فینچ بازان جهان! کمک برسانید

, , ارسال دیدگاه

سایت آدم برفی ها!   سلام علیکم: لطفا در راستای فانون چهارم نیوتون این مطلب در ستون مربوطه درج شود. 

پریشب فیلمی دیدم از دیوید فینچ، کسانی که فکر میکنند اشتباه تایپی رخ داده و یک حرف از آخر اسم این کارگردان افتاده سخت در اشتباهند.شاید اگر فکر میکردید یک حرف اشتباهی نوشته شده می شد حدس زد طرفدار این نظریه که کوتاهترین فاصله میان دو نقطه خط راست نیست هستید..اینکه این فیلم را در چه شرایطی دیدم خودش خیلی مهم است. حتی مهمتر از خود فیلم …تلویزیون اینجانب آنتن سرخود دارد .دیشب در تلویزیون را باز کردم و دکمه را چرخاندم و منتظر ماندم تا تصویر فید این شود.بعد شروع کردم به چرخاندن کانالها . جالبترینش توی یکی از کانالها آقایی بود که خیلی حرفهای قشنگی میزد. سرپبچ شمرون نگاه شما در راهبندان دست به سینه می ایستم و گردن شما دراز ای جان تی جان قربان  و از این جور چیزها .تازه از این برنامه داشت خوشم می آمد که یک دفعه یک شکل آچار فرانسه امد روی صفحه و صدا قطع شد فهمیدم این برنامه رویکرد پست مدرنیستی دارد ولی چون لب خوانی ام مثل عادل فردوسی پور خوب نبود تصمیم گرفتم کانال را عوض کنم .

معمولا بعد از پنج شش بار چرخاندن دوسه تا کانال برفکی دارم که گاهی شبها می نشینم و تماشا میکنم. راستش یکی از دوستانم  که اسمش آقای کالا آزار است مطالعاتی در باب سایکولوژی استتیک هژمونی رنگها در هیپنوتیزم دارد و می گوید خیره شدن چندین دقیقه به برفک تلویزیون می تواند اثرات رواندرمانگرانه در باب استرس های زایدالوصف روزمره داشته باشد و یک جور هیپنوز عمیق را القاء کند. ولی از آنجا که بیشتر تلویزیونها امروز به جای برفک یک صفحه آبی یا سیاه نشان می دهند و تماشای برفک خالص یک آرزوی دست نیافتنی شده  تز آقای کالاآزار از حالت کاربردی خارج شده. .آقای کالا آزار به من پیشنهاد کرد که برخی از بیماران و کسانی را که در حال مطالعه رویشان است در جلسات منظم هفتگی به خانه ما بیاورد تا بتوانند از این موهبت استفاده کنند.آخرش توافق کردیم که سی درصد از حق معالجه هر بیمار به من بدهد.

خلاصه اینکه دیشب در کمال شگفتی دیدم یکی از این کانالهای برفکی انگار دارد فیلمی پخش میکند که زبانش را نمی فهمم .اولش تعجب کردم که  هی برنامه عوض می شد و از شما چه پنهان چیزهایی گاهی روی صفحه می امد که قلم از بیانش عاجز است.بعدا فکر کردم شاید تقصیر همسایه بورژوای ماست که به تازگی دایره زنگی خریده و حتما امواجش روزینانس پیدا کرده بر آنتن سرخود تلویزیون من. خلاصه جناب بورژوا رضایت داد روی یک کانال مکس کند . داستان فیلم در شهری ساحلی در پاریس میگذشت.پیرمردی راه افتاد بود دنبال دو پسر جوان و تعقیبشان میکرد دو پیرزن  از کنار پسرها رد شدند و یکی شان به یکی از پسرها چیزی گفت که در زیرنویس نوشته بود:he is like a dog . من که زمانی دلم می خواست برای ادامه تحصیل در رشته میخ سازی به استرالیا بروم و در امتحان آی ایلتس نمره ۵/۱ کسب کرده بودم به خوبی معنی این جمله را فهمیدم.برای استحظار خواننده های عزیزی که زبانشان ضعیف است بگویم که معنی این جمله می شود: او است دوست دارد یک سگ را. خلاصه پیرمرد با تعجب به پیرزنها نگاه کرد و راهش را گرفت و به تعقیبش ادامه داد. کمی جلوتر که رفت دختر بچه شیطانی  که با مامانش داشت  بازی می کرد برگشت به پسرها نگاه کرد و یکی از آنها را نشان داد و چیزی گفت که در زیرنویس نوشت mommy mommy look!   یعنی مامان مامان لوک خوش شناس! اگر آقای کالا آزار بود حتما به تاثیر منفی رسانه ها و برنامه های کودکان بر ذهنیت قوام نیافته آنها اشاره می کرد که این بچه از بس کارتون دیده دچار تهول اساسی در نگرش اژتماعی خود شده.

خلاصه پیرمرد کنجکاو شد ببیند ماجرا از چه قرار است که همه به آن پسر جوان اشاره میکنند .سرعتش را زیاد کرد صدای سیفون آمد  پیرمرد رسید به پسر، زد بر شانه پسر و بعد آقایی با زیرپوش زرد گفت لطفا صدای تلویزیونتو کم کنین خانم مهناز از تهران …با خودم فکر میکردم چقدر کارگردان در اینجا چیدمان زیبایی انجام داده و فیلم چقدر قشنگ بازخوانی نموده است. ماجرا را که برای اقای کالاازار تعریف کردم او خوانش دیگری داشت که بر خلاف خوانش پوپولوستیک من بود.او گفت احتمالا صدای سیفون که شنیده ای مربوط به آقای بورژوا بوده که تمام این مدت جلوی تلویزیونش نبوده و برای کار مهمی محل را ترک کرده و درست همان لحظه برگشته بود و می خواست با تیب خاطر آهنگهای درخواستی ببیند.من که به همه کس و کار آقای بورژوا لعنت می فرستادم پرسیدم پس چطور بفهمم آخر فیلم چه می شود. آقای کالا آزار پیشنهاد کرد در دهکده جهانی اینترنت جستجو کنم. من رفتم کافینت ته خیابان مان و سه برابر پول دادم به پسری که مسوول آنجا بود که برایم یک جستجویی در دهکده بکند.او از من پرسید چه چیزی را می خواهم سورچ کنم و من همه ماجرا را برایش تعریف نمودم. او یک دیکشانری فارسی به انگلیسی در مینیاتور کامپیوترش داشت و معادل انگلیسی کلمه های برفک و سگ و پیرمرد را وارد گوگول کرد .خلاصه یک چند صفحه درباره روشهای برفک زدایی از یخچالهای نگهداری گوشت سگ را  فتو زد و به من داد اما قبل از اینکه بیرون بیایم به من پیشنهاد کرد سری به سایت آی ام تی بی تی هم بزنیم که همه اطلاعات فیلمهای دنیا را در خود دارد.بعد چند هزار تومان هم بابت این سورچ دوباره از من گرفت و آخرش نتیجه ای حاصل نشد. آخرش تصمیم گرفتم سراغ تنها کسی از آشنایانم که دستی در فرهنگ داشت بروم. آقای کالا آزار .چند بار پیامک به همراهش فرستادم  ولی جواب نداد آخرش مجبور شدم به خودش پیامک بفرستم. باز هم جواب نداد.نهایتن از باجه عمومی زنگ زدم تا غافلگیرش کنم.وقتی آقای کالا آزار از شوک رودست خوردن درآمد اعتراف کرد که سرش خیلی شلوغ است وبه همراه همراهش در حال نگارش کتابی است به نام جهان هولوگرافیک. من گفتم ای بابا این کتاب که به نظرم وجود دارد .ولی او اصرار داشت که کتاب موجود که مسعود مهرجویی ترجمه کرده ، ترجمه است ولی کتابی که او در دست دارد یک تعلیف و نگاه تازه است و به اثرات آب درمانی در خلا و انرژی درمانی در اوقات فراقت می پردازد.من خوب می دانم دلیل علاقه آقای کالا آزار به انرژی درمانی و این جور چیزها تعلق خاطرش به تیم انرژی کوتپوس است. او سالهاست طرفدار متعسب این تیم است و پس از پیگیریهای مستمر توانست اخیرا کارت هواداری آن باشگاه محترم را دریافت کند. همان جوان با استعداد کافینتی سر کوچه عکس کارت را از اینترنت سورچ کرد و عکس آقای کالا آزار را در آن روتوش نمود و بعد فتو زد و پرس کرد.حالا او هرجا می رود آن را به گردنش آویزان میکند.

خلاصه اینکه  ماجرای کافینت  را به او  گفتم و تاکید کردم که تنها اوست که می تواند نام آن فیلم را برایم پبدا کند تا شاید بتوانم  از روی اسمش هرجور شده فیلم را پیدا کنم و از خماری پایانش در بیایم. آقای کالا آزار پیشنهاد داد به جای جستجوی بیهوده در این مورد ، این مطلب را بنویسم تا در یکی از جراید کسیرالانتشار چاپ شود که اگر کسی اسم آن فیلم و  پایان  داستان آن فیلم را می داند خبرم کند.

از دیروز تا حالا به چند تا روزنامه محلی و هفته نامه و….سر زدم. اما کسی حاضر نشد این را چاپ کند گفتم من دستمزد نمی خاهم و حتی حاضرم بابت چاپ این متلب پول هم بدهم ولی بازهم حاضر نشدند.

امیدوارم آن مجله وزین و گرانقدر این را چاپ کند قول می دهم به وقتش از خجالت آن جانبان در آیم. من سابقه کار فرهنگی دارم و از علاقمندان بدنه سینما هستم.

ح.ف ملقب به بامداد خمار

پس نوشت: ویراستار  یک از روزنامه های محترم قبلی فرمودند کشوری به نام پاریس وجود ندارد. انگار باید در انگاره هایم تجدید فراش کنم.

رونوشت به: مجله فیلم، صنعت سینما، ماهنامه فیلم نگار و پیر امیدوار

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد