اتوبوسی به نام مرگ

, , ۷ دیدگاه

 

 

همه ساکت بودند. ساکت ساکت. از کسی کوچکترین صدایی در نمی‌آمد. آنقدر ساکت بودند که خود جوان هم از این سکوت عجیب، کمی ترسیده بود. می‌شد در چهره‌ی ‌ تک تک مسافران اتوبوس ترس را دید. همه بیصدا، بی‌حرکت و متوحش، زل زده بودند به جوان. همه منتظر بودند ببینند جوان می‌خواهد چه کار کند. می‌خواهد چه تصمیمی بگیرد. چه فکری در سر دارد. برای چه این همه مسافر را به گروگان گرفته است.

 

تمام شیشه‌های اتوبوس به دستور جوان توسط مسافران پوشیده شده بود. زنها با چادر و روسری و مردها با کت و روزنامه و هر چیز دیگری که در اختیار داشتند شیشه‌ها را پوشانده بودند.

 

***

 

وقتی صدای آژیر ماشین‌های پلیس به گوش جوان رسید، برای چند ثانیه‌ای ترس تمام وجودش را فرا گرفت. دهانش خشک و نفسش در سینه حبس شد. ضربان قلبش شدت گرفت. احساس می‌کرد پاهایش دیگر تحمل وزنش را ندارند. از ترس اینکه مبادا موفق نشود و نتواند با کسی حرف بزند، عرق سردی بر پیشانیش نشست. به یاد روزها و هفته‌ها و ماه‌هایی افتاد که برای این لحظات برنامه‌ ریزی کرده بود. لحظاتی که می‌توانست با کسی حرف بزند و مطمئن بود که حداقل این‌ بار به خاطر جان مسافران اتوبوس هم که شده به حرفش گوش می‌دهند. پس سریعاً به خود آمد. عرق پیشانیش را پاک کرد. اسلحه را مسلح کرد و منتظر شد تا به او اخطار دهند که در محاصره‌ی پلیس است.

 

***

 

از بلندگوی پلیس، صدایی که سعی می‌کرد لحنی دوستانه داشته باشد، جوان را به تسلیم شدن دعوت می‌کرد. «تو در محاصره‌ی  کامل پلیس هستی. بهتره که بذاری مسافرا پیاده شن و خودتو تسلیم کنی. اینجوری هم به نفع خودته هم به نفع بقیه. بهتره تا اتفاق بدی برای کسی نیفتاده این قضیه رو تموم کنیم

 

صدای شلیک که از داخل اتوبوس بلند شد، ماموران پلیس متوجه شدند که این قضیه به این سادگی‌ها هم تمام شدنی نیست. چند ثانیه‌ای پس از شلیک، جوان از داخل اتوبوس فریاد زد: «من میخوام با یه نفر حرف بزنم».

 

تک تیر اندازها در نقاطی که اشراف کامل به اتوبوس داشت موضع گرفته بودند و منتظر کوچکترین فرصتی بودند تا به دستور مافوق خود به محض مشاهده‌ی  جوان، او را هدف قرار دهند.

 

باز همان صدا از داخل بلندگوی پلیس ‌گفت: «من دارم میام اونجا. مسلح نیستم. فقط میخوام ببینم به مسافرا آسیبی وارد نشده باشه. بعدش میتونیم حرف بزنیم».

 

افسر پلیس به آرامی داخل اتوبوس شد. جوان با اشاره‌ای به مسافران، که تمامی آنها را در قسمت انتهایی اتوبوس جمع کرده بود، گفت: «می‌بینی که همشون صحیح و سالمن. و همینطور صحیح و سالم از این اتوبوس پیاده میشن به شرطی که تو نخوای قهرمان بازی در بیاری».

 

گفته بودی که میخوای حرف بزنی. خب، حرف بزن. من اینجام که به حرفای تو گوش بدم. اصلاً بذار که خودم حدس بزنم چی میخوای بگی. احتمالاً….احتمالاً  دختر مورد علاقتو بهت ندادن و تو هم تصمیم گرفتی یه عده رو گروگان بگیری تا به وصال معشوقت برسی. اگه اینطوریه که باید بگم خیلی اشتباه کردی. چون وقتی این ماجرا تموم شه تنها چیزی که اون بیرون در انتظارته حداقل ۳۰ تا ۴۰ سال حبسه. یعنی اگه دختره هم حاضر بشه به پات بشینه، وقتی تو از زندون آزاد بشی رنگ گیسای بانوی رویاهات، رنگ دندوناش شده. شایدم سیاسی هستی. نکنه میخوای پایه گذار یه انقلاب مسلحانه باشی. اگه اینطوریه که باید بگم خیلی بد شانسی. چون در این جور موارد مافوقای من حاضرن یه بویئنگ ۷۴۷ رو با تمام سرنشیناش منفجر کنن، وای به حاله تو که فقط یه اتوبوس با ۲۰- ۲۵ تا گروگان داری. اصلا نکنه دنباله اینی که یه پول قلمبه به جیب بزنی و یه شبه راه صد ساله رو طی کنی…..شایدم….

 

جوان در حالیکه  لبخندی تلخ روی لبانش نقش بسته بود، حرف افسر را قطع کرد و گفت: «گفتم من میخوام با یه نفر حرف بزنم. ولی انگار نفهمیدی. چون از وقتی که اومدی فقط تو داری حرف میزنی. بهتره زود بری پایین و یکی رو بفرستی اینجا که حاضر باشه به حرفای من گوش بده».

 

افسر پلیس به علامت قبول در خواست جوان سری تکان داد و به سمت در اتوبوس رفت. قبل از اینکه به طور کامل از اتوبوس پیاده شود، در یک لحظه از غفلت جوان استفاده کرد و  کتی را که نزدیکترین شیشه به در اتوبوس را پوشانده بود، کند و با جستی خود را به خارج اتوبوس پرتاب کرد. جوان قبل از اینکه بتواند کوچکترین کاری انجام دهد، سوزش شدیدی در قلب خود احساس کرد. چند ثانیه‌ای، مات و مبهوت به شیشه‌ای که گلوله از آن عبور کرده  و بر قلبش نشسته بود خیره ماند. سپس همچون درختی که از ریشه کنده شده باشد بر زمین افتاد و برای همیشه ساکت شد و آخرین تلاش او برای آنکه بتواند با کسی حرف بزند برای همیشه بی‌نتیجه ماند.

 

  آذر ۱۳۸۶

 

 

۷ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    ۰۶/۰۹/۱۳۸۸, ۱۰:۰۷ ب.ظ

    سلام:
    ممنون از داستانتون لذت بردم.
    سوژه ی جالبی بود این که یه نفر فقط به خاطر این که با یکی حرف بزنه گروگانگیری کنه.
    فقط یه چیزی: اسلحه را مسلح کرد یعنی چی؟
    فکر م کنم داستانتون زیادی توضیح داره. منظورم اینه که خیلی بهتر می شد این قضیه رو که قهرمان داستان می خواد فقط با یکی حرف بزنه با یه سری نماد ها و زیر پوستی تر توضیح داد. قهرمان داستان هم درست شخصیت پردازی نشده شاید اگه می شد به کلیت روایت و باور پذیری موضوع داستان هم کمک بیشتری می کرد.
    صحبت های پلیسی که میاد توی اتوبوس باور پذیر نیست. هیچ پلیسی که می خواد یه گروگانگیری رو دوستانه حل کنه نمیاد این طوری گرونگانگیرو تحریک کنه مخصوصا جلوی اون همه مسافر نمی گه که بوئینگ منفجر می کنن.
    صحنه ی مرگ طرف درست پرداخت نشده بود. یعنی خیلی فیلمی بود. مخصوصا تشبیه آخرش خیلی اذیت می کرد.
    باز ممنون از داستان خوبتون موفق باشید.

    پاسخ
  2. محسن رضايي

    ۰۶/۰۹/۱۳۸۸, ۱۰:۵۷ ب.ظ

    راستش را بخواهید وقتی داستان را می خواندم یاد فیلم های آمریکایی افتادم. نمونه اش را همه زیاد دیده ایم. حرف های افسر انگار از روی یکی از آنها (یا همه شان) کپی شده بود. داستان بی مکان بود. این بی مکانی به معنای جهانی بودن نیست. به معنای بی پشتوانه بودن است. این که اثر دارای هیچ ریشه ی فرهنگی نیست. صرف بی زمان و مکان نوشتن اثر را جهانی و جهان شمول نمی کند. کما این که گفتم این اثر بی زمان و مکان هم نیست. یک اثر امریکایی است. گذشته از این موضوع نوی هم ندارد. شاید برخی بر این عقیده اند که هیچ موضوع نوی برای گفتن (نوشتن، نقاشی کردن، ساختن و … وجود ندارد. ولی باید گفت که نگاه نو است که موضوع را نو می کند. که این داستان نگاه نوی ندارد. از همان اولین بار که قهرمان داستان می گوید می خواهد با یکی حرف بزند خواننده ی حرفه ای می فهمد که ماجرا از چه قرار است. پایان داستان هم که امریکایی تر از آغاز آن است. در مجموع(و با پوزش از نویسنده)‌باید بگویم برای من خواندن این داستان مثل این بود که فصلی از یک فیلم پلیسی دست چندم امریکایی را می خوانم.

    پاسخ
  3. مانا پارسا

    ۰۶/۱۶/۱۳۸۸, ۰۲:۴۲ ب.ظ

    ممنون از داستانتون ولی فکر نمی کنید موضوش تکراری بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    بهر حال اینم یه جورشه دیگه ……

    پاسخ
  4. بهار

    ۰۷/۰۴/۱۳۸۹, ۱۰:۲۱ ق.ظ

    دهانت را میبویند مباداگفته باشی دوستت دارم،دلت را می پویند مبادا غنچه ای در ان نهان باشد

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد