چند شعر

, , ارسال دیدگاه

آیسا حکمت

 

تنمان به تن دنیا خورده

درختها را نگاه کن

بند رختها را

و پرنده هایی که اریب می گذرند

 

یک تاش قلم مو

آبی آسمانم را

یک دایره زرد

و نقطه نقطه های سفید روشن

ستاره هایم را

 

جا نمی شود

این نقاشی بزرگ در کیفم

با جیبهای تو در تو که به

پرتگاه

پله های برقی

و گاهی برکه ای کوچک

در رویاهایم باز می شود

 

خوب نمی شویم

با لباسهای نامطمئن

دردهای نامطمئن

باران که نامطمئن می بارد

و پرنده ای که نامطمئن کوچ می کند

 

عبور ممنوع

منطقه ای ست زیر پاهایمان

شعر در آن باطل می شود

 و درختان

حتی

در فصلهای حرام

میوه های حرام به دنیا می آورند

 

کسی کفشهایش را

می گذارد روی نقاشی ام

چروک می خورم

پشت غروبی

که تمامش نکرده ام

 

 

احمد زاهدی

تکرار می‌شود، گل
در ریتمِ هندسیِ قالی
و تا پا بخورد
عروس شده دخترک


زندگی‌ام پیچک شده
از بس نیامدی و
چشمم خیره به آسمان است.
که باران بند می‌آید؟
و تو بند بر بند می‌کشی
از تار، جنگلی
و به تکرارِ افقی، پود
تا که اسبابِ عروسی باشد.

چشم‌هایم را می‌بندم
و تکرارِ گلی را به یاد می‌آورم
که بر دارِ قالی

به بند می‌کشیدی

 

علی صالحی بافقی

 

تریلوژی اعترافات

 

۱)

پلک که بر هم بگذاری

انگار که نگذاشته ای

تاریک روشنایِ بیرون و درون را

آنقدرها دیگر تفاوتی نیست

۲)

من که سالهایِ سال ثابت کرده ام

                میتوانم در خودم سرگردان باشم،

کوچ کنم یا …

چه فرقی می کند ؟

 ۳)   y = 1/2 g t ²

شباهتِ ما در تفاوتِ پریدنـِــمان بود 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد