«مقاومت» واپسین اثر ادوارد زوییک

, , دیدگاه‌ها بسته شده‌اند

دربارۀ چرایی و چگونگی رویکرد سینمای غرب به موضوع نسل کُشی یهودیان هم زمان با یکه تازی نیروهای آلمان نازی در شرق و غرب اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، بارها و بارها گفته شده است. همین بس که در دو دهۀ اخیر به دلیل بحرانی شدن موضوع اسکان یهودیان در سرزمین بیت المقدس و جدی شدن مخالفت کشورهای اسلامی با برخی سیاست های دولت اسراییل، سینمای غرب- به ویژه کارخانۀ رؤیاسازی هالیوود که بخش زیادی از آن در دستان یهودیان بانفوذ اداره می شود- برای توجیه مهاجرت یهودیان به سرزمین موعود به ساخت فیلم هایی تأثیرگذار و مخاطب پسند دربارۀ کشتار یهودیان در اردوگاه های مرگ نازی ها دست زده  است که جدا از ارزش های هنری و سینمایی بسیاری از این آثار، جنبه های پروپاگاندا و تبلیغاتی شان بیش از اندازه توی ذوق می زد. «فهرست شیندلر» (استیون اسپیلبرگ، ۱۹۹۳)، «زندگی زیباست» (روبرتو بنینی، ۱۹۹۷) و «پیانیست» (رومن پولانسکی، ۲۰۰۲) از مشهورترین آثار سینمایی در دو دهۀ اخیر هستند که محتوای  شان پیرامون مسألۀ کشتار یهودیان اروپا به دست نیروهای آلمان نازی است. جدیدترین فیلمی که در این زمینه به روی پردۀ سینماهای جهان آمده، «مقاومت»، ساختۀ ادوارد زوییک، است که واقعه ای تاریخی را دست مایۀ کار خود قرار داده و دربارۀ یهودیانی است که در جریان حملۀ نازی ها به غربِ شوروی و بلاروس، موفق شدند خود را از چنگ برنامۀ دستگیری و کشتارهای دسته جمعی آلمان ها نجات دهند و به دلِ جنگل های غرب روسیه پناه بیاورند و البته در آن جا نیز با دشواری های بسیاری روبه رو شدند. ادوارد زوییک که پیش از این فیلم هایی همچون «افتخار» (۱۹۸۹)، افسانه های پاییزی (۱۹۹۴)، آخرین سامورایی (۲۰۰۳)، الماس خونین (۲۰۰۵) را ساخته و توانایی اش را در خلق درام های جنگی و حماسی ثابت کرده، گزینۀ خوبی برای ساخت فیلمی همچون «مقاومت» به نظر می رسد.

فیلم داستان چهار برادر را روایت می کند که از قتل عامی در دهکده ای در بلاروس نجات پیدا کرده اند و به جنگلی پناه  آورده اند و به مرور زمان یهودیان فراری دیگری نیز به آن ها می پیوندند و با کمک و همراهی هم اردوگاهی مخفی را در دل جنگل می سازند. قهرمان فیلم توویا بیلسکی (دانیل کریگ) نام دارد که یک تنه ادارۀ زندگی بازماندگان خانواده اش و نیز تعداد زیادی از یهودیان را که به او پناه می آورند، بر عهده می گیرد. کاراکتر توویا نمونۀ تیپیکال یک قهرمان سینمایی است؛ آدمی که در برابر مشکل های ریز و درشت کمر خم نمی کند و از ابتدا تا پایان قصه، کم و بیش، شمایل اش را به عنوان یک قهرمان نگاه می دارد. با این وجود زوییک و هم کار فیلم نامه  نویس اش، کلیتون فرومان، که سناریوی این اثر را بر مبنای کتابی غیرداستانی به نام «مقاومت، پارتیزان های بیلسکی» نوشته اند، تلاش کرده اند که در کنار ارائۀ تصویری جاندار و تأثر برانگیز از وضعیت فلاکت بار یهودیان در جریان جنگ جهانی دوم (چیزی در راستای همان شعارهای تبلیغاتی بارها گفته شده)، هم در مورد شخصیت توویا و هم دربارۀ دیگر کاراکترهای اصلی فیلم اندکی نیز به فکر عنصر مهم شخصیت پردازی باشند و به تیپ سازی های معمول اکتفا نکنند. توویا یک قاچاقچی سابقه دار است که پلیس محلی نیز به دنبالش می گردد. او با آن که از نیمه های فیلم، جایی که تعداد افراد اردوگاهش روز به روز افزایش می یابند، سیمای یک قهرمان نجات دهنده را پیدا می کند، اما کم و بیش ویژگی های منفی انسانی هم دارد؛ هرچند که زوییک حواس-اش بوده که چهرۀ قهرمان فیلمش تا آن جا که ممکن است، خدشه دار نشود. توویا به خونخواهی خانواده اش و یهودیانی  که به دست یک افسر پلیس محلی، شکار می شوند، آن نظامی و خانواده اش را قتل عام می کند و یا برای نجات خود و افراد گروهش دست به سرقت هم می زند (اشاره به گفته های آن افسر نظامی روس که آوازۀ توویا بیلسکی به گوش اش رسیده است). در این میان حتی زوس، برادر توویا (با بازی خوب لیو شریبر) را می-توان سیمایی منفی تر و خشن تر از قهرمان داستان بنامیم. زوس و همراهانش گشتی های آلمانی را قتل عام می-کنند و حتی در جایی از فیلم- پس از آن که پیرمردی شیرفروش که زخم خوردۀ حملۀ زوس به محموله اش است، محل اختفای یهودیان را به آلمان ها و پلیس لو می دهد- زوس آرزو می کند که ای کاش در جریان دستبرد به گاری آن پیرمرد، او را می کُشت و حتی به کنایه از توییا انتقاد می کند که شعارها و سیاست های انسان-دوستانۀ او دیگر فایده ای ندارد. در حقیقت ادوارد زوییک در کنار موج تبلیغاتی حاکم بر فیلمش، با تکیه بر همین سکانس ها که تعدادشان در فیلم زیاد نیست، می خواهد به پلیدی های آشکار و پنهان جنگ و کشتار هم کنایه ای بزند. برخی رفتارهای خشن و زمخت زوس یا حتی در سکانسی که یهودی های داغ دیده پس از پشت سر گذاشتن مرارت های بسیار تمام عقده ها و خشم خود را بر سر آن اسیر آلمانی خالی می کنند و او را به قتل می رسانند و البته توویا هم با سکوت معنادارش به آن ها اجازه می دهد که انتقامی دسته جمعی بگیرند (یکی از سکانس های خوب فیلم که یادآور مراسم آیینی انسان های پیش از میلاد است)، همه نشانه هایی از سوی کارگردان هستند که بر تأثیر پیامدهای جنگ بر روح و روان آدم ها تأکید می کنند. در حقیقت زوییک می-خواهد حرفی را بزند که بارها و بارها در فیلم های ضد جنگ دیده و شنیده ایم؛ واکنش های آدم ها در برابر پدیده های بزرگی همچون جنگ، رفتارهای غیرطبیعی و گاه وحشیانه است که البته این کنش های نامعمول با سطح فرهنگ و سواد آن ها ارتباط چندانی ندارد و بسته به شرایط در لحظه رُخ می دهند. اما زوییک به دلیل آن که باید مأموریت اش را برای رساندن پیام مظلومیت قوم یهود در زمان جنگ جهانی دوم کامل کند، در خیلی از سکانس های فیلم حرف ها و شعارهای نچسب و آزار دهنده ای را در دهان قهرمانش گذاشته که تماشاگر تیزبین در مقایسه با آن رفتارهای قابل توجیه و آمیخته به خشونت  و کشتار که از توویا و برخی همراهانش سر می زند، این گفته های دهان پُرکن را به عنوان پادزهری در برابر تلخی آن کنش های خشونت آمیز جدی نمی-گیرد؛ حتی این نطق های آتشین را نمی توان محملی مناسب برای پرداخت بهتر کاراکتر اصلی داستان، به عنوان یک قهرمان سینمایی، دانست. دیالوگی شعاری همانند «ما همه برای یه چیز انتخاب شده یم و آن هم انسان بودنه» و یا پس از فرار باسمه ای و غیرقابل باور تعدادی از یهودیان از گتوی آلمان ها و پیوستن شان به اردوگاه توویا گذاشتن دیالوگ هایی در دهان توویا با این مضمون که «امروز بهترین روز زندگی منه!» و یا «امروز به جای زندگی هایی که از دست داده ایم، زندگی جدیدی بنا می کنیم» همه نمونه هایی دمِ دستی از برخی دیالوگ های کلیشه ای قهرمان قصه هستند که قرار است شکوه و عظمت کاری را که او برای نجات جان هم کیشان اش انجام می دهد، به رُخ بیننده بکشاند. البته سازندگان فیلم تا همین جا اکتفا نکرده اند و بدشان نیامده که در داستان-شان ارجاع هایی مذهبی و قومی به تماشاگر بدهند و در این لابه لا سیمایی موسی گونه از قهرمان شان تعریف کنند. توویا همانند کودکی و جوانی حضرت موسی (ع) که در کاخ فرعون زندگی می کرد، گذشتۀ چندان روشنی ندارد. اما اینک در مواجهه با عده ای ستم دیده و بی پناه وجدان اش بیدار می شود و سرنوشت عده ای از نوادگان همان قوم بنی اسراییل را به دست می گیرد؛ برخی از افراد گروه (همانند آن جوانی که در نیمه های داستان خود را به اردوگاه رسانده) و یا معلم پیری که در پایان فیلم جان خود را از دست می دهد، از توویا به عنوان منجی یاد می کنند؛ در دلِ سرمای زمستان توویا برای نجات افراد گروهش از گرسنگی اسب سپید مورد علاقه اش را می کشد و حتی جایی در فصل های پایانی اثر، پس از بمباران هوایی، بازماندۀ یهودیان اردوگاه که همانند قوم بنی اسراییل از چنگ تعقیب کنندگان خود می گریزند، به رودخانه ای می رسند و نمی دانند چه باید بکنند (مشابه موقعیتی که پیامبر یهودیان با آن روبه رو شد) و این اتفاق درست همزمان است با سالگرد عید فصح (روزی که حضرت موسی (ع) قوم بنی اسراییل را به سلامت از رود نیل و صحرای سینا عبور داد). البته در این جا زوییک تلاش کرده که از معادل سازی های آزار دهنده و گل درشت پرهیز کند؛ خوشبختانه نه معجزه ای می بینیم و نه توویا دیگر آن توان گذشته را برای رهبری آن همه آدم هراسان و بی پناه دارد و البته این بار سخنان آتشین و تحریک کنندۀ آساییل (جیمی بیل)- برادر توویا- است که همه را به ادامۀ مقاومت و رفتن به سوی آینده ای بهتر تشویق می کند.

زوییک همانند بسیاری از هم تایان اش که فیلم هایی در رابطه با موضوع یهودیان در جریان نسل کشی های جنگ جهانی دوم ساخته اند و البته در پیروی از قوانین نانوشتۀ موجود در سینمای غرب که بدش نمی آید بر جریان های سیاسی سوار شود، در این فیلم به دامان همان اغراق سازی ها و احساسات گرایی آشنایی می افتد که پیش از این هم بارها و بارها دیده ایم. بیشتر سکانس های «مقاومت» در جنگل می گذرد و در این میان با پلان-های بسیاری روبه رو می شویم که چهره های دردمند و زجرکشیدۀ یهودیان بی پناه را به تصویر می کشند که در سکوت سرد و بی روح جنگل تکه نانی را به دهان می گیرند و مقدار اندکی غذا را دست به دست می چرخانند و یا از سرما به خود می لرزند (سکانسی از فیلم دوربین روی چهرۀ افراد حاضر در اردوگاه رژه می رود و یکی از آن ها با ویولُن ترانه ای اندهناک را می نوازد) و این چیزی جز همان مظلوم نمایی جعلی و آزار دهنده ای نیست که سازندگان فیلم قصد نمایش اش را دارند (هرچند که با تکیه بر گواه تاریخ نمی توان کشتار و شکنجۀ یهودیان را در جریان جنگ دوم جهانی انکار کرد). قرار است در لابه لای این تصویرهای سرشار از سانتی مانتالیسم تماشاگری که شیفته و عاشق سینما و داستان گویی های جذاب آن است، رنج و ستمی را که قوم یهود در سال-های جنگ دوم جهانی تحمل کرده ، با جان و دل بپذیرد و به همذات پنداری غریبی نزدیک شود که هدف اصلی آن دسته از جریان های سیاسی است که افسار سینمای سیاسی/ تاریخی هالیوود را در دست دارند و می خواهند با توسل به ابزارهای سینمایی به نیت های غیرسینمایی خود نزدیک تر شوند. با وجود آن که فیلم نامۀ «مقاومت» بر مبنای همان کلیشه های آشنا و امتحان پس داده حرکت می کند، اما در مدت زمان صد و سی و هفت دقیقه ای که فیلم روایت می شود، کم تر شاهد افت در ریتم داستان اثر هستیم و فیلم نامه نویسان تلاش کرده اند با خلق داستانک ها و موقعیت هایی در دلِ خط روایی اصلی، تماشاگر از فیلم فاصله نگیرد. با این وجود فیلم نامه در برخی بخش هایش، به ویژه جاهایی از قصه که بار عاطفی اثر را به دوش می کشند، می لنگد. به عنوان مثال عشق میان زوس و بلا (آیبِن جِجله) خام و سطحی است و با رفتن زوس از اردوگاه توویا و پناه بردن اش به اردوگاه مدافعان روس  این موضوع خیلی زود فراموش می شود و در پایان فیلم و با بازگشت زوس دوباره مطرح شدن-اش کارکردی ندارد. یا باید به مانور فیلم نامه روی عشق آساییل و هانا اشاره کرد که در نهایت به ازدواج میان-شان ختم می شود و یا می توان از عشق پدید آمده میان توویا و لیلکا (آلکسا داوالوس) گفت که بیشتر از کارکرد روایی شان، قالبی تزیینی و تحمیلی به فیلمی بخشیده اند که جنبه های مردانه اش بیشتر در چشم می-آید و البته برای تماشاگر هم جذاب تر است. جدا از این موقعیت های عاطفی نیم بند و در نیامده، فیلم نامه در برخی دیگر از قسمت هایش نیز می توانست مانور روایی خوبی روی داستانک هایی داشته باشد که خود به خود جذاب هستند. به عنوان مثال درگیری پدید آمده میان توویا و زوس می توانست بیشتر از این ها ریشه دارتر شود و روی موقعیت شخصیت های اصلی داستان و حتی بر شرایط سکونت افراد اردوگاه توویا تأثیر بگذارد. اما در وضعیت کنونی این دو کاراکتر از یکدیگر جدا می افتند و تنها هر از چند گاهی باید سری به اردوگاه روس ها بزنیم و موقعیت نه چندان مطلوب زوس و یارانش را شاهد باشیم و بی شک اتفاق هایی نه چندان پُر اهمیت همانند تحقیر یکی از افراد زوس به دست معاون ویکتور پانچنکو (افسر روس) نمی توانند روایت موازیِ جاندار و جذابی را در کنار قصۀ اصلی پدید آورند. یا می توان به موضوع باردار شدن تامارا (جوی مِی) اشاره کرد که وصله ای نچسب برای یک سوم پایانی داستان است و حذف کردن اش خللی در روند داستان اصلی ایجاد نمی-کند. اما ادوارد زوییک در مقام کارگردان، همانند دیگر فیلم های شناخته شده اش، تلاش کرده با ابزار تصویر تماشاگر را مقهور اثرش کند و در این بین در چند سکانس شاهد تسلط و توانایی های او در خلق صحنه های جنگی و حماسی هستیم. از این دیدگاه حتی می توان «مقاومت» را با «آخرین سامورایی» و به ویژه سکانس درخشان پایانی اش مقایسه کرد که تام کروز و کن واتانابه و دیگر سامورایی ها زیر بارش شکوفه های بهاری به سمت مرگی خودخواسته می رفتند. معادل این سکانس را در فصل پایانی «مقاومت» نیز شاهد هستیم که البته در این جا زوس و یارانش به کمک توویا و دیگران می آیند و دسته ای از نظامیان آلمانی را تار و مار می کنند و بر خلاف دو اثر پیشین زوییک فیلم پایانی خوش را تجربه می کند. با این وجود به مدد میزانسن ها و دکوپاژهای خوب و حساب شدۀ زوییک و نیز موسیقی دل نشین جیمز نیوتن هوارد که برای این اثر نامزد دریافت جایزۀ اسکار هم شد، سکانس های نبرد فیلم خوش رنگ و لعاب از کار در آمده است. برای مثال می توان به سکانسی اشاره کرد که توویا و زوس برای آوردن امپی  سیلین به مقر ادارۀ لیس می تازند و توویا در ماشین منتظر زوس و همراهانش می ماند و ما بیشتر از آن که اتفاق های داخل پاسگاه را ببنیم، با توویای نگران همراه هستیم و به انتظار می نشینیم. یا می توان به سکانسی اشاره کرد که در اردوگاه توویا به مناسبت عقد میان اساییل و هایا جشن و پایکوبی به راه است و به طور موازی شاهد حملۀ زوس و یارانش به کاروانی از نظامیان آلمانی هستیم که این دو صحنه های موازی تقابل میان عشق و خشونت را به خوبی به تماشاگر منتقل می کند.

«مقاومت» اثری است قالبی از سینمای هالیوود که جدا از جنبه های ایدئولوژیک آشکارش، می تواند تماشاگری را که تشنۀ دیدن درام های حماسی خوش رنگ و لعاب است، راضی نگاه دارد. هرچند که به علت هایی که برشمرده شد، فیلم تا رسیدن به مرز یک شاهکار سینمایی فاصله های بسیاری دارد. با این وجود نمی توان منکر ارزش کار ادوارد زوییک به عنوان کارگردان این اثر شد که با وجود شرایط دشوار تولید (همان طور که گفته شد بیشتر سکانس های فیلم در فضای بیرونی و جنگل می گذرد)، توانسته فیلمی بسازد که در نظر تماشاگر عام و خاص قابل قبول باشد و البته هدف سرمایه گذاران اش را نیز برآورده کند. با تکیه بر برخی سکانس های درخشان فیلمِ «مقاومت» و نیز تعداد دیگری از آثار حماسی و جنگی زوییک، می توان او را یکی از اندک گزینه های خوب و مناسب در هالیوود برای ساخت چنین آثاری نامید.