر عقلانی (جایی که هنوز عواطف وجود دارد) عقب نشینی خواهد کرد و برخی دیگر مدعی امحاء کامل دین در دنیای مدرن شدند. اما هیچ کدام از این پیشگوییها محقق نشد. با نزدیک شدن به پایان سده بیستم «بسیاری از برجسته ترین صاحبنظران مدافع دنیوی شدن دست از آراء خود برداشته اند و اعلام کردند که دنیا، امروزه همانقدر دینی است که همیشه بوده است، پیتر برگر جامعه شناس برجسته آمریکایی بهترین نمونه است. وی علیرغم ارائه برجسته ترین نظریه درباره فرایند دنیوی شدن – که هنوز هم بخشهای عمده ای از آن معتبر به نظر می رسد – با شجاعت علمی ستودنی اعلام کرد که اساس ایده دنیوی شدن مبتنی بر سوء تفاهم است. سوء تفاهمی ناشی از آموزه ها و تعالیم فلسفه روشنگری که امروزه در پی باز اندیشی و انتقادات وارد شده به مدرنیته بیشتر از هر زمان دیگری بطلان آنها روشن شده است.

ایده دنیوی شدن با امید مؤمنانه فیلسوفان روشنگری به آینده ای روشن و فارغ از خرافات و ظلم و ستم دستگاه کلیسا آغاز شد و با نظرات جامعه شناسان برجسته ای چون وبر، برگر و استارک به اوج خود رسید اما امروز تنها چند تن جامعه شناس گمنام در این سنگر باقی مانده اند. خود آنها نیز اصلاحات بسیاری در این ایده به عمل آورده اند تا قادر به دفاعی حداقلی از آن باشند.

اتفاقی که افتاد بیشتر کاسته شدن از اهمیت کلیسا به عنوان یگانه منبع تعیین مشروعیت افکار و نظم دهنده به معرفت های پذیرفتنی بود تا کاسته شدن از اهمیت دین به عنوان یکی از عناصر زندگی اجتماعی.این سلطه بود که دستخوش چالش شد و همین سلطه بود که به تدریج رو به اضمحلال گذاشت. در واقع مشکل عمده کلیسا نه با علوم جدید که با آموزه های آن منافات داشت بلکه با استقرار این علوم به عنوان یک نظام معرفتی جدید بود .

از سوی دیگر «به دلیل پیشرفت های هیجان انگیزی که در جریان انقلاب علمی در قرن هفدهم صورت گرفت بسیاری از اندیشمندان در مورد قابلیت های قدرت تعقل انسان به شوق آمدند. در این دوره یکی از ارجمند ترین طرفداران عقل رنه دکارت فیلسوف و دانشمند فرانسوی بود. دکارت مانند بسیاری از همتایان خود در اروپا برای یافتن حقیقت نوعی منطق ریاضی را به کار گرفت. چنین روش تفکر ریاضی باعث شد که دکارت به هنگام ژرف اندیشی در خصوص موضوع های مهم به یک روش قیاسی اتکا نماید. بدین معنا که او غالباً استدلال های خود را بر فرض هایی مبتنی می ساخت که کاملاً به بدیهی بودن آنها باور داشت.

اما مکتب فکری دیگری در قرن هیجدهم پا به عرصه گذاشت که همتراز و در مواردی متضاد با استدلال قیاسی بود. فیلسوفانی آن را ارائه کردند که معمولاً تجربه گرایان انگلیسی نامیده می شوند. این اندیشمندان بر این عقیده بودند که نیوتن اهمیت نوع تازه ای از استدلال، استدلال مبتنی بر تجربه گرایی را نشان داده است. یعنی اطلاعاتی که مستقیماً از مشاهده و تجربه به دست می آید. تجربه گرایان اصرار داشتند که نیوتن مفاهیم انقلابی خود را بر واقعیت های قابل مشاهده، نه منطق صرف، مبتنی می ساخت.

البته نباید از نظر دور داشت که چنین تغییری تمامی حوزه های معرفتی را به شکل همزمان و به طور یکسان در بر نگرفت. مفاهیم سیستماتیکی که متافیزیک سده هفدهم پروراند به رغم همه اصالت و استقلال شان هنوز هم به اندیشه کلامی زنجیر شده بودند.

در نظر دکارت، مالبرانش، سپینوزا و لایب نیتس برای مسئله حقیقت راه حلی مستقل از مسئله خدا وجود نداشت زیرا شناخت هستی الهی عالیترین اصل شناخت را تشکیل می داد و سایر یقین ها از آن استنتاج می شدند. اما در اندیشه سده هجدهم گرانیگاه عقلی تغییر مکان می دهد. قلمروهای مختلف شناخت: علم طبیعی، تاریخ، حقوق، سیاست و هنر به تدریج از زیر سلطه و قیمومیت متافیزیک و الهیات سنتی آزاد می شوند. آنها دیگر برای توجیه و مشروعیت خود به مفهوم خدا دست نمی یازند. اکنون علوم مختلف هر یک بر اساس فرم خود مفهوم خدا را تعیین می کنند. روابط میان مفهوم خدا و مفاهیم حقیقت و اخلاق و حقوق به هیچ وجه کنار گذاشته نمی شوند ولی جهت آنها تغییر می کند … سرانجام الهیات سده هجدهم نیز تحت تأثیر همین گرایش قرار گرفت و تقدم مطلقی را که قبلاً داشت از دست داد. در کنار این گسترش در حوزه های گوناگون معرفتی، این افکار از گسترش جغرافیایی وسیعی نیز برخوردار بودند.

خیزش صنعتی، طبقه متوسط رو به گسترشی را ایجاد کرد که درآمد سالانه اش با درآمد اشراف برابری می کرد و غالباً از آن پیشی می گرفت. بسیاری در طبقه متوسط برای حفاظت از منافع اقتصادیشان در پی نقش بیشتری در حکومت بودند و برای این منظور از اصلاحات اقتصادی و سیاسی مورد نظر فیلسوفان حمایت می کردند. انجمن های مطالعاتی نیز نقش مهمی در ترویج روشنگری ایفا کردند. این گروه ها عمدتاً از سازمان هایی به وجود آمدند که طی قرن هفدهم به منظور استاندارد کردن کاربرد زبان ها در آلمان، دانمارک، سوئد، و هلند برپا شد. در قرن هجدهم آن ها مأموریت جدیدی پیدا کردند: ترویج عقاید روشنگری از راه مطالعه، ایجاد کتابخانه های جدید سیار، مدارس عمومی، فراهم شدن فرصت های آموزشی برای زنان و … از دیگر عوامل بودند [ضمن اینکه] روشنگری از کمک یک متحد نامحتمل – جنبش مذهبی پروتستان – نیز برخوردار شد. یک اصل اعتقادی پروتستان ها این بود که همه مسیحیان حق دارند برای خودشان انجیل بخوانند. این روش به آسانی به خواندن نوشته های دیگر سرایت کرد.

این عوامل در کنار یافته های علوم طبیعی نوعی خوش بینی نسبت به پیامد های اطمینان به عقل بشری به وجود آوردند. این اعتقاد نه تنها در علم که در هنر نیز منعکس شد.مثل نقل قول معروف از گوته که «هر آنکه از علم و هنر برخوردار است صاحب دین نیز هست، هر آن کس را که از این دو بی بهره است رها کنید تا تنها دین داشته باشد.»

 

در همین زمان افراد و جریان های فکری متعددی در کار بودند که به شکل گیری علم به معنای جدید آن کمک کردند. علمی که خود را به شکل نوع مسلط معرفت به جهان مدرن تحمیل کرد. چنانکه گفته شد ابتدا نوعی خردگرائی محض بر ساحت اندیشه حاکم بود، سپس جریان موسوم به تجربه گرائی بریتانیائی نضج گرفت و در نهایت کانت با ظرافتی منحصر به فرد این دو را درآمیخت تا حدود توانائی ذهن انسان را مشخص سازد. خود کانت به عنوان آخرین متفکر عمده عصر روشنگری در مقاله ای به عنوان “در پاسخ به پرسش روشن نگری چیست” «روشنگری را بیرون شدن انسان از خردسالی توصیف می کند. خردسالی که انسان بر خویش تحمیل کرده بود. به نظر وی این خردسالی مانع از به کار گیری فهم و خرد بشر در مواجهه با جهان می شد.»

او شعار روشن نگری را این جمله می دانست: “جرأت دانستن داشته باش”. وی در ادامه رسالت و ویژگی روشن نگری را گسستن از منزلت های سنتی و الگو های رفتاری مرسوم می داند و با ارائه چند مثال در مورد شهروندان، کشیشان و فردریک کبیر پادشاه روشن نگر پروس شیوه های روشن نگری در این نقش ها را بیان می کند.

سایرین نیز به فراخور دریافت خود از این عصر و مشرب فکری خویش سعی در توصیف این عصر کرده اند. به عقیده اصحاب دایرهالمعارف عقل و نه سنت و گفتار مذهبی کلید درک پیشرفت انسان بود. در این دایرهالمعارف که «صرفاً چکیده ای از وقایع نبود، بلکه تریبون آزادی بود برای ۱۴۰ فیلسوف بزرگ یا کم تر شناخته شده فرانسوی که رایج ترین و روشنگرانه ترین دیدگاه را درباره تقریباً هر موضوع قابل تصوری بیان کنند … این اثر با گرایش ضد مذهبی و تأکیدش بر علم، فن آوری و فلسفه بیش از هر اثر پژوهشی منتشر شده دیگری به توضیح و شفاف سازس مباحث روشنگری کمک کرد. همچنین فیلسوفان و همتایانشان را در اروپا متحد ساخت و به آنها یک احساس هویت جمعی بخشید.

از نظر هگل عصر اعتماد به خرد بشر پایان سفری طولانی و رسیدن به مقصد نهایی اندیشه بود. وی «در رساله “سخنرانی هائی در باب تاریخ فلسفه” صریحاً اعلام نمود که “هم اکنون ما برای نخستین بار از فلسفه جهان نوین سخن می گوئیم که با فلسفه دکارت آغاز شد. در اینجا می توانیم بگوئیم ما به سرمنزل مقصود رسیده ایم و چون ملوانان که پس از طی مسافت طولانی در دریائی متلاطم فریاد بر می آورند که خشکی خشکی! ما هم باید بگوییم که به مقصد رسیده ایم”.

وبر نیز که سعی در تکمیل پروژه ناتمام کانت در حوزه معرفت نظری و افزودن متغیر ظرف های فرهنگی و اجتماعی شکل دهنده به اندیشه به تفکر او بود ارزیابی خود از مدرنیته فرهنگی را ارائه می دهد. «او مدرنیته فرهنگی را تفکیک عقل ماهوی در حوزه دین و متافیزیک شمرد و نقد را به سه گستره مستقل تقسیم نمود. از قرن هیجدهم به بعد میان علم، اخلاق و هنر وجهی تمایز برقرار شد. این تفکیک خود معلول فروپاشی برداشت های متافیزیکی و دینی بود.

شاید جذاب ترین مباحثه پیرامون سرشت روشنگری را بتوان متعلق به هابرماس و فوکو دو فیلسوف اجتماعی معاصر دانست. البته نامیدن فوکو با یک عنوان علمی به دور از احتیاط است چرا که شائبه محدود کردن کار های علمی با ارزش او را به ذهن متبادر می کند. ضمن اینکه وی جامعه غربی را در مدرنیته ای مداوم می بیند و هیچ تصوری در مورد اینکه فرهنگ  پست مدرن چگونه فرهنگی می تواند باشد نداشت و از اینکه او را متفکری پست مدرن بدانند ابا داشت. در سوی دیگر یورگن هابرماس آخرین بازمانده مکتب فرانکفورت نیز مدرنیته را پروژه ای پایان نیافتنی دانسته است و این در حالی است که این هر دو نفر تأثیر متحول کننده روشنگری بر معرفت بشری را مورد تأیید قرار دادند. به عقیده هابرماس «با ظهور روشنگری فرانسه افسون فلسفه کلاسیک رفته رفته توان خود را از کف داد و لذا ایده “مدرن بودن” (مدرنیته) در پرتو علم جدید و پیشرفت دانش و بهبود اجتماعی و اخلاقی جایگاهی ویژه یافت.»  وی در ادامه کار وبر به بررسی ویژگی های هر یک از سه حوزه معرفتی جدید پرداخت. از نظر او «حوزه نخست از لحاظ ساختاری واجد ماهیتی شناختی – ابزاری گردید، حوزه دوم دارای خصلتی اخلاقی، عملی و حوزه سوم دارای منشی زیبایی شناسانه شد. از این دوره بود که شکافی عمیق میان فرهنگ خبرگان و کارشناسان از یک سو و فرهنگ افراد عادی ایجاد شد.» از نظر فوکو نیز روشنگری عبارت است از لحظه ای که «انسان عقل خویش را به کار می گیرد، بدون آنکه خویشتن را در معرض حاکمیت مرجعی خاص احساس می کند.»

آنچه مسلم است اینکه تمدن غرب با تجربه کردن عصر روشنگری قدم به مرحله جدیدی از تاریخ خود گذاشت. مرحله ای که در آن دیگر نه ارزشهای دگم غایت اندیشانه، که محاسبات عقلانی منفعت جویانه منبع اساسی شکل دهنده به کنش های افراد هستند. در چنین جهانی که بنا بر تعالیم اگوست کنت و برخی هم عصران وی محل حکمرانی اندیشه بشری است و ادیان انسان ساخته ، رسالت رساندن انسان به سعادت را بر عهده گرفته اند و ایدئولوژی ها به جای ادیان سخن می گویند ؛ وقوع دو جنگ جهانی سبب شد تا نوعی بد بینی نسبت به سرانجام بشریت جای امیدواری های قبلی را بگیرد. چنانکه وبر آینده انسان مدرن را قفسی آهنین از عقلانیت صوری می پندارد و عقلانیت ذاتی را حلقه مفقوده این تمدن می داند. هابرماس نیز به عنوان آخرین متفکر نظریه انتقادی وظیفه این علم را رها سازی مردم از چارچوب هایی که آنها را در بر گرفته می داند و این مهم را تنها از طریق کنش ارتباطی میسر می داند.