آقای کالاآزار – قسمت اول

, , ارسال دیدگاه

آقای کالا آزار مرد محترمی است. آزارش تا حالا به مورچه هم نرسیده . او تئوری جالبی دارد میگوید درست است که ما انسانها ناخواسته در روز روی صدها یا هزاران مورچه پا میگذاریم و آنها را می کشیم اما از آنجا که روزی تقاص این کار را به نواده های انها در قبر پس خواهیم داد گناهش برما بخشوده می شود. آقای کالا آزار آزارش به هیچ کالا و جنسی هم نرسیده. در واقع این اسم داستانی دارد که در این نوشته نمی گنجد. کالا آزار نام یک بیماری انگلی است که شکل پوستی اش را میگویند سالک و یکی از شکلهای احشایی اش کالا آزار نام دارد. انگل در بدن پخش می شود و در جاهایی مثل طحال و کبد و … می نشیند. پدر بزرگ جناب کالا آزار نامش بود صفقلی خان مامشور. در دروره رضا خانی وقتی می خواستند شناسنامه بگیرند هرکس را بر اساس شغل یا شهرت یا انگی که داشت نام گذاری میکردند.( اشتباه تایپی رخ نداده خواننده محترم ادامه داستان را بخوان) صفقلی خان از اسم مامشور بدش می آمد. با این اسم همه او را دست می انداختند. وقتی هم که نوبت سجل دادن شده بود صفقلی خان در بستر بیماری بود و آخرین نفسهایش را از بیماری کالا آزار می کشید. بنا به تشخیص کدخدای محل نام خانوادگی کالا آزار را برایش انتخاب کردند که شباهتهایی به نام فارسی هم داشت. صفقلی خان با رضابت از این دنیا رفت ولی حالا نوه اش شاموت خان  کالا آزار نه از اسمش رضایت داشت نه از نام خانوادگی اش. پدرش گالبر خان اصرار داشت اسم فرزندش را از روی اساطیر یونان زمین انتخاب کند. اول اسم ادیپوس را برای او انتخاب کرده بود ولی دوست دوران سربازیش  مازو گیلپور که اهل گیلان و لنگرودی بود و اطلاعاتی درباره ادب و اسطوره داشت به او توصیه کرد از خیر این اسم بگذرد چون صورت خوشی ندارد و به جایش نام شاموت را پیشنهاد کرد که در واقع در هیچ اسطوره یونانی ای وجود نداشت. گالبر خان هرگز نفهمید که دوستش چه کلاهی سرش گذاشته.اما به تازگی شاموت خان کالا آزار پی برده اصل ماجرا چیست و خیلی دلخور است و دوست دارد بازماندگان آقای گیلپور را گیر بیاورد و حساب کار را به دستشان بدهد.

آقای کالا آزار انسان خوش قلب و پاکی است. هرگز سیگار نکشیده و هرگز به جز خوابهای هر از چند گاه، فکر بد هم به سرش خطور نکرده. به ورزش علاقه زیادی دارد. به خصوص ورزش فوتبال.او طرفدار متعصب تیم انرژی کوتپوس است و از هرچه تیم یونانی مثل المپیاکوس بدش می آید. همین باعث شده ناخواسته از  اسپارتاکوس هم متنفر باشد. هرچند معتقد است او آدم آزادیخواهی بوده و باید به او احترام بگذارد. آقای کالا آزار خیلی دوست داشت پزشک شود. یکی از دلایل اصلی او تاسی به زندگی و سلوک چه گوارا بود که اول پزشک بود و بعد چریک شد. البته آقای کالاآزار از سیگار کشیدن چه گوارا همیشه انتقاد میکرد و اعتقاد داشت سیگار برگ ضررش به مراتب بیشتر از سیگارهای معمولی است و شخصیتی چون چه گوارا که خودش پزشک بود نباید دست به چنین کار زیانباری می زد. او به تدریج از چه گوارا متنفر شد  و طزفدار دکتر سوکراتس بازیکن برزیلی شد که سیگار هم نمی کشید.  به هرحال آقای کالا آزار پزشک نشد. چون ندایی از درون او را به فراگیری اسطوره ها فرا می خواند. از این رو سعی کرد اول دشمنانش یعنی اسطوره های یونان را بشناسد . این کار بیست و پنج سال طول کشید. بعد رو آورد به شناسایی اسطوره های اسکاندیناوی و پنج سال درباره وایکینگ ها مطالعه کرد.از نتیجه مطالعاتش راضی نبود و تصمیم گرفت رساله لیسانسش را درباره رستم دستان بنویسد. تحقیقات او نشان داد که رستم دستان با دستان خود پسرش را به قتل رسانده و به سرعت از رستم دستان هم متنفر شد. ولی اسفندیار را دوست داشت. چون با نامردی چشم زدندش.بیچاره اسفندیار !  آقای کالا آزار همیشه طرفدار قطب مظلوم  و ضعیف داستان بود.برای او معنی نداشت که رستم دستان با هرجور نامردی و کلک و کمک همسایه ها اسفندیار را بکشد و بعد افتخار هم بکند. بالاخره آقای کالا آزار نتوانست سوِِژه مورد نظرش را برای رساله لیسانس پیدا کند. تصمیم گرفت از خودش یک اسطوره بسازد. رفت سر قبر پدرش گالبر خان و برای همیشه از او خداحافظی کرد . بعد رفت به اداره مربوط و تقاضای تغییر نام و نام خانوادگی کرد. مامور محترم چند نام به او پیشنهاد کرد: حفیظ ، نظیف، جبیر، شفیع و… آقای کالا آزار از این نامها بی نهایت خوشش آمد ولی از مامور محترم خواست دیگر برای نام خانوادگی زحمت نکشد. بعد به فکرش رسید چرا تا به حال به ابن قضیه فکر نکرده. پس تصمیم گرفت هرگز نامش را عوض نکند. دویاره رفت سر قبر پدرش و سلام مجددی عرض کرد. سه شب سر قبر پدرش خوابید شاید افاقه ای حاصل شود. صبح روز چهارم افاقه از راه رسید. دختری زیبا که آفتاب رنگ چهره اش را ندیده بود با مادرش آمده بودند و سر قبری نزدیک قبر گالبر خان داشتند گریه و زاری میکردند. مادر میگفت: افاقه جان افاقه جان قربانت شوم اینقدر گریه نکن. بابا دوست نداره تو را گریان ببینه. آقای کالا آزار چشمهایش را بست و صورت افاقه را تصور کرد. زیاد خوشش نیامد ولی تصمیم گرفت سر صحبت را باز کند: سلام مادرجان خدا صبرتان بدهد. / سلام پدر جان به سن من می خورد که مادرت باشم؟ ادب هم خوب چیزی است؟ شوهرم اگر الان زنده بود سن توی نره خر بود.

آقای کالا آزار فرار را بر قرار ترجیح داد و فلنگ را بست و از قبرستان زد بیرون.  می خواست به رندگی ننگینش پایان دهد. رفت کنار جوی آبی بنشیند . پیدا نکرد. پس رفت کنار یک جوب آب نشست و گریه کرد. نگاهش به جوب خیره بود. گریه که میکرد دید یک کپه خلط سبزرنگ از جلوی چشمانش از توی آب گذشت سرش را به سمت راست چرخاند و دید یک نفر دارد دماغش را انجا می گیرد. چند تا اق زد و بعد از خیر جوب آب هم گذشت. تصمیم گرفت برود سفر. یک سفر هم شده برود شمال. سری به لنگرود برند شاید بازماندگان آقای گیلپور را پیدا کند. بازماندگان آقای گیلپور همه مرده بودند. پس تصمیم گرفت برگردد تهران و به ادامه اسطوره شناسی اش بپردازد و اینبار سراغ اسطوره های نیوزلاند رفت. هنوز که هنوز  است سرگرم پرداختن به اسطوره های نیوزلند است …شاید بپرسید این جناب شاموت با این دغدغه های مهم هیستوریکالی که دارد نان از کجا می آورد که بخورد و زنده نماند(اینجا را درست حدس زدی اشتباه تایپی بود). پرسش خوبی است. او نانش را از جمشید نانوا میگیرد. هر روز صبح ساعت ۱۲٫

 ادامه در شماره آینده                    

                                                                                             

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد