از ادامه دادن

, , ارسال دیدگاه

دوشنبه

چرا من؟! هنوز نمی دانم. شاید به خاطر این که ۱۸ سالگی سن مناسبی تشخیص داده شده، شاید به خاطر تستهای آی کیو در دانشگاه، شاید چون بابا به عنوان بزرگترین نابغه ریاضیات قرن شناخته شد، یا چون مامان خودش یکی از دانشمندان این پروژه است، یا شاید به خاطر نقشه ی این نردبان مارپیچ که دور محور خودش پیچ خورده است؟! اما دکتر ط. در جلسه گفت: “این پروژه را می توانستیم روی هر فرد دیگری اجرا کنیم. این عوامل فقط تا حدی درصد خطا را پایین می آورند”. به هر حال دیگر زیاد مهم نیست.

 

سه شنبه

بی قرارم. دیگر نمی توانم روی این تخت لعنتی دراز بکشم. همه چیز را از جلوی دستم جمع کرده اند. هیچی، هیچی. نمی توانم با این میل شدید در خودم مبارزه کنم… امروز هیچ وسیله ای برای کشیدن یک طرح، حتی نوشتن اینجا نبود. خوب است که نوشتن خاطرات روزانه جزو برنامه است. الآن یک گارد محافظ با اسلحه اینجا مراقبند که من از کاغذ و قلم جز برای نوشتن خاطرات استفاده نکنم. حق ندارم چیزی بکشم. حتی امروز حق ندارم نوشته هایم را خط بزنم. دکتر ط. می گوید:”تا فردا تو بزرگترین نقاش جهان خواهی شد. نمی خواهیم جز شاهکارهایت چیزی را نشان مردم بدهیم. فقط کمی صبر کن تا داروها در خونت به سطح سرمی…” بقیه حرفهایش را نمی شنوم. حاضرم بمیرم. حاضرم پروژه همین جا متوقف بشود ولی همین لحظه به من اجازه کشیدن یک طرح کوچک را بدهند. بی قرارم.

درست اندازه چهار سال پیش وقتی که منتظر می شدم تا او…

 

جمعه

خیلی خسته ام.باورم نمی شود که این تابلوها کار من باشد. ولی هست. ساعت ورزش شده. باید بروم.

 

شنبه

روانکاو امروز بیشتر از روزهای دیگر ماند. دوست دارم فیدبکهایی که کارهایم بین مردم عادی ایجاد می کند را دریافت کنم اما نمی گذارند! از چند روز قبل از آغاز پروژه تمام راههای ارتباطی من با محیط بیرون بسته شد. خیلی وقت است جز چند نفر از دانشمندان کسی را ندیده ام ولی دلم تنگ نشده است…

 

دوشنبه

خیلی خوشبختم. اندازه ی همه ی وقتهایی که با او بودم… ساعات کارم را بسیار کم کرده اند و آرام بخش و روان درمانی ها را زیاد. باید از ثانیه ها استفاده کنم. متاسفم که نمی توانم بیشتر بنویسم. اگر از روند دفترچه یادداشت روزانه ناراضی هستید زمان کارم را زیاد کنید. مطمئن باشید به من آسیبی نمی رساند.

 

سه شنبه

آمپول تاریخ خیلی درد داشت. با وجود تزریق زیر جلدی، نانو انژکتها و آن همه مراقبت! می گویند به خاطر این است که تاریخ علم، تاریخ فلسفه، تاریخ هنر و تاریخ هزار چیز دیگر را مخلوط کردیم. ولی حتی آمپول علم این همه درد نداشت! حالم خوش نیست. درد دارم. شنیدم که دکتر ط. با صدای خیلی آهسته به همکارش گفت:” شاید بهتر بود قرص اخلاق را این مدت قطع می کردیم” کاش لااقل حواسم را این قدر تقویت نکرده بودند. اما من ایمانم حفظ می کنم… چرا حتی مامان به دیدنم نمی آید؟

 

پنج شنبه

سیاه

آبی

سیاه

سیاه

سیاه

شاعر بودن من است…

 

دوشنبه

حالم بد است. نمی دانم پروژه در چه مرحله ای است، نمی دانم کتابهایم چه تاثیری بر جهان بیرون گذاشته، نمی دانم باید از کجا شروع کرد… گزارشهای رسیده از دو روز تمام گریه کردن، فریاد زدن ها، اقدام به خود کشی، جنون وغیره را تکذیب می کنم. من می خواهم و می توانم پروژه را ادامه دهم…

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد