شعر بلند سرگردانی

, , ۲ دیدگاه

  

روزهای همیشه سرگردان

زندگی لابه لای یک پوشه

گم شدم توی جیب تاریکت

مثل یک اسکناس بی گوشه

 

به خودم چسب می زدم محکم

پارگی ِ گذشته را از درد

جلوی چشم های غمگینم

دست هایی مچاله ام می کرد

 

دست هایی که مشت می شد از

همه ی کینه های افسرده

زل زدی به عروسکی زنده

توی آیینه های افسرده

 

باربی عاشقانه می رقصید

توی چشمان کوچک شرقی

مانده بین گذشته و حالا

پله های مردد ِ برقی

 

زندگی جدید من در شهر

با خودش حرف می زند آرام

یک نفر ترک می کند من را

یک نفر داد می زند:اعدام!

 

که خودم را فقط بیاویزم

از طنابی که سخت پوسیده

[فکر کردم به نور تاریکی

که به این سنگ قبر تابیده]

 

که به این سنگ قبر نزدیکم

از وقوع دوباره ی یک قتل

مثل موجود زنده ای لغزید

زیر پاهای مرده ام یک سطل

 

روشنایی درست قسمت شد

بین سوراخ های یک زنبیل

فکر کردم بدزدمت مثل ِ

سرقت از یک مغازه ی تعطیل!

 

سرقت از چیزهای نامرئی

سرقت از بسته های ارسالی

باز دنبال زندگی گشتن

توی یک گاو صندوق خالی

■■■

دستخط مداد کم رنگت

روی این اسکناس ها می ماند

دختری “دوستت ندارم” را

با صدایی گرفته تر می خواند

 

برو!از خاطرات من برگرد

از همین کوچه های بی پایان

آخر این مسیر چیزی نیست

جز صدای شنیدن باران….

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲ دیدگاه

  1. جهانگير

    ۰۴/۱۶/۱۳۸۸, ۰۶:۵۳ ب.ظ

    سلام دوست من
    شعر زیبایی بود و سایت جامعی دارید و خیلی از مطالب وبسایتتون لذت بردم .
    کوه با آن عظمت آن طرفش صحرا بود
    دست بر دامان هر کس که زدم رسوا بود
    .
    .
    .
    .

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد