این داستان عنوان ندارد

, , ۲ دیدگاه

در باز شد و پدرام با عجله شیر آب را باز کرد و دست های خونی اش را آب کشید. به آینه ی رو به رو خیره شد، به چشم های آبی براق. در فکر کاری ست که قرار است امشب انجام دهند.

 

          آبی ؟

          پس چی ؟

          تو به این می گی آبی !!! چشم های من خاکستریه .

          گفتم آبیه ، با من بحث نکن . برو یه چسبی چیزی بزن به دستت . میوه خوردن هم بلد نیستی .

          اگه زمین مربع باشه حتما چشم های من هم آبیه . ولی چون تو می گی …

 

تا چند دقیقه ی دیگر حامد تماس می گیرد و آخرین هماهنگی را انجام می دهد .

 

          این که صدای در بود ! باز کنم یا بگم بره با تلفن هماهنگ کنه .

          باز کن . هر دو تون گیج می زنید .

 

حامد روی صندلی نشسته است و دوباره همه چیز را توضیح می دهد . پدرام کلت قدیمی اش را از کمد بیرون آورده و آماده  می کند .

 

حامد : این دیگه واسه چیه ؟

          من به پدرام دادم .

          مگه ما قراره آدم بکشیم ؟

          تو نه .

          چی داری می گی ؟ اینجا چه خبره ؟

          نگران نباش . یه گلوله بیشتر نداره .

          نه ، من با این قضیه مشکل دارم .

          بذارید همه چیزو همین اول روشن کنیم . شما باید کاری که من می نویسم انجام بدید یا من کاری که شما انجام می دید بنویسم ؟

          معلومه که دومی . پدرام تو چی می گی ؟

پدرام : منم با دومی موافقم .

          یادتون باشه که خودتون خواستید .

 

رأس ساعت ۱۱ از منزل خارج شدند  . مثل همیشه پدرام پشت فرمان نشست . از خیابان ها می گذشتند و هر چه به خانه ی دکتر بهزاد نزدیکتر می شدند ، آرزو هایشان دستیافتنی تر به نظر می رسید .

 

پدرام : مطمئنی امشب کسی اونجا نیست ؟

حامد : آره . دو روزه خونه خالیه .

          به کاهدون نزنیم .

          توی اون خونه ای که من دیدم اگه سیفون دستشویی رو هم بیاری بیرون قیمت داره .

          همین جاست ؟

          آره این یکی از درهاست .

          سگ چی  ندارن ؟

          نه .

          پس به امید کی خونه رو ول کردن ، رفتن .

          یه سرایدار ِ بدبخت . نگران نباش قرار نیست بفهمه .

 

جلوی در ایستاده بودند و به اطراف  نگاه می کردند .  همه چیز مرتب به نظر می رسید . ماشین چند متر آن طرف تر پارک شده بود و کوچه مثل همیشه آرام بود . پدرام با همان مهارت همیشگی اش از دیوار ِ گوشه ی در بالا رفت و مثل سایه ای روی لبه ی دیوار که با میله های فلزی بسته شده بود  به طرف درخت های چنار ِ چسبیده به  دیوار حرکت کرد. از شاخه ها بالا رفت و از  تنه ی یکی  از درخت ها پایین آمد . بی سر و صدا به در حیاط نزدیک شد . قفل بزرگی روی در بسته شده بود . چند ضربه به در زد تا حامد صدایش را بشنود . حامد هنوز متوجه نشده بود . موبایلش را بیرون آورد و تماس گرفت . آهسته شروع به صحبت کرد .

 

          کجایی ؟

          چی شد ؟

          نمی تونم قفل در رو باز کنم  . همون طوری که من اومدم بیا .

          چه طوری رفتی ؟

          کور بودی ؟ از روی درخت .

          من نمی تونم .

          پس گم شو  تو ماشین .

 

حامد با ناراحتی گوشی را توی جیبش گذاشت  و نگاهی به درخت چنار و نرده ها  انداخت .

 

          حالا چی کار کنم ؟ این طوری که چیزی به من نمی رسه . کجایی ؟

          چه زود یادت رفت . قرار بود من دخالتی نداشته باشم .

          حالا چرا قهر می کنی ؟ بگو چه کار کنم . یه راهنمایی  .

          انتخاب کن . از روی درخت . یا در ِ پشتی . یا پنجره ی آشپزخونه  ، پشت ساختمون .

 

به طرف انتهای کوچه رفت که به کوچه ی پشتی راه داشت . نگاهی به ماشین انداخت و عبور کرد . به دیوار آشپزخانه رسید . باید چهار متر از روی لوله ی گاز بالا می رفت و از پنجره وارد می شد . سخت بود اما آسان تر از بالا رفتن از چنار .

خانه در تاریکی مطلق فرو رفته بود . به طرف طبقه ی بالا رفت . کور سوی چراغ قوه ی پدرام به چشم می خورد . نور گوشی را روی پله ها انداخت و بالا رفت . حالا رو به روی پدرام قرار گرفت . او که حسابی جا خورده بود نور چراغ را روی صورت حامد انداخت و گفت : چه طوری اومدی .

 

          ولش کن چی پیدا کردی ؟

          یه جعبه پر از طلا .

          مسخره نشو . پولی ، عتیقه ای ، …

          یه جعبه طلا کمه ؟

 

نور چراغ قوه را روی جعبه انداخته بودند و برق طلا چشم هایشان را خیره کرده بود . پدرام جعبه را بست و به طرف پایین اشاره کرد . باید هر چه سریع تر خارج می شدند . حامد به آشپزخانه رفت و پدرام به طرف حیاط .

از پله ها پایین آمد و به سرعت از کنار استخر عبور کرد . چند متر تا دیوار مانده بود که مردی با آفتابه ای سفید رنگ رو به رویش ظاهر شد . پدرام  با دستپاچگی اصلحه را به  طرفش نشانه رفت .

صدای فریاد مرد حامد را از آشپزخانه به حیاط کشاند .

 

          می گی چه کار کنم ؟

          قول می دی دیگه روی حرف من حرفی نزنی ، حتی اگه به ضررت باشه .

          آره . زود باش . پدرام خیلی خره ، می زنه ها .

          برو جلو نذار شلیک کنه .

 

مرد از وحشت می لرزید و عقب عقب به طرف دیوار می رفت . حامد به پدرام نزدیک شد و سعی کرد آرامش کند .

 

          ولش کن پدرام ، بیا بریم .

          قیافه ی ما رو دیده .

          حالا مگه آدم کشتیم . الآن مردم می فهمن .

 

پدرام به مرد ، به حامد و به جعبه نگاه می کرد . اصلحه را به طرف مرد گرفت و وادارش کرد در را باز کند . به طرف ماشین دویدند و این بار حامد پشت فرمان نشست . از خیابان ها می گذشتند .  پدرام جعبه را در دست هایش گرفته بود  و به آرزو هایش فکر می کرد .

 

          با این طلا ها چه کارها که نمی شه کرد .

          زیاد دلتو خوش نکن .

          باز تو پیدات شد .

حامد : بس کنید دیگه . حالا تو چرا اون جعبه رو نمی ذاری کنار .

پدرام : تو بودی می ذاشتی ؟

          یه چیزو همین حالا بگم ، اون طلا ها سهم هر دوی ماست .

          کی گفته ؟

          به این زودی یادت رفت . نقشه ی این خونه مال کی بود ؟

          حامد تو نقشی تو این بازی نداری . فقط از پنجره رفتی تو ، از در اومدی بیرون . همین

          کی بود نذاشت شلیک کنی ؟ اگه من نبودم الآن یه جنازه روی دستت مونده بود .

          می دونی حامد فرقی نمی کنه اون جنازه کی باشه .

 

اصلحه را به طرف حامد گرفته بود و حامد مچ دستش را محکم به عقب می راند .

 

          کجایی ؟ یه کاری کن دیگه .

          خودت قبول کردی روی حرف من حرفی نزنی .

          تو پاک کن تو بساطت نداری …

 

صدای شلیک گلوله فضا را در سکوت فرو برد . ماشین با برخورد به دیواری متوقف شد و پدرام به صورت  خونی حامد خیره ماند .

 

          حامد !  حامد!

          مرده .

          خفه شو . تو کشتیش . من نمی خواستم .

          نه ، من که کاری به کار تو نداشتم . نمی دونم جزء صفات تو حماقت رو هم در نظر گرفته بودم یا نه ولی واقعاً به نظرت یه جعبه طلا توی اون خونه چی کار می کرد .

          چی می خوای بگی ؟

          خودت چی فکر می کنی ؟

          تو … تو  آشغال ِ عوضی ما رو به بازی گرفته بودی. می کشمت.

          بذار ببینیم کی می تونه اون یکیو بکشه  .

 

پدرام اصلحه را زیر گلویش گذاشته بود و با چشم های خیس به جعبه نگاه می کرد.

 

          نه، نمی تونی .

 

انگشت اشاره اش را روی ماشه گذاشت و اتفاقات چند ساعت اخیر را در ذهنش مرور کرد.

 

          من شلیک نمی کنم. تو نمی تونی وادارم کنی .

 

چشمهایش را بست و ماشه را کشید . همه چیز تمام شده بود و شب در سکوت عجیبی فرو می رفت . چشمهایش را باز کرد رو به روی شیشه ی ترک خورده ی ماشین . اصلحه یک گلوله بیشتر نداشت .

 

   کجایی …  نرو! بیا بگو من چه کار کنم . کجایی .  کجایی … 

 

 

۲ دیدگاه

  1. علی

    02/22/2011, 07:16 ب.ظ

    سلام

    ” آلبوم رُکیَه صَفَر با صدای اسحق احمدی ”

    به روزم با آلبومی کاملا بندر عباسی و بسیار متفاوت …

    منتظر حضور صمیمانه ی شما دوست عزیزم هستم …

    پاسخ
  2. فراخوان ششمين جشنواره بين المللي شعرفجر

    12/14/2011, 06:42 ب.ظ

    به منظورارتقای سطح کیفی شعروگسترش هرچه بیشترآن، به عنوان پشتوانه فرهنگی وثروت ملی، ششمین جشنواره بین المللی شعرفجر برگزار می شود. امیداست شرکت فعال وموثرکلیه عزیزان شاعر، باهرگرایش، سلیقه وسبک شعری موجب بالندگی هرچه بیشتراین هنرملی گردد.
    این جشنواره کاملاًرقابتی است وتمام سنین، مضامین، قالبهاو حوزه های شعری(سنتی، نیمایی وسپید، سرودوترانه) وبخش ویژه کودک ونوجوان رادربرمیگیرد.
    بدیهی است ارزیابی براساس آثارارسالی خواهدبود وازبرگزیدگان به نحو شایسته ای تقدیربه عمل خواهدآمد.
    دراین دوره بخش ویژه ای به بررسی کتابهای پژوهشی حوزه شعرمنتشرشده ازفروردین ۱۳۸۵ تا پایان اسفند ۱۳۸۹ خواهد پرداخت.

    شرایط شرکت:
    ۱- ارسال مجموعه های شعرمنتشرشده درفاصله زمانی ۱۳۸۹ و۱۳۹۰یاحداقل۱۰وحداکثر۲۰صفحه شعر(ازتازه سروده ها)درهریک ازبخشهای موردنظرشاعران
    ۲- تکمیل وارسال فرم شرکت درجشنواره به ضمیمه ۱برگ تصویرشناسنامه یاکارت ملی

    مهلت ارسال آثار: تاپایان وقت اداری روزچهارشنبه مورخ۳۰ آذرماه۱۳۹۰
    نشانی ستاد برگزاری:
    تهران،خیابان شهیدمطهری،خیابان فجر(جم سابق)، پلاک۷،طبقه۴،کدپستی:۱۵۸۹۷۴۳۱۱۱
    تلفن:۸۸۳۴۲۹۷۹ نمابر:۸۸۸۶۱۳۲۴

    نمونه فرم شرکت در ششمین جشنواره بین المللی شعر فجر:
    نام
    نام خانوادگی
    نام پدر
    شماره شناسنامه
    محل تولد
    تاریخ تولد
    کدملی
    نشانی محل سکونت
    کدپستی
    تلفن ثابت
    شماره تلفن همراه
    نشانی پست الکترونیکی
    اینجانب بامشخصات فوق وباارسال … جلد کتاب… صفحه شعر، آمادگی خودرابرای شرکت دربخش سنتی – نیمایی و سپید – سرود و ترانه – بخش ویژه کودک ونوجوان
    ششمین جشنواره بین المللی شعرفجر اعلام می دارم.

    تاریخ

    امضاء

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد