گفتگویی خواندنی با چارلی کافمن

, , ۱ دیدگاه

 

این ترجمه ترکیبی از دو گفتگوست که به بهانه نخستین فیلم کافمن در مقام کارگردانی نوشته شده است. چارلی کافمن یکی از معروفترین و مطرح ترین فیلمنامه نویسان این روزهای سینمای جهان است.

پیش از این جایی گفته اید که نیویورک جزء به کل را فیلمی شخصی تر می دانید. نمی شود حدس زد این فیلم را کسی به سن و سال شما ساخته باشد.نگرش فیلم به مرگ خیلی بالغ و پخته است.

 

وقتی به میانسالی نزدیک می شویم خیلی چیزها اتفاق می افتد،بدن شروع به پیر شدن می کند، آدمهای دور و بر را می بینیم که بیمار می شوند و می میرند . آسیب پذیری انسان در برابر مرگ در این مقطع زندگی بیش از پیش ملموس می شود. همیشه از چیزهای اینچنینی می ترسیدم ولی هرچه پیرتر می شویم باید بیشتر با این جور چیزها کنار بیاییم.

 

فیلم شما تلفیقی از فیلم و تئاتر است. «اقتباس» فیلمی درباره یک رمان نویس و فیلمنامه نویس بود، «جان مالکوویچ بودن» با یک نمایش خیمه شب بازی آغاز می شود.به نظر می رسد فیلم های شما تلفیقی از همه هنر ها ست. آیا شما به هنرهای مختلف علاقمندید یا حضور این ها در فیلم های شما ناخودآگاهانه است؟

 

هردو . من به هنر علاقمندم و فرآیند خلق هنر یکی از دغدغه های ذهنی ام است. تجربه من از این هستی، بخشی از شخصیتم را شکل داده که در فیلم ها خودش را نشان می دهد.

 

شما از کاترین کینر بیش از هر بازیگر دیگر استفاده کرده اید.

 

او در سه فیلم حضور داشته. در «اقتباس» حضور درخشان و چشمگیری داشت. در «جان مالکوویچ بودن» من او را انتخاب نکردم. سر این فیلم به او گفتم که می خواهم در همه فیلم هایم از او استفاده کنم. کاترین خیلی باور پذیر است خیلی صادق است و در هنگام نقش آفرینی حضور زنده و ملموسی دارد. اگر بازی یک بازیگر باور پذیر باشد حتما کارش را به خوبی انجام داده است.

 

ویژگی های فیلیپ سیمور هافمن چیست؟

 

او نمی تواند هر کار نادرستی را انجام دهد. او خیلی سخت کار می کند و فرد مسوولیت پذیری است. اگر چیزی را نفهمد انجامش نمی دهد. وقتی او در یک صجنه گریه می کند – کاری که در این فیلم زیاد کرده ـ  واقعا این کار را جلوی دوربین انجام می دهد.هرچند ناراحت کننده است ولی دقیقا چیزی است که از این کاراکتر در فیلم می خواهم و او آن را به خوبی اجرا می کند.

 

ظاهرا اسپایک جونز برای کارگردانی این فیلم در نظر گرفته شده بود.

 

اسپایک در حال ساختن فیلم دیگری بود و نمی توانستیم منتظرش بمانیم.برای من خیز برداشتن از فیلمنامه نویسی به سوی کارگردانی استرس زیادی داشت ولی در کل لذت بردم. بیشتر فیلم را در چهل و پنج روز فیلمبرداری کردیم.

 

از پس زمینه زندگی تان بگویید . دست کم از آن گوشه هایی که به هنر مربوط می شود.

 

بچه که بودم دوست داشتم بازیگر شوم. نمایشنامه های بسیاری خواندم؛از نمایشنامه های عامیانه تا نمایش های تابستانی. یک دوربین سوپر هشت هم داشتم و فیلمهای سوپر هشت زیادی با آن می ساختم.در اصل هم برای بازیگر شدن به کالج رفتم ولی نتوانستم از پسش بربیایم.بعد از یک سال به مدرسه سینما رفتم و در زمینه تولید فیلم مشغول تحصیل شدم.یک فیلم ترسناک ساختم.یک انیمیشن به شیوه stop-motion ساختم ولی علاقه اساسی ام به کمدی بود. چند میان پرده کمدی در دوران دبیرستان نوشتم.فکر کنم به شدت تحت تاثیر مانتی پیتون و چیزهای دیگری بودم که فکر می کردم کامل و مرجع اند.

 

فکر می کنید شوخ طبعی تان به یهودی بودنتان ارتباطی داشته باشد؟

من یهودی ام و خانواده ام هم یهودی اند. من در طول زندگیم خیلی مجذوب وودی آلن بوده ام اما خودم را یک نویسنده یهودی نمی دانم. من یک آمریکایی حاشیه نشین هستم. من بیشتر از اینکه به یهودیت تعلق داشته باشم به دهه هقتاد تعلق دارم.

 

وقت نوشتن در چه عوالمی سیر می کنید؟

بیشتر وقت‌ها در شروع کار یک موضوع در ذهن دارم. درست است که در بیشتر کارهایم قصه  را در قالب دنیایی از تکامل تدریجی و گناه مطرح می کنم ولی خیلی چیزها را به شکل حسی و غریزی انجام می دهم. بیشتر وقتها چندان به کاری که می کنم آگاه نیستم .مثل یک رویا است:یک چیز نیرومند در حال شکل گرفتن است و تو دقیقا نمی دانی چرا! با این حال وقتی که می نویسم به دنبال پیوند ها و دستمایه هایی می گردم که از نظرم دور مانده اند و در ذهنم جرقه می زنند. سپس آنچه نوشته ام را مرور می کنم.به عقب بر می گردم، برخی بخشها را بازنویسی می کنم و برخی را به شکل اساسی تغییر می دهم. این کار آمیزه ای از حس و غریزه و نکته سنجی است. آمیزه ای از شیوه های منطقی و غیر منطقی. من همیشه در جمع های روان درمانی اختلال شخصیتی شرکت می کنم. شخصیت من تا اندازه ای وسواس- اجباری است( OCDیک نوع اختلال شخصیتی شناخته شده است) به همین خاطر دوست دارم در جمع شرکت کنم. فکر می کنم کمی وسواس اجباری هستم!

 

کمی درباره کیفیت رویاگونگی و خواب زدگی کارهایتان توضیح دهید به ویژه درباره این فیلم آخر.

به گمان من، رویاها استعاره اند. هر کاری که در روند نوشتن انجام می دهیم یک امر استعاری است. به همین دلیل است که نوشتن و رویا برای من خیلی شبیه به همند.

 

در جشنواره کن مطبوعاتی ها از شما درباره آتش گرفتن خانه هیزل می پرسیدند که به نظرشان در فیلم مبهم است. آنها به دنبال یک پاسخ خیلی واضح و صریح بودند.

من ترجیح می دهم بینندگان فیلم، خودشان برداشت کنند. نه به این دلیل که من پاسخ درست پرسش آنها را نمی دانم بلکه اگر من یک واکنش درونی به چیزی دارم قطعا دیگران هم می توانند چنین واکنشی را تجربه کنند. شما می توانید به چیزهای مختلفی واکنش نشان بدهید. این قضیه، مثل آزمون روانشناسی رورشاخ است. هنگام نوشتن همیشه تلاش می کنم فضای کافی برای تفسیر مخاطب باقی بگذارم نه اینکه او را به یک نتیجه گیری خاص سوق بدهم. با این حال، برخی از مخاطبان واکنش لازم را نشان نمی دهند چون عادت کرده اند که مخاطب وعظ و خطابه باشند. من نمی توانم کسی را مجبور کنم که به سخنم گوش کند. چه خوب است که مخاطب یک کتاب یا فیلم با آن پیوند دو سویه برقرار کند. فرق هنر نقاشی و تصویر سازی صرف در همین است.تصویر سازی در خدمت یک هدف و منظور مشخص است ولی در رویارویی با یک اثر هنری نقاشی می توانیم  ذهن خود را در آن غوطه ور کنیم.

 

آیا هنگام فیلمبرداری فیلمهایی که فقط نویسنده فیلمنامه شان بوده اید هم سر صحنه حاضر می شدید که از حق نویسندگی تان دفاع کنید؟

واقعا قضیه این قدر خصمانه نیست! آنها بدون پرسش از من چیزی را تغییر نمی دهند .اگر در موردی با آنها موافق باشم تغییراتی را اعمال می کنم. من زمان زیادی از مراحل پیش تولید و نیز پس از فیلمبرداری را با گروه سازنده فیلم می گذرانم. در انتخاب بازیگر و در زمان تدوین، ساخت موسیقی متن و چیزهایی از این دست، حضور دارم. سرصحنه کار زیادی برای انجام دادن ندارم!

 

از میان کارگردانانی که با آنها کار کرده اید کدامشان در برگرداندن فیلمنامه شما به فیلم موفق تر بوده؟

می توانم بگویم که جرج کلونی را کمتر از بقیه می پسندم. او فرد فوق العاده ای است که وانمود می کند بهترین دوست آدم است. من یک یادداشت هفده صفحه ای را درباره تغییراتی که در فیلمنامه «اعتراف های یک ذهن خطرناک» باید صورت می گرفت در اختیار او گذاشتم. او این تغییرات را اعمال نکرد. وقتی فیلم را دیدم وحشت زده شدم.

نیویورک جزء به کل را فیلمی نابهنجار دانسته اند…

 

فکر می کنم خیلی چیز ها که بخش بزرگی از زندگی همه افراد را شکل می دهند در فیلمها بروز و نمایشی ندارند. فیلم من فیلمی درباره تندرستی و بدن است، از این رو مایل بودم که این‌ها را به نمایش بگذارم. کاراکتر فیلم من مشکل اجابت مزاج دارد. در فیلم های قبلی ام چیزهای دیگری را مطرح می کردم که مورد انتقاد واقع می شد. اینبار سوژه را عوض کردم! در این فیلم با بدن و کارکردهایش سروکار داریم. ما عادت کرده ایم که در فیلمها همه چیز را درباره مردم رمانتیک جلوه بدهیم. من بدم می آید از اینکه آدمهای توی فیلمها شبیه زندگی واقعی نیستند.

 

شما را به عنوان یک فیلمنامه نویس فرهیخته می شناسند و خیلی از متتقدان، فیلم اخیر شما را فیلمی کاملا غیر تجاری می دانند. با این نظر موافقید و فکر می کنید که تا حالا وقت نوشتن یک ایده تازه، ملاحظات تجاری را در نظر داشته اید؟

 

سعی می کنم به ملاحظات تجاری فکر نکنم یعنی اساسا به خواست و علاقه مردم توجه نمی کنم. فکر می کنم کاری که خودم دوست دارم را باید انجام بدهم. اگر با خودم روراست نباشم بهتر است که نویسندگی را رها کنم و چیپس گوجه فرنگی بفروشم! البته اگر قرار باشد هیچ کس به تماشای فیلم هایم نرود مگر مرض دارم که فیلم بسازم؟! این یکبار را قسر در رفتم؛ فیلمی که در ایالات متحده ساخته شود و درآمدی هم نداشته باشد. یک نفر به من گفت که « این دست انداختن سیستم فیلمسازی ات را خیلی پایه ام.» شما پرسیدید که آیا من می خواهم فیلمی بسازم که کسی به تماشایش نرود و من جواب دادم خیر. من هرگز چنین کاری نمی کنم.من پسر خوبی هستم. هرگز سرمایه یک تهیه کننده را برای فیلمی که قرار نیست تماشاگر داشته باشد به بازی نمی گیرم. شاید هم بشود چنین کاری کرد ولی من تا حالا نکرده ام.

این فیلم، من را در موقعیت عجیبی قرار داد چون بقیه فیلمهایی که تا حالا کار کرده ام  هرچند موفقیت مالی چشمگیری نداشتند ولی آن قدر در می آوردند که بتوانم کارم را ادامه بدهم و احساس خوبی از این بابت داشتم، ولی حالا با خودم فکر می کنم یک فیلم این قدر هزینه بر می دارد و اگر فقط قرار است چهل نفر آن را ببیند شاید بهتر است فیلمسازی را ادامه ندهم، هرچند چهل نفر هم برای من واقعا مهم است. شاید بهتر است کتاب بنویسم یا چیزی که این قدر هزینه بر نباشد. در کل فکرم مشغول چنین چیزهایی است. باید ببینیم چه پیش خواهد آمد.

 

شد که مجبور به کنار گذاشتن بخشهایی از فیلم شوید که به آنها علاقه داشتید؟

بله یک چند موردی بود.خیلی چیزها بودند! چیزهایی بود که دوستشان داشتم ، لحظه هایی که عاشقشان بودم ولی با کلیت فیلم جور نبودند. از این قضیه حس بدی داشتم . تا جایی که راه داشت سعی کردم این بخش ها را حفظ کنم. مثلا یک ماجرای فرعی درباره هیزل (با بازی سامانتا مورتون) در فیلم بود . او سگی را وسط خیابان پیدا می کند که ماشین از رویش رد شده و له و لورده اش کرده و در حال مردن است ولی نمی‌میرد  و هیزل سگ را برای چهل سال آینده پیش خود نگه می دارد  و اسم سگ را می گذارد « وق وقو » یا جیغ جیغو . نشد این بخش را در فیلم نگه داریم. مجبور شدیم بزنیمش. در فیلم یک لحظه این سگ را پشت سر هیزل جلوی گیشه می بینید.

 

احتمال دارد که برخی از صحنه های حذف شده را به نسخه دی وی دی فیلم اضافه کنید؟

شاید این نظر اشتباه باشد ولی شدیدا معتقدم که فیلم من همین است که هست و آن تکه ها را هرچند که دوست دارم دیگرجزو فیلم نمی دانم و دلیلی نمی بینم که جای دیگری آنها را نمایش بدهم.

 

پروژه بعدی تان چیست؟

دارم چیزی می نویسم که امیدوارم خودم کارگردانی اش کنم. خیلی زود است که درباره اش حرف بزنم ولی می شود گفت که کار بعدیم یک جور کمدی به حساب می آید. من وقت زیادی را به کارهایی غیز از نوشتن اختصاص می دهم: خیلی پیاده روی می کنم، خیلی فکر می کنم، کاری که الان در دست دارم هنوز حتی یک صفحه اش را هم ننوشته ام! ولی شصت صفحه یادداشت برداشته ام. هنوز نمی دانم که دقیقا چه باید بکنم.باید دنیای اثرم را شکل بدهم.

 

من برخلاف شیوه های متداول فیلمنامه نویسی، یک طرح کلی ندارم. همیشه به نقطه ای می رسم که نمی دانم چه کار کنم و حسابی گیرپاچ می کنم . شاید چند هفته طول بکشد که چیزی به ذهنم بیاید و نوشتن را از سر بگیرم. فکر کنم به خاطر همین است که فیلمنامه نوشتن من خیلی طول می کشد. مثلا این یکی، دو سال و نیم طول کشیده و خیلی طولانی شده است. دارم کار می کنم که چیز متفاوتی از آب دربیاورم. اگر یک چیز از این فیلم  نیویورک جزء به کل یاد گرفته باشم این است که فرصت چندانی برایم باقی نمانده است. ( می خندد)

 

 

یک دیدگاه

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد