نگاهی تحلیلی به سریال گمشده و محبوبیت آن

, , ارسال دیدگاه

 

 

فصل پنجم از سریال گمشده در حالی آغاز می‌شود که در پایان فصل قبلی سلسله اتفاقاتی که رخ داده بود سوالی مهم را در ذهن مخاطب این سریال به وجود آورده است. سوالی که شاید حتی از وجود آن در ذهن خود خبر هم نداشته باشد. ولی مهمترین عامل برای تعقیب ادامه سریال بدون شک همین سوال است. این سوال جدای از سوال‌های بی جوابی ست که در مورد سرنوشت قهرمانان داستان و یک سری عوامل مبهم در پس زمینه‌ی روایی داستان در ذهن مخاطب از اولین قسمت‌های این سریال ایجاد شده است می‌باشد. وجود ابهاماتی که لحظه به لحظه به جای کم رنگ تر شدن پر رنگ تر می‌شوند و علاوه بر آن به تعدادشان افزوده هم می‌شود را می‌توان در زمره‌ی ابزارهای دم دستی برای جذب مخاطب برای سریالی تا به این حد پرخرج و محبوب دانست. این که دائما روند و محوریت داستان از شخصیتی به شخصیت دیگر تغییر می‌کند و رگبار حوادث غیرقابل پیش بینی دائما درحال بارش در ذهن مخاطب هستند چیزی نیست که اثبات کننده‌ی ماهیت کلی سریالی این چنینی باشد که صد البته اولین در این زمینه به شمار نمی‌رود ولی در عین حال توانسته است المان‌های ایجاد جذابیت قدیمی را در قالبی نو به خورد مخاطبش بدهد. گمشده و سریال‌هایی از این دست زاییده‌ی گفتمان تلویزیون هستند و به سبب همین ماهیت ذاتی که در کلیت این گفتمان وجود دارد تقریبا هیچ چیزی در پایان هر قسمتش دستگیر بیننده‌ی خود نمی‌کند. بلکه فقط وسیله ای هستند برای سرگرم کردن و وقت گذرانی که تنها دلیل محبوبیتش در اقصا نقاط جهان فقط و فقط استفاده‌ی ماهرانه‌اش از گفتمان جهان شمول تلویزیون است. جالب اینجاست که سازندگان این دست سریال‌ها با وارد کرد المان‌هایی دم دستی از مفاهیمی به اصطلاح فلسفی و بازی کردن با مضامینی به ظن خود اعتقادی و آرزوها و خیال‌های دیرنه‌ی بشری همچون ایمان داشتن به سرنوشت یا امید داشتن در بدترین شرایط مفهومی کهنه و دست به دست گشته را چنان به خورد بیننده‌ی خود می دهند که مخاطب از همه جا بی خبر هیمن مفاهیم کهنه را دریافت می‌کند و با فرایندی بسیار جالب از آن درس می‌گیرد. روند این درس گرفتن و نهادینه شدن مجازی این مفاهیم نه به صورتی خود آگاه بلکه کاملا ناخودآگاه صورت می‌گیرد. جالب اینجاست که تاثیر این انتقال معنا به همان چند ساعت اولیه‌ی بعد از تماشای سریال محدود می‌شود و به زود به فراموشی سپرده می‌شود. به عبارت دیگری چیزی جز یک تاثیر آبکی بر مخاطب باقی نمی گذارد.

 

برای مثال در قسمت پایانی این فصل «جان لاک» بلاخره «جیکوب» مرد مرموز جزیره را پیدا می‌کند. البته نقشه‌های دیگری در سر دارد ولی همین شخصیت که تا کنون فقط اسم او را شنیده‌ایم در همان اپیزود با حضور خود در موقعیت‌ها و زمان‌های مختلفی از زندگی هر یک از شخصیت‌های اصلی عامل اصلی کشیده شدن آنها به جزیره معرفی می‌شود. اما نکته در اینجاست که جان لاک به عنوان مرد ساختار شکن جزیره «بنجامین لاینس» را مجاب می‌کند تا جیکوب را که جایگاهی خداگون در جزیره داراست را بکشد. این در حالیست که بنجامین هم به عنوان بد جنس ترین فرد جزیره شناخته می‌شود و با ذکاوت مثال زدنیش همیشه یک قدم از دیگران جلوست. با اشتباه‌ها و انتخاب‌های جسورانه‌ای که انجام می‌دهد و مهم تر از همه توانایی‌هایش که هرگز از حدود یک انسان معمولی عدول نمی‌کنند او را در جایگاه انسان قرار می‌دهد و سرانجام جان لاک که البته در پایان قسمت اخر در هویت او شک می‌کنیم که آیا او واقعا جان لاک است یا کسی دیگر که در جسم لاک ظهور کرده است با ایجاد وسوسه در بنجامین و این که بعد از زنده شدن دوباره‌اش چیزی عجیب در رفتارش جلب توجه می‌کند باعث کشته شدن جیکوب توسط بنجامین می‌شود. در اینجا نویسندگان سناریو شاید قصد دارند نمادی از نبرد میان خدا و شیطان و وسیله بودن انسان در بین این دو برسند و شاید نیم نگاهی هم به فیلم «شوالیه‌ی تاریکی» دارند. اما مهمترین مسئله در این بین این است که اثر تلویزیون در این بین باعث می‌شود هر چقدر هم که سناریو دقیق نوشته شده باشد و خوب به تصویر کشیده شده باشد باز هم ساده و سطحی بودن بیش از اندازه‌ی آن به شدت نخ نما باشد. البته باید توجه داشت که هر رسانه‌ای ظریفیت و توانایی‌های محدودی برای دست یابی به محتوا و انتقال آن را دارد که تلویزیون هم از این قاعده مستثنا نیست. در همین جاست که این سکانس در فیلم ساده سطحی و تا حد زیادی ساختگی به نظر می‌رسد. ولی این سطحی بودن فقط در نگاه مخاطب خاص و فکور و در مقایسه با رسانه‌ای قوی تر همچون سینما به چشم می‌آید و مخاطب عادی نه تنها از این سکانس لذت می‌برد بلکه حتی در مواردی درس هم می‌گیرد و وادار به اندیشیدن هم می‌شود.

 

گمشده در فصل پنجم و در اپیزودهای اولیه‌ی خود درگیر یک روایت داستانی درهم و برهم سرگردان در بی زمانی و بی مکانی ست که با استادی تمام با وجود چنین گستردگی و ارجاعات حتی شاید بتوان گفت افسارگسیخته‌اش کاملا منسج و با منطق پیش می‌رود. داستان با وجود چنین حجم بالایی از تغییر زمان و مکان و فلاش بک‌هایی که در زمان حال روی می‌دهند کاملا سر راست به پیش می‌رود. این روند فقط محدود چند اپیزود اول فصل پنجم نمی‌شود ولی بدون شک در ادامه چنین حجم بالایی را دیگر شاهد نیستیم. در این بین مخاطبی موفق به لذت بردن بیشتر از این سریال می‌شود که حافظه‌ی خوبی داشته باشد و بتواند ارتباط بین قسمت‌های قبلی ـ از قسمت اول سریال تا کنون ـ را به قسمت‌های جدید بخوبی برقرار بکند و حوادث رخ داده را به خوبی به خاطر آورد. جدایی از کارگردانی ماهرانه که حاصل فعالیت تیم کارگردانی ۳۰ نفره‌ی سریال تا به امروز است نمی‌توان خلاقیت و ابتکارهای جالب تیم نویسندگان سریال را نادیده گرفت. بدون شک در تلویزیون با وجود سطحی بودن بیش از اندازه‌ی ساختار برنامه سازی به خصوص در سریال‌های تلویزیونی که هرگز شاهد اصالت سینمایی گونه‌ای برای آنها نیستیم روند کارگردانی فقط تبدیل می شود که ناظر و حاکم بودن بر سیر تولید سریال و درست قرار گرفتن همه چیز در جای خود. اما در این بین نویسندگان که بار اصلی جذابیت داستان بر دوش آنهاست به محوریت امر تبدیل می‌شوند. برای مثال در اغلب سریال‌های تلویزیونی نامدار مانند مجموعه‌ی انیمیشنی «سیمسون‌ها» یا سریالی آشنا برای مخاطب ایرانی مانند «کارآگاه درک» این نویسندگان سریال هستند که با نوشتن مستمر قسمت‌های سریال بدون گرفتار شدن در تکرار محبوبیت اصلی را به دست می‌آورند و همان طور که قبلا اشاره شد کارگردان تبدیل می‌شود به یک سرکارگر در صحنه که مواظب است همه چیز سرجای خود باشد. البته این جمله به معنای هیچ کاره بودن کارگردان نیست بلکه اهمیت حضور او را به انداره‌ی سینما یا تئاتر نمی‌داند.

 

باید به این نکته هم اشاره کنیم که سریال گمشده تا حدی قابل توجه محبوبیت خود را از دست داده است و این تنها به این دلیل است که روند تخیلی شدن آن بسیار سریع و بالاست. در قسمت‌های اولیه و فصل‌های اولیه‌ی سریال عمده‌ترین جذابیت سریال بر این پایه استوار بود که نجات یافتگان چگونه موفق به زنده ماندن می‌شوند و چگونه از جزیره نجات پیدا می‌کنند. این موضوع با وارد شدن المان‌هایی چون وجود اشخاصی دیگر در جزیره و اتفاقات عجیب دیگری که در جزیره می‌افتاد تقویت می‌شد و همین سخت تر شدن نجات از جزیره برای مخاطب جالب تر بود. اما در دو فصل پایانی دیگر فرار کردن از جزیره در اولویت قرار ندارد بلکه کشف رازهای پنهان جزیره و دلیل این اتفاقات است که مهمتر می‌نماید. پس می‌توان اینگونه هم این موضوع را تفسیر کرد که سریال گمشده از روند «رابینسون کروزه‌»ای خود تغییر جهت داده است و اکنون در مسیری «ایندیانا جونز» گونه قدم بر می‌دارد. همین تغییر روند خود باعث می شود تا مخاطبان با سلیقه‌های متفاوت که بیشتر از روند اولیه استقبال می‌کنند در ادامه دیگر دنبال کننده‌ی روند جدید نباشند.

 

اما تنها مسئاله‌ای که به نظرم به خوبی در سریال پرداخته می‌شود و یکی از مهمترین عوامل جذابیت سریال نیز به حساب می‌آید شخصیت پردازی قوی و کشمکش‌های بین شخصیت‌های سریال است. در وهله‌ی اول وجود شخصیت‌های محوری همچون «جان لاک»، «جک»، «جیمز»، «کیت» و دیگران که هر کدام موفق می‌شوند در نزد گروه خاصی از مخاطبان محبوبیت یابند در وهله‌ی دوم بروز حوادث ناگهانی و مرگ شخصیت‌هایی که تاثیر عمده‌ای در روند داستان دارند باعث می‌شود تا هرگز داستان سریال سیری تکراری پیدا نکند. البته چند شخصیت محوری شامل این قاعده نمی‌شوند ولی با این حال شخصیت‌هایی همچون «جولیت» با مرگ خود مخاطب را در حیرت می‌گذارند. اما مهم ترین عامل در شخصیت پردازی کشمکش بین شخصیت‌هاست. در شرایط بحرانی و حساس ممکن است هر یک از شخصیت‌ها با دلایل خاصی که برای خودش دارد به مخالفت با دیگر دوستان خود بپردازد و برای رسیدن به هدف خود و حتی باز داشتن دیگران از نیل به هدفشان رو در روی آنها قرار بگیرد. این تغییر رفتار حتی ممکن  به دلیل عواطف خاص شخصیت‌ها به دیگری بروز بکند. بهترین مثال در این بار مربوط می‌شود به اپیزود پایانی فصل پنجم و درگیری جک و جیمز بر سر منهدم کردن حفره‌ی پایگاه «ارکید». در این سکانس جک و جیمز با فراموش کردن دوستی خود و فقط برای رسید به هدف خودشان با یکدیگر درگیر می‌شوند و همدیگر را تا سرحد مرگ می‌زنند. این رفتار انسانی و کاملا طبیعی ست که در شرایط حساس در هر فردی بروز می‌کند یک طرف انجام عملی را خوب می‌داند و دیگری آن را به صلاح نمی‌داند و هر یک دلایل خاص خود را برای این کار دارند و اینجاست که دوستی دیرینه و هدف اصلیشان که در اینجا همان خلاصی از جزیره است را فراموش می‌کنند. نویسندگان سریال با هوشیاری تمام با قرار دادن این اختلاف نظرها موفق به انجام کار دیگری هم می‌شوند. تصور کنید خانواده‌ای را که مشغول تماشای این سریال هستند. با بروز این وضعیت اعضای خانواده هم مانند شخصیت‌های سریال به دو دسته تقسیم می‌شوند و هر یک به طرفداری از شخصیت خاصی می‌پردازند که می‌تواند ناشی از شخصیت به خصوص آنها مثلا در جسور بودن و خطر پذیر بودن یه محافظه کار بودن آنها باشد. چنین وضعیتی یکی از جدیدترین تئوری‌های ست که در عرصه‌ی تاثیر گذاری رسانه‌ای مطرح است. اینکه با ایجاد شرایطی خاص دو مخاطب مختلف را در آن واحد وادار به موضع گیری‌های مختلفی در شرایط یکسان بکنیم. این تئوری به خوبی در سریال گمشده به کار گرفته می‌شود.

 

اما سوال مجهولی که در ابتدای بحث مطرح کردایم. این که سرانجام کار چه خواهد شد و بلاخره سرنوشت هر یک از شخصیت‌ها چگونه خواهد شد سوال‌های معمولی هستند ولی آیا سوالی در ذهن شما شکل نگرفته است که این همه خلاقیت و ابتکار از کجا می‌آید و ناشی از چیست؟ چرا سریالی باعث می‌شود تا مدتی چنین طولانی در انتظار ادامه‌ی آن باشیم؟ این که چگونه وادار می‌شویم با شور و هیجان به تماشای چنین سریال‌هایی بنشینیم؟ این سوال اساسی ست که از خود می‌پرسید ولی کمتر به آن می‌اندیشید و یا حتی قبل از خواندن این متن هرگز متوجه این سوال نشده بودید. این نیروی رسانه‌ای قدرتمند به نام تلویزیون است که حجم باور نکردنی از  خوراک فرهنگی انسان‌های کره‌ی زمین را به خود اختصاص داده است. رسانه‌ای که باید اشرف رسانه‌های دیگر خوانده شود. رسانه‌ای که با وجود بزرگی و اهمیت زیادی که دارد بیشترین نقش را در یکسان سازی فرهنگی در سراسر جهان و روند جهانی سازی را برعهده دارد. رسانه‌ای که هرگز توانایی رسیدن به حد متعالی هیچ هنری را ندارد ولی گستاخانه ادعای این دست یابی را دارد.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد