از محمد مایلی کهن تا عبدالکریم سروش

, , ۱ دیدگاه

                        

داستان ازکجا آغاز شد؟بر سیاستهایمان آفت عوام زدگی افتاد یا سیاستها سوق دهنده مردم به این سمت و سو شدند؟ بر ادیبان و داعیه داران فرهنگ و ادب و اندیشه مان چه گذشت که همه به دام بلا گرفتارو شاید از بلا ، به بلاهت در افتادند. لیک آنچه مبرهن است آنکه اکنون دیگر سیاستگذاران و عوام زدگان و عوام فریبان و اندیشمندانمان چنان اجین یکدگر شده اند که آنان را جدایی از هم نشاید. تنها فرق موجود استفاده از الفاظ متفاوت است که البته آنهم رفته رفته برطرف شده و هر چه میماند تشابه است و بس و به طور حتم باید خوشحال باشیم که دیگر امت و ملت واحدی شده ایم که در هیچ کجای دنیا مثالش نیست.

بر ما چه رفته است؟ ما را چه شده است ، که همه عنان از کف داده با کلام گداخته به جان هم افتاده ایم. از سر مربی (مستعفی یا برکنار شده!) تیم ملی فوتبالمان ،که الگوی خیل فوتبال دوستان ماست ، که بعد از موی سپید کردن در ورزشگاه و اجین بودن با ادبیات ورزشگاهی که به قولی از امیر قادری چرا نباید باشد ،مگر از آن مردم نیست! تاب تحمل چند جوان هیاهو چی بی تفکر بد زبان را نمی آورد و توهین صادر میکند به نام بیانیه و در مقام دفاع از آن بر می آید به جای شرمساری،گرفته تا خیل روزنامه نگارانمان که بجای نقد صحیح و اشاعه اطلاع رسانی درست و پرداخت به فرهنگ ،به اشاعه دروغ و تهمت و فحاشی پرداخته تا هریک به دفاع از مقصود و منظور خویش بپردازند، و برسد به کاندیدای ریاست جمهوریمان که در پس بلوای چند دانشجو درحمایت از کاندیدای مورد نظرشان ،بی تحمل شده ، به خروش آمده و با آنکه دم از نقد پردازی و دفاع از انتقاد و آزادی و غیره میزند، بر مسند ریاست ننشسته ، به صرافت بیفتد و داد زند ومحکوم کند و متهم کند و به  قضاوت بنشیند و ناسنجیده سخن گوید که کاندیدای شما در این ۲۰ سال کجا وبوده و فلان و فلان.

و برسد به متفکران عرصه ادب و هنرمان ، آنهم از ادیبان در راه قلم جان و دل داده ایکه نه به زبان و لفاظی و نه در واقع بلکه به حقیقت بازماندگان افتخار کهن مایند که بجای نقد ،بغض در گلو انداخته وکلام تیز از قلم  بر زبان می رانند  و سخن نه به نقد که به تمسخر میگشایند.  تا برسد به اسوه اندیشه مان که نه تنها به علت سازش دین و استقلال اندیشه قابل تقدیر است ،بلکه به آن علت که از معدود کسانیست که با تغییر در تفکر بعد ار عمری صحه بر یک گفتار گذاشتن ،جراٌ ت یافته و با به جان خریدن هرا تهامی اعلام کرد در مسیر مطالعاتی خویش به عطف جدیدی دست یافته است ، که تغییر از مهمترین اساس یک روشنفکر است ،نه به مثابه دمدمی فکر بودن،بلکه به خاطر ایجاد رهیافتی نوین آنچنانکه زمانه به سرعت نومیشود وباید  برای آیندگان نیز به ترسیم  راهی پرداخت که ما را و باورهایمان را به به اتهام کهنگی به ریشخند نگیرند آنچنانکه ما چه بسیارکه با پیشینگانمان چنین کرده ایم ، و حال رسیده ایم به جائیکه چنین فردی با این بلند نظری و غایت اندیشی و تفکر مندی در جواب پیر خسته و نه “خفته” ای چنان بر آشفته و تیغ تیز بر کلام آورده ،او را در حد غار نیشن سخیفی تنزل داده است. چه شده است که او هم که الفبای اندیشیدن با نگاهی  دینی را به مثابه پلورالیسم و قبض و بسط  و ایدوئولوژی شیطانی و غیره غیره را به ما آموخته  اینک قلم به جای در انداختن درراه اندیشه متعالی بر پیر رنجیده ای گشوده که اگر حق او را در ادب ایران از یاد بریم چه به یاد خواهیم آورد و آیا او فراموش کرده که توهین بجای صبر و متانت از سوی کسی که چشم چه بسیار جوانها که در پی قلم اوست چه آتشها که بر خرمن فرهنگ نمانده این مرز و بوم خواهد افکند  . ما را چه شده است؟!….

 

 

یک دیدگاه

  1. عاطفه

    05/26/2009, 12:26 ب.ظ

    کاملن موافقیم. استادی داشتیم که میگفت اگر آدمی و اندیشمندی بزرگ باشد جوابیه نمیفرستد که این کار تازه کارهاست و جوانها. در این انتخابات و اتفاقاتی شبیه این چهره واقعی خیلی ها که ادعا های بزرگی داشتند نمایان شد

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد