شعری از حسن شهابی

, , ۶ دیدگاه

 

 

سی عدد اوهام نیست

سن من است

گذشته از آوار سالیان بی بهانه و باران

***

چه سالیانی ناشاد

کودکی بی وقت من

سالهای حماسه و حسرت بود

***

پدر زندان بود و من

التهاب ساعت ملاقات  را

استفراغ می کردم

در مسیر خانه تا زندان

***

میله ها و گریه ها

پنجشنبه ها

آجیل مشکل گشا و مادرم

پنجشنبه ها

***

کودکی در خیال رکاب زدن بر یک دوچرخه کورسی

گذشت مثل باد

در سالهایی که شکل مسلسل بودند

وحشی و پی در پی

***

زخمها و رویاهایم  را برداشتم

سهمم از کوچه های سنگی غربت

در زادگاهی که دوستش نمی داشتم

***

به بدرقه ام آهی نبود و اندوهی

جز کبودی بغض مادر

از پشت پرچین کوتاه خانه پدری

***

سکوت طاعونی صبح

گره نا گشودنی ظلمت را به دندان گرفته

می دوید

جایی میان آبادی  و ویرانی ایستاده بودم

***

شهرشان اگرچه برخاستن سپیده اعدام

موهن و طولانی

شاید اجابت آخرین آرزویم بود

***

نامش ساده

نگاهش موزون

آغوشش آبروی دریا

***

کیستم من

و کجای این آسمان

نفسهای مرا می شمرد

دهانی که آماده بلعیدن است

***

سراشیب رخوت و خاموشی ست

نغمه ای ناکوک در پرده آخر

***

شمع می گذارد و کیک و کاغذ رنگی

فوت کنید

این درد داغ کهنه را

***

سی عدد اوهام نیست

سن من است

خنک باد

درد داغ من.

   

 

۶ دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد