داستان کوتاه :آینه شمعدان

, , ۸ دیدگاه

 

 

پیراهن سفید به تنش زار می زد. شباهتی به عروس ها نداشت. قیافه ی مسعود هم با آن سر کچل و شکم گنده و دگمه های پرانتزی شبیه دامادها نبود. خوشحال بودم که لیلا از فردا شبیه خفاش ها از این اتاق به آن اتاق نمی پرد و از میخ دیوار و سیخ جارو ایراد نمی گیرد. هرچند آخرش هم نفهمیدیم بختش چه طور باز شد، اما با دممان گردو می شکستیم. شاید واقعا به خاطر صندلی حاج آقا شفیعی بود. می گفتند مرد خیلی خوبی است. روز پنجم روضه، هنوز زن ها از اتاق بیرون نرفته بودند که لیلا با عجله پارچه ی مشکی روی صندلی را برداشت و موقع تا کردنش چنان آه بلندی کشید که همزمان سر زن ها زیر چادرهای مشکی تکان خورد و آه  دسته جمعی و بلندتری شنیده شده. تمام حواسم به این بود که قبل از این که متوجه پارگی رویه ی صندلی و پایه ی جوش خورده ی آن شوند که زیر پارچه ی مشکی قایمش کرده بودیم، پارچه ی تا شده را بقاپم و بگذارم روی صندلی.

 

شاید هم به خاطرپهن کردن رو تختی عروس بود. لیلا می گفت واقعا شگون دارد. شبی که جهیزیه ی منیره را می چیدند، برای انداختن روتختی سعی کرد خودش را از لا به لای جمعیت به زور توی اتاق بچپاند. اما پای راستش به چهار چوب در گیر کرد و با پاشنه ی کفش فرود آمد روی پای عروس. پای منیره آنچنان زخمی شد که روز چهلم بعد از مراسم وقتی به خانه پدرش آمد هنوز می لنگید.

 

اما اگر واقعا به خاطر روتختی بود، باید همان دو سال پیش خبری می شد. همان موقع که افسردگی لیلا شدیدتر شده بود. آن وقت ها شنیده بودیم که گلوی یک نفر پیش لیلا گیر کرده.  بیچاره آن قدر خوشحال شد که اهمیت نداد خواستگاری که حتی او را ندیده بود، برای این تصمیم به ازدواج گرفته که بتواند سربازی اش را نصف قیمت بخرد. نفهمیدیم چرا هیچ وقت سر و کله این یکی هم پیدا نشد. لیلا خودش را توی اتاق حبس کرد. بعد از چند روز هم خودش را آزاد کرد. کشف مهمی کرده بود. فهمیده بود همه این آتش ها از گور محدثه بلند می شود. برایمان تعریف کرد چند ماه پیش وقتی وارد جلسه ی ختم انعام همسایه کوچه پشتی شده، محدثه برای احوال پرسی ازجایش بلند شده و وقتی مادرش که حسابی سرگرم خوردن ساندویچش بوده، گوشه ی چادر دخترش را می گیرد تا به او بفهماند که جلوی پای دختر دم بخت نباید بلند شد، دیگر خیلی دیر شده بوده. احتمالا همان موقع بختش گره خورده. لیلا برای این که این طلسم باطل شود یک شب بچه ی شش ماه ی زن دایی را قرض گرفت. این که با چه بهانه ای دایی و زن دایی را راضی کرد که بچه را به او بسپارند، بماند. آن شب بچه را خواباند روی سینی و تا صبح بالای سرش کشیک داد. نزدیک صبح بود که دیدم سینی را زده زیر بغلش و فاتحانه به طرف حمام می دود. نفهمیدم چه طور با خرابکاری بچه طلسم باطل می شود. اما سال بعدش که دوباره گفت طلسم شده، از تصور این که قرار است تا یک هفته آن بوی کذایی را توی حمام تحمل کنیم، تا صبح خوابم نبرد. این بار رفته بود پیش دعا نویس. با نوار پارچه ای سفید و بلندی برگشته بود که پیچانده بودش دور کمرش. می گفت دعانویس دعا را چهل بار به صورتش فوت کرده. بعد هم نوار پارچه را چهل بار گره زده و کاغذ کوچک دعا را به آن دوخته و سپرده که به هیچ وجه باز نشود. نتوانستم خودم را کنترل کنم. کاغذ را باز کردم. از دست خط عجیبش حسابی ترسیدم. انگار تلفیقی بود از حروف الفبای یونانی و خط میخی! فقط توانستم کلمه ی الله بالای کاغذ و یاهوی پایین کاغذ را بخوانم. لیلا که فهمید، آتشی به پا شد. جفت پایش راتوی یک کفش کرد که با این کار دعا باطل شده است. چیزی نمانده بود دوباره قصه بچه شش ماهه و موهای لیلا تکرار شود. اما خوشبختانه چون بچه ی شش ماهه گیر نیاورد، بابا را مجبور کرد او را به یکی از روستاهای نزدیک شهر ببرد تا از دعا نویس دیگری بخواهد طلسم را باطل کند. گوش های بابا قرمز شد. سرش را پایین انداخت. بدون یک کلمه حرف لیلا را برد. بدون یک کلمه حرف، او را برگرداند. بعد هم رفت توی اتاق. در را بست و تا ظهر روز بعد بیرون نیامد. طلسم باطل شد یا نشد، نمی دانم. ولی  از هیچ خواستگاری خبری نشد و لیلا دوباره شروع کرد به ایراد گرفتن از زمین و زمان.

 

اما این اواخر رنگ و رویش باز شده بود. از تماشای خودش توی آینه کیف می کرد. مدام جلوی آینه می ایستاد و با دندان های کجش به خودش لبخند می زد. نیمرخ می ایستاد و با گوشه ی چشم لبخندش را چک می کرد. ادا اطوار های جدیدی به حرکاتش اضافه کرده بود. تحت هیچ شرایطی انگشت های کوچک دستش را خم نمی کرد. سعی می کرد بعد از تمام شدن جمله ها فورا لب هایش را به حالت غنچه در بیاورد. به محض بیدار شدن، چند شاخه از موهای جلوی سرش را دور انگشتش می تاباند تا فر بخورد. دسته موی فر خورده را با دقت می چسباند روی پیشانی اش.

 

می گفت آمدن مسعود به خاطر نقل و شکلات های نذری خاله است که از مراسم عزاداری حضرت قاسم آورده. خاله جان گفته بود مشکل گشاست و بخت دختر های جوان را باز می کند. راستش به نظر من چون نقل ها ته کیف خاله  با کلید و سکه و اسکناس و هرچیز دیگری بر خورده  و چرک و رنگ پریده شده بودند، یک خواستگار چاق و شلخته برای لیلا پیدا شد. شاید اگر شکلات ها بسته بندی شده بودند، حالا به جای مسعود یک جوان شیک و پیک کنار لیلا ایستاده بود. یک لحظه یاد دسته گل عروس افتادم که دردی دوا نکرده بود. به دخترهای فامیل سپرده بودند که وقتی منیره دسته گلش را پرت می کند سمت مهمان ها هیچ کس جلو نپرد. یا شاید هم از منیره خواسته بودند که دسته گلش را عمدا به سمت لیلا پرت کند. به هر حال لیلا از پشت ماشین عروس چنان شیرجه زد وسط دایره ای که برعکس همیشه با فرود آمدن دسته گل خالی تر می شد، که گفتم همین امشب دیگر بختش باز می شود. نشد. با اینکه آخر شب شنل عروس را چند دقیقه انداخت روی سرش تا شاید فرجی شود، اما باز هم  نشد. وقتی دسته گل و شنل جواب نداد، تقریبا مطمئن بودم شکلات نذری هم دردی دوا نمی کند. اما هنوز شکلات توی دهان لیلا بود و داشت با تمرکز آن را می مکید که صدای زنگ تلفن بلند شد. با این که شب چهارشنبه بود، مامان خانه را جارو زد. مگر چند بار شانس به خانه ی آدم تلفن می زند؟ بعد هم برای این که نحسی جاروی شب چهارشنبه دامنمان را نگیرد تا صبح که خواستگارها زنگ خانه را زدند، صلوات فرستاد و با هر صلوات یک گره به نخ توی دستش اضافه کرد و بعد آن را بست دور مچ دست لیلا. مسعود مرد میانسال و چاقی بود که می گفت ریزش موهای سرش به خاطر بیماری کچلی است که توی روستا همه ی هم سن و سالانش با هم دچارش شدند و آن وقت ها چیزی بسیار طبیعی بوده. کلمه ی آن وقت ها را آن قدر غلیظ ادا می کرد که انگار از هفت هشت دهه قبل حرف می زند. قرار شد آخر همان ماه مراسم عقد برگزار شود. برگزار شد.  لیلا برای محکم کاری به محض این که چشمش به داماد افتاد، کفش های او را لگد کرد. گو اینکه این کار جزء مراسم شب عروسی بود!

 

سرو کله ی بابا پیدا نبود. مسعود پشت شکم بزرگش افتاده بود و عرق می ریخت. مامان با دود اسپند همه را خفه کرده بود. نیش لیلا تا بنا گوش باز بود. دخترخاله ی مسعود با نخ و سوزن افتاده بود به جان تور بالای سر عروس و داشت زبان خانواده ی ما را می دوخت. همه چیز خوب پیش می رفت. باورم شده بود تمام دردسرها به زودی می خوابد که صدای شکستن شیشه، سر و صدا را خواباند. شیشه نبود، آینه بود. مامان روی دست های عمه غش کرد. عمه گفت نمی خواستم بگویم اما آینه هم نمی شکست من گوشه ی پیراهن لیلا لکه ی سیاه دیده بودم. لکه روی پیراهن سفید عروس نشانه ی بدبختی است. شاهد حرفم هم همین آینه! این ازدواج شگون ندارد. مسعود هاج و واج روی صندلی عرقش را خشک می کرد. لیلا سعی کرد لبخند روی صورتش را حفظ کند. با همان قر و غمزه ای که جدیدا یاد گرفته بود خواست توضیح بدهد که شکستن آینه یا کثیف شدن دامنش که به لولای در آرایشگاه گیر کرده، هیچ معنی خاصی ندارد و دوره ی این خرافات گذشته. اما صدایش در هیاهو و جیغ و داد مهمان ها گم شد. خاله خودش را پرت کرد وسط اتاق عقد. می لرزید. انگار از حوض آب بیرون کشیده شده بود. همان طور که دستش را توی هوا می چرخاند داد زد: آینه نبود. این آینه نیست. آینه شمعدان روح است. روح پیوند! یعنی پیوند عروس و داماد روح است! روح می شود! خودش هم درست نمی فهمید چه می گوید. ساکت شد. بالای سر آینه ی شکسته نشست. زل زد به تکه های آینه و چهره ی بزک کرده و رنگ پریده اش که پاشیده شده بود توی سفره عقد. سرش را بین دست هایش گرفت و با لحنی متاسف گفت: این طوری خوش بخت نمی شوی لیلا جان. روح شما که توی آینه شمعدان بود، شکسته! چشم روی هم بگذاری روح ترمیم می شود. باید از ازدواج صرف نظر کنی تا هفت سال بد شانسی بگذرد. فقط هفت سال طول می کشد خاله جان…

 

 

 

 

 

۸ دیدگاه

  1. آناهیتا اوستایی

    08/13/2009, 01:34 ب.ظ

    ممنون از داستانتون، لذت بردم.
    در جمع داستان خوبی بود مخخصوصا زبان یه دستی داشت و لحن راوی خوب از کار در اومده بود.
    داستانتون شخصیت پردازی خوبی نداره یعنی تقریبا تمام افراد حاضر تیپ هستن نه شخصیت. در حالی که حداقل دربراهی شخصیت لیلا می تونست یه کم روانکاوی و…. چاشنی شخصیت بشه. مثلا این که به افسردگی لیلا بیشتر پرداخته می شد. شخصیت های زیادی توی داستان اومدن وی فقط اومدن و رفتن و پردازش نشدن.
    از خصوصیات داستان طنز قویشه اما این طنز بیشتر جاها خیلی روئه می تونستین بایه طنز زیر پوستی تر به داستان عمق بیشتری بدین.

    پاسخ
  2. بهزاد

    10/07/2009, 03:18 ب.ظ

    ۱-داستان خوبی بود. ویسنده با تاکید بیش از حد بر روی خرافه پرستی و غلو کردن آن سعی دارد طنزی را بیان کند.اما تکیه بیش از حد بر این موضوع سبب کسالت بار شدن متن گردیده است.
    ۲- “می گفت آمدن مسعود به خاطر نقل و شکلات های نذری خاله است که از مراسم عزاداری حضرت قاسم آورده” خوب اینجا دیگر مثلا کار تمام است و خواستگار آمده و عملیات تلاش برای یافتن او باید پایان می ایفت. امانویسنده ول کن نیست دوباره شروع می کند:”یک لحظه یاد دسته گل عروس افتادم که دردی دوا نکرده بود. به دخترهای فامیل سپرده بودند که وقتی منیره دسته گلش را پرت می کند سمت مهمان ها هیچ کس جلو نپرد. یا شاید هم از منیره خواسته بودند که دسته گلش را عمدا به سمت لیلا پرت کند. به هر حال لیلا از پشت ماشین عروس چنان شیرجه زد وسط دایره ای که برعکس همیشه با فرود آمدن دسته گل خالی تر می شد، که گفتم همین امشب دیگر بختش باز می شود. نشد….”
    ۳- تصویر سازی ها از اجزا خوب داستان بود.
    ۴- شخصیت پردازی ضعیف بود
    ۵- موضوع تکراری است.
    ۶- نثر داستان از نقاط قوت آن محسوب می شود.

    پاسخ
  3. جمال ناصر

    11/27/2011, 04:03 ب.ظ

    داستان زیبایی بود و لذت بردم از خواندش شاید گسترش فضای داستان ما را بهتر با شخصیت ها آشنا می کرد و جنبه های تازه ایی از آنها آشکار می شد.

    همیشه خوانا بمانید
    تا سلام

    پاسخ
  4. شروان

    01/18/2012, 11:27 ب.ظ

    داستان هچل شما هم خوانده ام و بیشتر پسندیدم.درباره این داستان،از آنجاکه محتوای تلخی دارد و قالب طنز بهترین قالب همچین داستانی است ؛ ولی این طنز زیاد به چشم نمی آید و داستان در ظاهر و باطن تلخ است و کسالت آور.از طرفی داستان توصیف خالی است و آن سرزندگی لازم را ندارد.ولی اطلاعات نویسنده در مورد موضوع مورد نظر خوب و قابل تحسین است.شخصیت پردازی داستان با توجه به حجم داستان خوب انجام شده است. برای من جالب ترین قسمت داستان زمانی است که خود لیلا که آخر خرافات بوده سربزنگاه برای رسیدن به مقصود خودش آنها را انکار میکند یا حداقل با آنها مبارزه می کند.و این موضوع میتواند واقعیتی از روان انسان باشد. چه بسا همان خاله جان که اینطور سنگ خرافات به سینه میزند اگر به جای لیلا بود…………………..
    مرسی

    پاسخ
  5. نرگس

    01/25/2012, 03:15 ب.ظ

    سلام.خیلی جالب بود و اوج زشتی خرافات رو نشون می داد خوبه که به زبان راحتی نوشتی این جوری هرکسی حتی خود خرافاتی ها هم از خوندنش لذت میبرن.

    پاسخ
  6. فرزانه

    05/31/2012, 03:55 ب.ظ

    سلام ممنون داستان خوبی بود فقط به نظر من خرافات نقش زیادی داشت و باهم تداخل پیدا میکردند موضوع داستان خرافات بود یا بدشانسی لیلا یا دختر دم بخت مشخص نبود شاید چون کوتاه بود شخصیت ها نقش کوتاهی داشتند ولی در کل خوب بود.

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد