«شک» ساختۀ جان پاتریک شانلی

, , ارسال دیدگاه

«شک» دومین فیلم جان پاتریک شانلی است که پیش از این- سال ۲۰۰۴- نمایشی به همین نام را در برادوی روی صحنه برد و موفق شد چهار جایزۀ تونی و یک جایزۀ پولیتزر را از آن خود کند. او که برای نگارش فیلم نامۀ «خیال باف» (۱۹۸۷) اسکار بهترین فیلم نامه را در کارنامه اش دارد، در سال ۱۹۹۰ تنها اثر سینمایی اش را با نام «جو در برابر آتش فشان» (۱۹۹۰) ساخت که با وجود تأیید نسبی منتقدان، گیشۀ چندان موفقی نداشت. حال جان پاتریک شانلی پس از گذشت هجده سال بار دیگر به دنیای فیلم سازی بازگشته و دومین اثر سینمایی اش در محافل منتقدان و سینمادوستان هوادارانی دارد.

مدرسۀ مذهبی «سنت نکیلاس» جایی است که اتفاق های فیلم «شک» در آن رُخ می دهد. با وجود آن که فیلم، کم و بیش، به منبع اقتباس اش وفادار بوده و بیشتر سکانس های آن در فضای داخلی مدرسه می گذرد و به همین خاطر داستان اش این توانایی را داشت که وابسته به دوره ای خاص نباشد، اما جان پاتریک شانلی برهۀ زمانی حساسی از تاریخ معاصر آمریکا را برای قصۀ «شک» برگزیده است؛ یک سال پس از ترور جان اف. کندی (۱۹۶۴)، یعنی زمانی که اوج جنبش های اعتراض آمیز اجتماعی و سیاسی را در جامعۀ آن زمان آمریکا شاهد بودیم که یکی از این جنبش های مدنی، تلاش هایی برای برچیده شدن قانون تبعیض نژادی بود که رهبری آن را مارتین لوترکینگ برعهده داشت. فیلم در قالب خلق کاراکتر نوجوانی سیاهپوست به نام دانلد میلر (جوزف فاستر) به شکلی گذرا به موضوع حق برابری سیاهان در جامعۀ آمریکا در دهۀ بحران زدۀ شصت میلادی اشاره می کند و این که در آن سال ها هنوز هم جامعۀ متمدن آمریکایی به موضوع زندگی میلیون ها سیاهپوست در ایالات متحدۀ آمریکا نگاه یک سویه ای داشت. البته این دغدغۀ اصلی فیلم نیست و تِم روایی آن بر شک خواهر الویسیوس (مریل استریپ)- مدیر مدرسۀ سنت نیکلاس- نسبت به گناهکار بودن کشیش مهربان مدرسه، پدر فلین (فیلیپ سیمور هافمن) بنا شده و قرار است تعلیق موجود در این شک تماشاگر را با فیلم همراه کند. در این میان کاراکتر خواهر جیمز (ایمی آدامز) را هم داریم که در برزخ میان دو قطب ماجرا گرفتار شده و به-دلیل علاقۀ شاگرد/استادی که نسبت به هر دو آن ها دارد، نمی داند در چه جایگاهی قرار گرفته است و چه رفتاری باید از خود نشان دهد؛ هرچند که در تمام طول فیلم او هیچ گاه قالب یک کاراکتر خنثی و منفعل را به خود نمی گیرد و با بافت داستان به خوبی در هم آمیخته شده است.

شخصیت پردازی در «شک» حرف اول را می زند. داستان فیلم، به دلیل آن که برگرفته از نمایش نامه است، با رعایت درست اوج و فرودهای دراماتیک، جزییات روایی دامنه دار و پُر شاخ و برگی ندارد و این کاراکترها هستند که درام اثر را به دوش می کشند و البته در این میان هوشمندی شانلی در گزینش بازیگرانی توانا برای نقش های اصلی سبب شده که تماشاگر درگیر رابطۀ میان شخصیت ها و موضوع فیلم شود. پدر فلین کشیشی است که باور دارد دوران تحول اجتماعی و اندیشه فرا رسیده و دیگر آن قانون های خشک کلیسایی پاسخ گوی تنوع طلبی و زیاده خواهی های افکار عمومی جامعه نیست. او را سر میز شام می بینیم که تکه گوشتی لذیذ را به دندان می کشد و با دو کشیش دیگر شراب می خورد و زن چاقی را مسخره می کند. حتی در سکانسی که او با خواهر جیمز تنها می شود، سیگاری روشن می کند و یا باید به رفتار مهربانانه و خودمانی اش با بچه های مدرسه اشاره کنیم که صد و هشتاد درجه با شیوۀ رفتاری خواهر الویسیوس تفاوت دارد. در این سکانس ها فیلیپ سیمور هافمن در ارائۀ تصویری سرخوشانه از کاراکتر پدر فلین بسیار موفق است و جنس بازی اش در بازۀ زمانی متهم شدن از سوی خواهر الویسیوس تا از کوره در رفتن و در نهایت تسلیم شدن اش در برابر رقیب، تغییر چشمگیر و قابل ستایشی دارد و در عین حال آن آرامش و وقار همیشگی پدر فلین را در پس رفتارهایش فراموش نمی کند. در مقابل سکانس هایی که رفتارهای سنت شکنانۀ پدر فلین را نشان می دهند، در یک سوم ابتدایی فیلم فصل هایی را داریم که به خوبی نشان گر نوع شخصیت خواهر الویسیوس هستند. نخستین باری که او را می بینیم، سکانسی است که در آن پدر فلین در کلیسا در حال سخنرانی در رابطه با موضوع «شک و تردید» است (چیزی که در دین های الهی هم تراز و زمینه ساز کفر است) و دوربین خواهر الویسیوس را دنبال می کند که بی توجه به صحبت های پدر فلین، رفتاری خشن و خشک با بچه هایی دارد که در حال شیطنت هستند و به وعظ کشیش گوش نمی دهند. یا می توان به سکانسی اشاره کرد که او بر سر کلاس درس خواهر جیمز حاضر می شود و مچ بچه های ناآرام را می گیرد و البته اوج کنش های خشک و عصا قورت داده اش جایی است که او را با خواهران روحانی بر سر میز شام می بینیم که حتی بر جزییات رفتاری راهبه ها نظارت می کند و سکوت و سردی حاکم بر این فضای آزاردهنده در تقابل با اتمسفر شوخ و شنگ حاکم بر میز شام کشیشان مدرسه قرار می گیرد. همین نکته های رفتاری ریز و در ظاهر بی اهمیت به کمک داستان فیلم آمده و تماشاگر را آماده می کند که در برابر واقعیت تکان دهنده ای که در حال رُخ دادن است (و شاید هم چیزی بیش از یک شک معمولی نباشد)، تسلیم داستان شود و با آن همذات پنداری کند. در این میان مریل استریپ مثل همیشه بی-نظیر است؛ کافیست به میمیک چهره اش در همان فصل های ابتدایی نگاهی بیندازیم که کاراکتر خواهر الویسیوس را از قالبی تیپیکال بیرون آورده و رنگ و بوی یک شخصیت سینمایی معرکه را به آن بخشیده است. در حقیقت فیلیپ سیمور هافمن و مریل استریپ نقش های  خود را جوری بازی کرده اند که ذهن تماشاگر مجبور شود جبهه بندی های مرسوم میان کاراکتر سپید و سیاه را کنار بگذارد و نسبت به دو کاراکتر اصلی ماجرا به یک اندازه توجه و دقت نشان دهد و نداند در این برزخ شک و تردید کدام یک حقیقت را می گوید. نقطۀ عطف فیلم نامه زمانی است که خواهر جیمز، پدر فلین را می بیند که زیر پیراهنی دانلد میلر را در کمد او پنهان می کند و پس از آن دانلد را در حالی نامتعادل می یابد و احساس می کند که دهان دانلد بوی الکل می دهد و موضوع را بی درنگ به خواهر الویسیوس گزارش می دهد. از این جا تا پایان قصه، مثلثی میان سه کاراکتر پدید می آید که خواهر جیمز به عنوان یکی از سه رأس این مثلث بیش از دو شخصیت دیگر و هم پا با تماشاگر در گرداب شک و تردید قرار می گیرد و نمی داند که حق با کدام طرف است؛ در حالی که خود اوست که این تردید تکان دهنده را پی ریزی کرده است. با دیدن سکانس هایی که ایمی آدامز در آن ها حضور دارد، به آسانی می توان فهمید که او درک درستی از نقش خواهر جیمز داشته و توانسته بی قراری و تردید این کاراکتر را به مخاطب فیلم القا کند. یکی از سکانس های کلیدی فیلم جایی است که سه رأس این مثلث در دادگاه خصوصی و کوچکی که خواهر الویسیوس در اتاق اش برپا کرده، حضور می یابند و جزییات رفتاری کاراکترها و شیوۀ برخوردشان با یکدیگر جوری است که کم کم فضای این سکانس طولانی را به سوی تعلیقی جذاب که بر پایۀ همان شک بنا شده، سوق می دهد. دیدن خودکار پسرانه در دست پدر فلین (شیئی که پیش از این در زیر میز دانلد دیده ایم) و گفتن این جمله از سوی پدر فلین که «بد نیست پسرها رو برای پیک نیک ببریم» شکی که در دو خواهر روحانی (و تماشاگر) پدید آمده را قوی تر می کند. بد نیست جزییات درخشان این سکانس را مرور کنیم که به درست از کار درآمدن آن حس تعلیق جاری در صحنه کمک بزرگی کرده اند؛ پدر فلین در هنگام ورودش به اتاق ناخواسته بر صندلی خواهر الویسیوس می نشید (گویی که بدش نمی آید او را از بالا به زیر بکشد و یا  جای او را بگیرد) و خواهر الویسیوس هم زمانی که می خواهد گمان خود را برای پدر فلین بازگو کند، کرکره را باز می کند که نور بر اتاق بتابد (بخوانیم نور حقیقت) و پس از گذشت لحظه  هایی پدر فلین که با اتهام سوءاستفادۀ جنسی از دانلد روبه رو شده و در زیر رفتار آرام اش لایه ای از بی قراری را مشاهده می کنیم، ناخواسته به سمت کرکرۀ پنجره می رود و آن را می بندد تا اتاق دوباره تاریک شود. یا باید به بی قراری خواهر جیمز اشاره کرد که به ظاهر سرش را با چای ریختن گرم کرده، اما نگرانی و آشفتگی در رفتار و گفتارش موج می زند و در این میان جان پاتریک شانلیِ کارگردان/ نویسنده استفادۀ خوبی از عنصر زنگ تلفن کرده (در کنار ایدۀ درخشان لامپ خراب اتاق خواهر الویسیوس) که باری تعلیق آمیز به سکوت موجود میان سه کاراکتر اصلی بخشیده و البته چه خوب است که بار دیگر از بازی سه هنرپیشۀ اصلی فیلم در این سکانس یادی کنیم که اوج نقش  آفرینی شان در طول فیلم به شمار می آید.

سخنرانی دوم پدر فلین، پس از روبه رویی با اتهام تکان دهندۀ کودک آزاری، دیگر برای دو خواهر روحانی (و حتی تماشاگر نیز) جذاب است؛ او این بار حرف زدن دربارۀ تردید را کنار می گذارد و در مورد گناه صحبت می-کند؛ گویی که خود را آلودۀ گناه یافته و برای تسکین روح اش لب به وعظ گشوده است. در ادامه سکانس همراهی خواهر الویسیوس را با مادر دانلد داریم که از دیدگاه جامعه شناختی بیان گر حقیقتی تلخ و قابل تأمل است. مادر دانلد (با بازی درخشان ویولا دیویس) سعی می کند حقیقت تکان دهنده ای را که مدیر مدرسۀ پسرش بازگو می کند، کم اهمیت جلوه دهد؛ چون با توجه به وضعیت نابسامان خانوادگی و اجتماعی اش که همه چیز بر ضد او و پسرش پیش می رود، او تنها می خواهد که اجازه دهند دانلد تا ماه ژوئن در مدرسه بماند و فارغ-التحصیل شود که بتواند به دبیرستانی خوب برود و از این شرایط فلاکت بار نجات پیدا کند. فضاسازی این سکانس آن قدر خوب است که تماشاگر به آن زن سیاهپوست حق می دهد که چشمانش را بر آزاری احتمالی که بر پسرش رفته، ببندد و برای بهبود شرایط زندگی دانلد صبر کند و لب به اعتراض نگشاید. در ادامه سکانس خوب رویارویی کلامی میان پدر فلین و خواهر الویسیوس را داریم که جدا از آن که خط روایی فیلم را به سمت گره گشایی سوق می دهد، اهمیت اصلی اش در اینست که ما روی دیگری از شخصیت خواهر الویسیوس را کشف می کنیم. او در پاسخ به پرسش پدر فلین اعتراف می کند که پیش از این مرتکب گناه کبیره شده؛ و شاید بهتر باشد نگاهی دوباره به نوع بیان پُر از احساس و شرمندگی مریل استریپ بیندازیم که این عذاب وجدان را به خوبی به ما منتقل می کند. حتی در سکانس پایانی خود خواهر الویسیوس نزد خواهر جیمز اعتراف می کند که برای این که پدر فلین را به تسلیم وا دارد به دروغ به او گفته که با خواهری روحانی در کلیسایی دیگر که پدر فلین پیش از این در آن جا خدمت می کرده، گفت وگو کرده است و در حقیقت نزد دختری که جایگاه شاگرد او را دارد، بر گناه خود مُهر تأیید می زند. و چه زیبا و تکان دهنده است گریۀ خواهر الویسیوس در آن سکانس پایانی و در میان آن برف انبوه که همه چیز را سپید کرده که اعتراف می کند به دامان شک و تردید افتاده است و ما سیمای تازه ای از زنی را می بینیم که تا پیش از آن نمادی از سرسختی و تعصب بوده و کم تر کسی فکر می کرد او این چنین تمثال خودش را بشکند و تزلزل در ایمان و باورهایش را بازگو کند. خوبی فیلم نامۀ «شک» در اینست که تلاش نمی کند آن شک پدید آمده را در پایان به یقین تبدیل کند و داوری را بر عهدۀ مخاطب  می گذارد. با پذیرفتن پدر فلین برای رفتن از مدرسۀ کاتولیک سنت نیکلاس، این باور در ما تقویت می شود که او گناهکار بوده است. با این وجود شیوۀ برخوردش (وداع پایانی با حاضران در کلیسا و دست دادن با تک تک آنان) این گمان را زنده نگاه می دارد که شاید هم او گناهکار نبوده و تنها برای آن که نتوانسته نظر خواهر الویسیوس را تغییر دهد و یا چون می خواهد او را در همان باور اشتباهش تنها بگذارد، تصمیم به ترک کلیسا و مدرسه می-گیرد. حتی زمانی که در سکانس پایانی از زبان خواهر الویسیوس می شنویم که اتهام پدر فلین از سوی کشیش اعظم پذیرفته نشده و با انتقال به کلیسایی جدید به نوعی ترفیع گرفته است، این باور در ما زنده می شود که شاید هم او گناهکار نبوده و اگر هم آن گناه نابخشودنی را انجام داده، باید به خواهر الویسیوس حق دهیم که در همه چیز (حتی به شکلی تلویحی در عدالت خداوند) نیز شک کند.

«شک» از آن دسته فیلم هایی است که به شدت به خط روایی اش و مضمون نهفته در آن وابسته است. با این وجود جان پاتریک شانلی که نمایشنامۀ مرجع داستان فیلم را هم خودش نوشته، با شناختی که از زیر و بم قصۀ سینمایی اش و ظرفیت های موجود در آن داشته، تلاش کرده گروهی از بهترین و حرفه ای ترین عوامل سینمایی را در کنار هم جمع کند و این موضوع تنها به انتخاب درست بازیگران خلاصه نمی شود؛ بلکه فیلم برداری قابل توجه نورپردازی  سرد راجر دیکنز و طراحی صحنۀ دیوید گرایمن که به سایه افکنی تِم شک موجود در داستان دامن می زنند، بخشی دیگر از نکته های قابل گفتن «شک» به حساب می آیند که آن را تا مرز اثری خوب و قابل تأمل پیش می برند. «شک» از آن فیلم هایی است که تماشاگرش را نسبت به حقیقت های خوش رنگ و لعاب دنیای پیرامون اش به اندیشه و تردید وا می دارد و می توان با جنبه های جامعه شناختی و اعتقادی نیز بررسی اش کرد. 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد