چند داستانک

, , ۲ دیدگاه

«قفل»

فردین توسلیان

 

سریع وارد شد و در رو پشت سرش قفل کرد. انگار به همه ی دنیا پشت کرده باشه. بازم با خودش تنها شده بود. دلش نمیخواست هیچ کس خلوتشو به هم بزنه. برای این تنهایی خیلی زحمت کشیده بود. مثل همیشه آروم نشست و بخشی از سکوتی شد که همیشه آرزوشو داشت. سکوتی که تداعی خاطرات بهترین های عمرش بود. شروع بهترین اشعارش، ایده ی بهترین داستاناش، فکر کردن به بهترین دوستاش و و و… راه حل خیلی از مشکلات زندگیشو همین جا کشف کرده بود و خیلی از بغض های نصفه نیمه شو اینجا خالی کرده بود. کارهایی که جلوی آدم های دیگه نمیتونست انجام بده رو اینجا انجام می داد و حرف هایی که پیش هیچ کس نمیتونست بگه رو اینجا می گفت…

اما طبق قانون زندگی، مثل باقی چیزا، اینم موقت بود. باید میرفت. بازم باید به جمع کسایی که حالش ازشون به هم میخورد برمیگشت.

بلند شد و آروم سیفونو کشید.دیگه سکوتی در کار نبود…

 

 

«آپولون در تاکسی تهران»

آناهیتا اوستایی

 

صدای آقایی از صندلی عقبی گفت: «خانم می شه یه لحظه روزنامه تونو ببینم؟»  خودش را که ندیدم یا دست هایش را. صدایش هم حالتی نداشت؛ غمگین نبود تا بشود درباره اش یک داستان تراژیک نوشت که مثلا آگهی ترحیم یک عشق قدیمی را دیده. خوشحال نبود تا بشود یک داستان کمدی سر هم کرد که یک آدم دهاتی ندیدبدید برنده ی یک ماشین گرانقیمت در قرعه کشی فلان بانک شده. یا ترسیده تا بشود طرح یک داستان ترسناک را ریخت که مثلا خبر فرار یک قاتل زنجیره ای دیوانه را که تشنه ی خونش است دیده. یا هیجان زده که بتواند سوژه ی یک داستان پلیسی باشد که مثلا سارق حرفه ای را که سال ها در تعقیب او بوده به عنوان نامزد انتخاباتی فلان حزب دیده یا بی تفاوت تا سوژه ی یک داستان فلسفی بشود که در آن یک مرد تنها فقط تاکسی عوض می کند و نمی خواهد به جایی برسد و محض تفریح گاهی به آگهی های ترحیم روزنامه ها می خندد. یا عصبانی تا بشود یک داستان سیاسی نوشت که مثلا یک دانشجوی اخراجی خبر بازداشت دوستانش را دیده. یا  بی حوصله تا یک داستان اجتماعی بشود و ۲۴ ساعت زندگی خسته کننده ی یک مرد عیالوار را در تهران و دود و ترافیک نشان بدهد… روزنامه را پس داد و گفت: «مرسی خانم» خودش را که ندیدم. صدایش هم…

 

 

«من اینور کاج پیاده می شوم تو کجا؟»

مرضیه ترکمانی

بخند. تا نخندی که نمی توانم لبم را عمود کنم به لبت و کنجش را ببوسم و ببینم که چه طور پلک هات می افتد و پره های بینی ات می زند، دستت داغ می شود توی دستم و بعد عرق می کند.چشمهایت را باز می کنی و حواست به راننده است،که از توی آیینه اش پیدایی.راننده اصلا حواسش به ما نیست.اگر می خواست از چیزی تعجب کند که جلوی پایمان ترمز نمی کرد آنهم برای اینکه بیاوردمان میدان کاج که اصلا کاج ندارد! برای همین وقتی با انگشتانت بازی می کنم به من نگاه کن.روی بند وسط بعضی از انگشتهات سه تا خط داری و بند اول انگشت های اشاره ات یک خطی است.خا ل روی مچ دستت را هم دوست دارم و آن جای سوختگی اش را.رویش کرم پودر نزن.می خواهم همیشه ببینمش.یک خال قهوه ای هم روی ران چپت داری که حدودش واضح نیست و می ماند مثل کاپوچینوی سردی که پفش بخوابد.اول فکر می کردم ماه گرفتگی باشد.زیر انگشت صافتر از وقتی است که لب رویش می سابانم.به برجستگی جای عمل آپاندیست نیست ولی شک ندارم که خال است.صورتم را به صورتت که نزدیک می کنم و کرکهای روی لپت آن فاصله دو میلیمتری دلخواهم را پر می کندخوشم می آید ، وقتی نفست می خورد به صورتم که بوی تند اکالیپتوس می دهد یا وقتی سیخی مژه های ریمل کشیده ات می خورد به داخل انگشت اشاره ام .می گویی واتر پروف است. ولی هر وقت شیشه را داده ایم پایین و باد به صورتت خورده زیر چشمت سیاه شده است.بعد دستهایت را کشیده ای بهشان و لپت را به گند کشیده ای.بق کرده ات را دوست ندارم. بخند. می گویی دندانهایت را ارتودونسی نکرده ای و هجای سوم را باکسره تلفظ می کنی ،ولی خودم زخمهای داخل دهنت را چند بار دیده ام.فکر نمی کنم راست گفته باشی.مثل وقتی که  می گویی موبایل ندارم.بعضی وقتها که سرت را می گردانی سمت خیابان و نیم رخت را درست تر می بینم بیشتر شک می کنم.اینطور وقت ها باید پیاده بشویم .توجلو تر راه بروی و من ببینم که سر پاهایت را به هم می چسبانی و قدمهایت را آهسته بر می داری.هر چند قدم می ایستی و از پشت مقنعه ات را تا روی بیرون زدگی کتفت می کشی پایین و کیفت را شانه به شانه می دهی. 

اینجا هم می توانم ببینم که مثل همیشه زانو هایت را به هم چسبانده ای و یک در میان دستهایت را روی زانو می گذاری.اما نقطه سفید داخل سیاهی چشمت کوچکتر است و گوشواره هایت را هم نینداخته ای که وقتی بخواهی یک دفعه سرت را بدهی عقب مثل الان و با کف دستت دهان من را بگیری و پس بزنی وسرت را سه بار به چپ وراست بچرخانی؛ صدا بدهد.  

آدم هر وقت با تو جایی می رود زود می رسد.من اینور کاج پیاده می شوم… ولی قول می دهم تا خانه بدوم که بیشتر از این منتظر نمانی.

 

 

«مثل حلقه های یک زنجیر»

سینا حشمدار

 

در را که باز کرد بیشتر نگران شدم. مثل همیشه کیفش را آویزان کرد و به سمت آینه رفت. وقتی به سمت من آمد از حالت چهره اش همه چیز را می شد فهمید. زیر چشم هایش کبود بود. من بیشتر نگران شدم. به من سلام کرد. با خودم فکر کردم  از بچگی همین جور بوده. به من گفت که پیر شده ام و باید بیشتر از قبل مراقبم باشد. من بیشتر نگران شدم. بچه که بود با خودم همه جا می بردمش او فقط با انگشتش بازی می کرد همه می گفتند که شبیه من است بزرگ تر که شده بود از این حرف ناراحت می شد. داخل آشپز خانه رفت و مشغول شستن ظرف ها شد. از آنجا داد زد که من را باید به دکتر ببرد. به نظرم رسید این بار بیشتر از قبل ضعیف شده. از همان بچگی همین طوری بود. به پدرش همه چیز را دروغ می گفت اما با من اصلا حرف نمی زد. من نگران می شدم. گریه می کرد و می گفت بابا دوست دارد دروغ بشنود! آمد و کنارم نشست. صورتم را بوسید. لب هایش سرد بود. دست هایش کمی می لرزید به من گفت بچه هایش را از همه دنیا بیشتر دوست دارد. موقعی که دانشگاه قبول شد هم گریه می کرد. من نگرانش بودم. پدرش داد می زد و می گفت که دختر بزرگ نمی خواهد. به من نزدیک تر شد و بغلم کرد و به هق هق افتاد. زیر چشم هایش کبود بود. از همان اول فهمیده بودم دوستش دارد به من چیزی نمی گفت نامه می نوشت و پاره می کرد به پدرش می گفت می خواهد مثل من زندگی کند. به من گفت دیگر تحملش تمام شده گفت تحمل آدم هیچ ربطی به وضعیت جسمی اش ندارد. وقتی برای اولین بار با پدرش حرفش شد مثل دیوانه ها داد می زد. می گفت دلش می خواهد زندگی کند. گریه اش که تمام شد بلند شد و بغلم کرد گفت می خواهد برود پیش بچه هایش. پدرش می گفت از هیچ جای دنیا شانس نیاورده هیچ کس نیست که راهش را ادامه دهد. به من گفت برای زندگی باید بیشتر قوی باشد و من به او یاد داده ام که مادر بودن از همه چیز بهتر است. بلند شد و توی اتاق شروع به قدم زدن کرد. پدرش می گفت دختر که بزرگ شد باید سعی کند دیگر هیچ چیز نفهمد. او می گفت پدرش را دوست دارد اما با من صحبت نمی کرد. من نگرانش بودم. بیشتر از قبل کاغذ هایش را پاره می کرد. می گفت برای سنش است. گفت بچه هایش دارند بزرگ می شوند نباید تنهایشان بگذارد مرا دوباره بغل کرد و به گریه افتاد. وقتی برای اولین بار به خواستگاریش آمد پدرش خوشحال شده بود می گفت دختر بزرگ به همین درد می خورد. چایی ها را که برد زیر چشم هایش کبود بود. به من گفت می خواهد قوی باشد. دست هایم را بوسید. بلند شد و به سمت آینه رفت. در را که باز کرد بیشتر نگرانش شدم. وقتی که می رفت پیرتر به نظر می رسید.

 

 

۲ دیدگاه

  1. زاویه

    10/31/2008, 11:21 ب.ظ

    سلام فردین
    خوب بود یعنی اون اصل غافلگیری که در پایان آمدهبود و لازمه همچین نوع های از داستان است راعایت شده بود اما خب در پردازش کمی ضعیف بود . یعنی شروع هم نسبتا بد نبود اما برای ایجاد ناپیداری در ادامه متن کمی ضعیف عمل شده بود یعنی احتمال اینکه مخاطب نخو.اهد تا آخر سطرها برو د وجود داشت .

    سلام آناهیتا
    داستان شروع بعدی نداشت اما این نوع داستانها نیاز به خوانش های چند باره دارند که نیز از مزیتهای آن به شمار و درنوع ژانز خود بکار می روند اما نکته اصلی اینجاست که اصل غافلگیری در اینجا رعایت نشده است بلکه خوانش چند باره ای برای گره گشایی ایجاد شده . یعنی روای و شخصیت اول دارند همگام با شخصیت دوم که دارند روزنامه را میخوانند اما هر کدام ر برای خود و این دو با هم تلفیق شده است و دوباره دارد روای حکم میکند که شخصیت دوم چه بخواند یا نخواند چون دارد با مخاطب هم همین کار را می کند !
    و اما نکته ی دیگر آیا واقعن لزومی داشت که نوع جنسیت شخصیت ها مشخص باشد ؟ !!!
    نکته ی دوم اینکه مشخصن داستان در فضای یه مکان خاص از کره زمین پیش می رود و آیا در این مکان خاص بجز تاکسی جایی هم است که اقایان درست پشت سر خانمها بنشینند !!! ( البته از اینجا می شود فهمید که داستان نوعن در تهران دارد اتفاق می افتد: یک آدم دهاتی ندیدبدید برنده ی یک ماشین گرانقیمت در قرعه کشی فلان بانک شده… )

    سلام مرضیه
    قیلن روی سطرها بوده است .وووو نکته گفته شده ….

    سلام سینا
    داستان بدی نبود . برای نشان دادن کتک خوردن دختر فکر کنم از دست همیسرش موفق عمل کرده بودی .یعنی با ایجاد تصویرها و دادن نماد ها ی کلیدی به مخاطب این امکان را برای حدس زدن اتفاق ایجاد کرده بودی . اما داستان از اون جذابیت خاص خودش بیرون بود یعنی مخاطب رو به ادامه ندادن بیشتر ترغیب می کرد تا ادامه دادن و نشان دادن تزهای روانکاوی در این نوع داستان که وقتی زنی یک نوع از همسر خود ساخت دیگر همسرش در اجرای دوست داشتن مقام دوم را خواهد داشت و لابد این باعث اختلاف شده است ویا دلایل دیگر که پرسش های بی جوابی را دراین داستان می توان پیدا کرد که با نگرفتن جواب . باید فکر ی کرد برای این نوع ساختار موجود که تعلیق های بیشتری را تجربه کرد . تا هم خودت و هم مخاطبت راحتر سطرها را به پیش ببرند .

    پاسخ
  2. محمد قادرپور

    11/12/2008, 09:23 ق.ظ

    با سلام
    من اولین باره که به اینجا می ایم و چون خودم مینی مال کار می کنم دوست دارم که نظرم را بگم
    داستان اول (قفل)
    ببینید داستان مینی مال تنها حسنی که داره اون غافلگیری که تو پایان داستان اتفاق می افته . خوشبختانه این داستان ازغافلگیری خوبی برخوردار است ولی از متن چندان قوی برخوردار نیست یعنی اون موضوعی که بشه بهاش تا اخر داستان همراه بود .اینجور که شما نوشته اید حس یه داستان بلند حداقل چند صحفه ای را به خواننده دست میده نه یه داستان مینی مال
    داستان دوم (آپولون در تاکسی تهران»
    این داستان که خالی از غافلگیری پایان داستان بود . شاید گفت که پس دادن روزنامه خودش یه غافلگیری باشه ولی چندان قوی نیست . نمی دونم که این را بگم یانه . میشه گفت که یه برش از داستان بلند بود . یعنی از یه داستان بلند فقط یه پاراگراف را انتخاب کرده اید .
    داستان سوم (من اینور کاج پیاده می شوم تو کجا؟)
    چیزی که توی این داستان موج می زند یه تعریف بیش از حد این داستان را می شد با چند دیالوگ خیلی از جمله های داستان را کم کرد و به کوتاه کردنش و به زیباتر شدن داستان افزود .نمی دونم که چرا همه دوست داریم که داستان مینی مال بگیم ولی در حالی که داسناهای ما حکم یه داستان بلند را داره /جمله های بلند/توصیفهای بیش از حد /پایان بندی ناقص/…
    داستان چهارم (مثل حلقه های یک زنجیر)
    قسمت جالب داستان که من خیلی ازش خوشم اومد جمله ی اول و اخر داستان بود _در را که باز کرد بیشتر نگران شدم _

    اگر من زیاده روی کرده ام و شاید حرفی زده باشم که به نویسندگان این داستان ها بر خورده باشد . معذرت می خواهم چون من اولین بار و اولین کار از شما را خوانده ام .

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد