مروری بر سینمای گاس ون سنت

, , ارسال دیدگاه

ظاهرا توجه به سینمای گاس ون سانت از رویکرد او به گزینش فرمهای نو در روایت بصری فیلمهایش پا گرفت. پیش از فیل سینمای گاس ون سانت سینمایی با فیلمهایی چون آیداهوی خصوصی من و برای او مردن، سینمایی متوسط و نیمه مستقل شناخته می شد. فیل با ساختار فرمی تازه و نوآوری افراطی اش در برداشتهای بلند نگاهها را به سوی این کارگردان هلندی الاصل برگرداند.

فیل یک نقطه زمانی کلیدی در داستان داشت و فیلمساز می خواست از چند راستا به آن نزدیک شود و بازه زمانی در حد چند دقیقه را چند بار و از چند  مسیر طی کند تا به نقطه همگرایی داستان برسد. مارکر و شاخص این بازه هم ورود و خروج پسر موطلایی زردپوش است که از قضا جان سالم به در می برد( این رنگ زرد بیش از هرجزئیات دیگر فیلم  در ذهن می ماند. حتی بعد از گذشت سالها و این نکته های به ظاهر بی اهمیت هستند که فیلمهای بزرگ را شکل می دهند).

اما این، همه ماجرا نیست. دست کم در باره فیل شگردگرایی جانانه کارگردان ، بیننده را مجبور میکند گاهی حتی بیش از آنکه در پی یافتن یک نگاه یا خط فکر یا در احمقانه ترین شکل به دنبال پیام یا مفهومی باشد از دیدن چند باره یک واقعه مختصر( عکس گرفتن جوان عکاس از پسر پیراهن زرد درحالی که او با حالت تمسخر دست روی باسنش گذاشته و رد شدن دختر عینکی از کنار دیوار) از چند زاویه، مسحور کارگردانی و اجرای تکنیکی کار شود و دنبال جای دوربین بگردد!!!.اینجا اتفاقا همان میعادگاه مسخره و کلیشه ای  فرم و محتواست که  مناقشه جدا بودن یا نبودنشان در فیل رنگ می بازد و شک نمی کنید که همین نمایش تکنیکی به اندازه کافی تحلیل های ذهنی ما را به چالش می طلبد و مفهوم تازه ای از زمان و نسبیت را تجربه می کنیم. گاس ون سانت پیش از اینکه متفکر باشد یا بخواهد وانمود کند که یک اندیشمند نظریه پرداز است فیلمسازی تشنه نوجویی های تکنیکی در سینماست. چالش کودکانه ولی شیداسرانه و شیرینش با روانی هیچکاک و بازسازی پلان به پلان آن فیلم نیز از همین جنس بود. هرچند به گمانم او در آن چالش چندان کامیاب نبود. واقعیت تلخ  این است که فیلمهای بعدی ون سانت نشان دادند او شیفته یک کشف شهودی در روایت هایش شده و مدام آنرا در فیلمهایش تکرار می کند.

بیاییم دقیقتر نگاه کنیم که این شگرد چیست؟ او دنبال آنی است که با مرارت و در پس لحظه های کند و کشدار ( و نه لزوما ملال آور) پرسه زدنهای کاراکترهای خاموش و کم حرف فیلمهایش رخ می دهد و داوریهای پیشین ما را داوری میکند. مانند کاراکتر له و لورده و ته خط روزهای واپسین که از هر زاویه که ببینیم همان وامانده پشت در مانده فراموش شده است. شاخصترین نمونه این شگرد روایتی ون سانت را در جری می توان دید جایی که کیسی افلک درب و داغان و تشنه  در آن بیابان خشک درمانده نشسته و می خواهد در ذهنش راه خروج را پیدا کند و از دور کسی را می بیند که دارد به سویش می آید و وقتی انتظار ما به همراه او به اوج می رسد می بینیم در چرخشی دور از منطق معمول، او همان مت دیمن است که در آغاز این سکانس در کنارش نشسته بود و سر در گریبان داشت. بازسازی منطق سراب و رودست خوردن در میزانسنی بدیع و غافلگیر کننده . هرچند در نگاهی ژرفتر ،دو جوان آن فیلم که هردو یکدیگر را جری صدا می زنند دو روی یک وجودند که یکی سرکش و بازیگوش و کم توان و دیگری خوددار و شکیباست( به یاد بیاورید کیسی افلک چگونه بدون هرگونه منطق روایی ناکهان سر از بالای یک صخره وسط بیابان در می آورد!!!) و دراین راه پر مشقت آن نیمه بازیگوش از دست می رود.انگار در پایان فیلم مت دیمن خاموش و ماتم زده که به شوره زار نگاه میکند ، گوشه ای از هستی اش را در آن جا گذاشته. فیلم کوتاه ون سانت در مجموعه دوستت دارم پاریس یادتان هست؟ آنجا جوان فرانسوی جوان دیگری را خطاب قرار می دهد و از دلبستگی افلاطونی اش به او و رابطه متافیزیکی و مراد/ مریدی سخن می گوید و او را نیمه گمشده خویش می داند و البته در پایان،فیلم منطق طنزآمیزی به خود می گیرد.گاس ون سانت دلبسته این گونه شخصیت پردازی هاست و گرایشهای اخلاقی او در این میان نقش مهمی دارند. در فیل فیلم از آن جایی افت میکند که از فرم دایره ای روایت خارج می شویم و در فلاش بک به تحلیل سطحی او از دو نوجوان ناراضی و یاغی می رسیم که از قضا آن گرایشهای اخلاقی خاص مورد علاقه ون سانت  را هم دارند و از بس پلی استیشن بازی کرده اند دوست دارند یک مدرسه را به خاک و خون بکشند! بحث بر سر کاستی و ضعف این بخش نیست . بحث این است که ناخواسته فرم روایت مخدوش می شود و دچار یک جور دوگانگی در لحن فیلم می شویم. مثلا اگر همه بخشهای دوجوان یاغی را خیلی مختصر می شد قبل و حین تیتراژ اولیه آورد و در میانه دایره های متقاطع  فیلم در مدرسه فلاش بک آشکار و ضایع کننده داستان وجود نداشت حاصل کار همگون تر و درخشانتر می توانست باشد و غافلگیری پایانی می توانست تاثیر گذارتر از آب در آید.

پارانوئید پارک هم همین ناهمگونی در روایت را در یک چهارم پایانی دارد و فیلم ناگهان به چند کفه پایینتر سقوط می کند.( البته این یک نظر است)

پارانوئید پارک با تصاویری پس وپیش  و بی ترتیب شروع می شود که سرگردان و آشفته اند و اطلاعات چندانی نمی دهند . نریشن هم بر رازگونگی فیلم اضافه می کند. خاطراتی قرار است نوشته شود و اهمیت مکانی پارانوئید پارک هنوز  برایمان در تعلیق است . تصاویر اسلوموشن از اسکیت سواران و پرسه های پسرک زیبا رو( این از نکته های کلیدی فیلمهای گاس ون سانت است) به تنهایی هم جذاب و تماشایی اند ولی کم کم قرار است سرنخهایی از روایت به دست آید تا نویسنده خاطرات هم تصمیم بگیرد داستانش را از چه نقطه ای باید شروع کند. اینبار حرکت دایره وار داستان بر مسیر نقطه هایی است که در مختصات زمانی یکسانی نیستند.چند نمای کلیدی هستند که باید آنها را دست کم دوبار ببینیم و البته رودست بخوریم. یکی نگاه پسر کاپشن چرمی در پارک به پسر زیباروی داستان ما که در نگاه اول شک نمی کنیم چه چیزی می تواند در آن میان باشد! و بعد می فهمیم چرا آن نگاه در بازیابی خاطرات پسر لحظه ای کلیدی را رقم زده که در یادش مانده و می تواند تکه ای از  پازل یک فاجعه باشد. در آوردن لباس پسر در خانه دوستش و پیش او ماندن تا صبح  نیز کارکردی دو گانه دارد که نگاه و داوری ما را به چالش می کشد . زیباترین این تکرار ها همان نمای جادویی زیردوش رفتن است که بار دوم مو بر تن سیخ می کند و تماشاگر یک جورهایی از خودش شرمنده می شود.!!! گاس ون سانت دارد یک جورهایی با پیش زمینه هایی که خودش و آثار پیشینش برای بیننده به وجود آورده اند بازی می کند تا بیننده را بازی دهد و از این راه غافلگیری نهایی را با نیرویی بیرحمانه بر مخاطب وارد کند.و اتفاقا او تاثیر گذاری فیلمش را تا حد زیادی از فرامتن به دست می آورد که این بی تردید نقطه ضعف فیلم است نه قوت  آن!

و باز بلای همان فیل بر سر این فیلم می آید. بعد ازاینکه گره روایت باز می شود و در سکانس حمام به یک اوج می رسیم فیلم شروع به افت می کند تا در پایان به نگاهی عافیت طلب و ساده گیرانه برسد.

طنز تلخی است که پسری که درفیلم چند بار از نفرتش از خشونت و جنگ عراق و از همدلی با گرسنه های آفریقا و… می گوید وخودش گرفتار خشونتی چندش آور می شود که ظاهرا هیچگاه گریبانش را رها نخواهد کرد.ولی او خاطراتی را که آن همه برای بازیابی اش  بازیمان داده از بین می برد و بعد انگار که مرد شده…چون تجربه ای بزرگ از سر گذرانده… و فراموش کردن چاره گذر است.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد