اونی که پالتو پوشیده خود مرگه

, , ۵ دیدگاه

(آلن وارد کافه ای قدیمی شده ، و بعد از پیدا کردن مرگ ، با قیافه ای خونسرد پیش اون می شینه!)

-آلن: آ…خ ! این دیگه چه صندلی سفتیه…؟ جایی بهتر ازاین نبود برای قرار گذاشتن؟

(منتظر جوابه ، ولی ترجیح می  ده خاکستر سیگارشو بتکونه!)

ه..ی مثلاً تو مرگ منی و منم قراره بمیرم ! هیچی نمی خوای بگی؟! از دفعه ی قبل که دیدمت کم حرف تر شدی!!

 

-مرگ: نه!

 

-آلن: چی…چی نه؟!

 

-مرگ: آخرین باری که ۲۰ کلمه،…… همش ۲۰ کلمه بیشتر حرف زدم ۵۰ سال دورم زدی!

 

-آلن: خوب، ببین، من اون موقع خیلی بی تجربه و جوون بودم…همش ۷۵ سالم بود ، خیال داشتم یه کمی بیشتر زندگی کنم.

 

-مرگ: خوب…حالا که گشتاتو زدی باید بگم وقت رفتنه…عمرت دوباره سر اومده پیرمرد!!

 

-آلن: بهتر بود زودتر می اومدی…من خیلی وقته که منتظرتم. الآن درست ۱۲۵ سالمه، و فکر می کنم باید ۲۵ سال پیش می مردم. من اینجا کارم تموم شده. دیگه از همه چی خسته شدم. خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت.

(مرگ تحت تأثیر حرفای آلن قرار گرفته)

 

-مرگ: اگه دست خودم بود خیلی زودتر از اینا میومدم. ولی تو با اون بازی مسخره ت که راه انداختی اسمت و از لیست خارج کردی. ۵۰ سال طول کشید تا تونستم کارارو راست و ریس کنم.

 

-آلن:اُ…و ، نمی دونستم انقدر سرتون شلوغه، وگرنه خودم تقاضای کتبی می نوشتم.

 

-مرگ: آمار خود کشی رفته بود بالا…ما مرگا غافل گیر می شدیم. هر دفعه یه جای تازه، مترو، زیر زمین، خیابون، گاراژ…

 

-آلن: می فهمم…مسئولیت بزرگیه !…به هر حال من آمادم ، بگو باید چه کار کنم.

 

-مرگ: خوب، می دونی، این بار اوضاع یه کمی فرق کرده. ۵۰ سال پیش تو می تونستی همه چی رو با یه سکته تموم کنی. ولی حالا…اون بالاییا کمی سخت گرفتن…!

 

-آلن: اصلاً نمی خواد نگران باشی…هرجور باشه من حاضرم…! انقدر از اینجا خستم که با هر نوعش موافقم.

 

-مرگ: چه خوب، پس ۱ ساعت دیگه تو ایستگاه راه آهن می بینمت!

 

(مرگ و آلن از هم جدا شدند، و درست بعد از ۱ ساعت مرگ توی ایستگاه حاضر شد. آلن یه اسکناس ۱۰۰ دلاری گذاشته بود وسط ریل های راه آهن. مرگ با دیدن یه ۱۰۰ دلاری که انگار داشت بهش چشمک می زد رفت که برش داره…ولی دقیقاً همون موقع یه قطار خیلی گنده از راه رسید و اونو با خودش برد.)

 

-آلن: تو احمق ترین مرگی هستی که می تونم داشته باشم.

(آلن هنوز زنده ست و سیگار می کشه)

 

 

 

۵ دیدگاه

  1. پدرام

    ۰۴/۱۵/۱۳۸۸, ۰۴:۲۶ ب.ظ

    داستان زیبایی بود که از متن داستان می شد تیرگی و تاریکی داستان رو به خوبی تصور کرد و این که آلن وابستگی به دنیا رو با مرگ حاضر نیست ترک کنه مثل سیگار کشیدنش.در آخر عالی بود…

    پاسخ
  2. shohreh

    ۰۴/۲۲/۱۳۸۸, ۱۰:۴۸ ق.ظ

    دوسش داشتم. خیلی خوشم اومد. حیف که وقتی یه داستانی رو می خونم تا مدتها نمی تونم نقدش کنم. چون اینقدر در قلبم نفوذ می کنه که با فکرم نمی تونم نقد کنم…. واقعا لذت بردم!

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد