مروری بر دو فیلم از سینمای فرانسه و برزیل

, , دیدگاه‌ها بسته شده‌اند

Plum Rain

La Pluie Des Prune

باران آلو

محصول آرته فرانسه باهمکاری یورو اسکیپ ۲٫۱

تهیه کننده فرد بلایش با همکاری جفروی گریسون، نوآ هارلان،فرانسوا سوانارگو، آرنو لووه

کارگردان:فردریک فیشباخ  فیلمنامه:فیشباخ، آن لویی تریویدیچ

بازیگران: گیلبرت مِلکی،آدریانا آستی، مری ریوا، توشی فوجی وارا، می یوشینو

به زبان فرانسوی و ژاپنی

 

————————————–

باران آلو حس ظریفی از طنز را در سراسر ماجرای یک نمایشنامه نویس فرانسوی که برای کمک به تهیه یک اقتباس ژاپنی از کارهایش به توکیو آمده است جاری کرده است. نویسنده تودار، کم حوصله و فرانسوی تمام عیار که تلاش می کند اثرش  را از گزند تغییرات بومی حاصل از ترفندهای اقتباس به دست ژاپنی ها حفظ کند در این سفر مادربزرگش را نیز به همراه دارد که همسفر روزگار جوانی اوست  و بر اثر یک سکته مغزی حرف زدن و شایدحتی قوای ذهنی اش دچار اختلال شده است. این شروع ساده ولی پر از جزئیات ظریف و جذاب، آینده خوبی را برای فردریک فیشباخ نوید می دهد.

فیشباخ و و همکار فیلمنامه نویسش آن لویی تریویدچ( که اغلب همکار پاتریس شرو بوده) فیلم را با دقت  از خطر اتوبیوگرافیک شدن دور نگه داشته اند. هلمر که یک کارگردان نسبتا  شناخته شده تئاتر و اپراست و در واقع برای راه اندازی چند پروژه به توکیو سفر کرده است اجازه نمایش برخی از جنبه های واقعی نمایشنامه( که مربوط به زندگی خودش می شود) را نمی دهد.

در عوض، تشویش های مشابه فیلم گمشده در ترجمه( سوفیا کوپولا)  که در بحث های ادیبانه و نمایشی فیلم سر بر می آورد،حس طنز قابل پذیرشی از عدم درک دوسویه تلاش ژاینی ها برای سخن گفتن به زبان انگلیسی و مقبول و موجه شدن در دنیا به وجود می آورد. فرانسوایِ نمایشنامه نویس(گیلبرت ملکی) حتی نمی داند بازیگران قرار است چه نقشی را به تصویر بکشند چون نام همه شخصیت ها به حروف مخفف تغییر یافته ( فرانسوی ها همه چیز را مخفف می کنند. مترجم او این اطلاعات را به خوبی به او منتقل کرده است) و نمایش حاضر در واقع ادغامی از چند تا از نوشته های اوست.

در این بین،فرانسوا با اعتقاد خاص فرانسوی ها درخصوص برتری منطق و زبان فرانسوی نسبت به دیگر سرزمین ها، به رغم سخن گفتن آمرانه ( و هرچند آشفته) و اشارات مادر بزرگش تینا ( با نقش آفرینی همچنان درخشان آدریانا آستی) به درستی نمی تواند با او ارتباط برقرار کند.

اما ناخوش احوالی مادربزرگ( که به تازگی دچار یک سکته مغزی بوده) او را وا می دارد  روز و شب با  او  در توکیو پرسه بزند ، به فروشگاههای ماهی فروشی برود و تئاتر کابوکی ببیند ،  و از این رو رفته رفته  به بهانه های دیگر شروع به برقراری ارتباط با مادربزرگ می کند و بلندنگری و سرخوشی آشکار این جهانگرد سابق( مادربزرگ) به نوه اش هم سرایت می کند.

با طنز غیر تحمیلی و موقر  و سرخوشی کم نظیر نقش تینا ، فیلم به خوبی از  ساده انگاری  ها و کلیشه ها ی معمول داستانهایی با مضمون تقابل فرهنگ ها( و تقابل نسل ها) دوری می کند. بارانهای موسمی تصویر کارت پستالی و ظاهر فریبنده ژاپن را در هم می ریزند ( فرانسوا زیر لب و برافروخته غر می زند: پس آلوها کجا هستند؟)در همین حال کارگردان تئاتر ژاپنی( توشی فوجی وارا) با قدرشناسی کنایه آمیزش، دمدمی مزاجی مرد فرانسوی را به عباراتی جهانشمول تر تعبیر و ترجمه می کند.

.

رنگی HD تبدیل شده به نسخه ۳۵ میلیمتری /تدوینگر: لورن برونت/ موزیک: گای لکورن /طراح تهیه :بار فیلیپس / صدا(دالبی DTS ) نوریفومی آتاکا / انتخاب عوامل: اویر دریفوس ، اولیویه دوهو /آنت ترومل.

باز بینی شده برای جشنواره فیلم ونیز / دوم سپتامبر ۲۰۰۷ زمان فیلم: ۹۰ دقیقه

 

***

Red Carpet

Tapete Vermelho

فرش قرمز

محصول برزیل – ارائه ای از کمپانی پاندورا LAP ,- تهیه کننده: لوئیز آلبرتو پریراـ ترزا لندگارف  کارگردان: لوئیز آلبرتو پریرا  فیلمنامه: رزا نپوموچنو، لوئیز آلبرتو پریرا. بازیگران:ماتئوس ناخترگل ـژوزه میلاگرش –وینیسیوس میرانداـ رزی کمپوس –آیلتون گراکا ـ پائولو بتی / زبان پرتقالی / رنگی ـ تدوینگر: اولی بورتین ـموسیقی: جونیور کارون ـ کارگردان هنری: رناتو تیژریا ـصدا( دالبی دیجیتال): چیکو د اندراده ـ خورخه واز ـ بازبینی شده در فستیوال فیلمهای برزیلی نیویورک ـ ۱۰ اوت ۲۰۰۶ ـ زمان فیلم : ۱۰۲ دقیقه

——————————-

لوئیز آلبرتو پریرای فیلمساز که شناخته شده ترین کارش، اثر تاریخی Hans Staden  است، در فرش قرمز بر گذشته سینمایی کشور برزیل درنگ می کند. داستانی عامیانه و کوچه بازاری از یک روستایی ساده لوح به نام «کوئینزینو» که با همسرش «زولمیرا» و میمون باوفایش عازم سفر می شود تا پسرش «نکو» را با جادوی فیلمهای سیاه و سفید کمدین محبوب دهه پنجاه برزیل،ماتزاروپی ، که فیلمهای کلاسیکش به سختی در دسترس اند، آشنا کند. نقش آفرینی قوی ماتئوس ناخترگل در نقش کوئینزینیو با حرکات موزون و گامهای چپ اندر قیچی اش فیلم را دچار چرخشهای اساسی و گیرا می کند. هرچند ممکن است در یک پیش داوری غیر منصفانه، داستان فیلم درباره سفر برای تماشای سینمای کمدی برزیل اساسا خیلی کوته بینانه به نظر بیاید ولی «فرش قرمز» شایسته اقبال وسیعتری از سوی جشنواره هاست.

کوئینزینیو مصمم است که پسرش نکو(با بازی وینیسیوس میراندا) را در دهمین سالروز تولدش به تماشای فیلمی از ماتزاروپی ببرد،همان طور که پدر کوئینزینیو در تولد ده سالگی اش با او چنین کرده بود،اما همان گونه که همسرش زولمیرا نیز بارها اشاره می کند زمانه عوض شده است. مانند فیلم Hans Staden پریرا درباره یک ملوان قرن شانزدهمی آلمانی که گرفتار آدمخواران توپی نامبا می شود، فرش قرمز هم درباره نابهنگامی فرهنگی برخورد یک فرهنگ روستایی کوته بینانه با برزیل جهانی شده قرن بیست و یکم است .

کوئینزینیو به زودی در می یابد که سالن های سینما در برزیل مدرن به فروشگاه های بزرگی بدل شده اند و یا اینکه منحصرا به نمایش فیلمهای اکشن آمریکایی اختصاص یافته اند. در طول سفر،لهجه درب و داغان کوئینزینیو و راه رفتن بی قیدانه اش مورد تمسخر قرار می گیرد.برای کامل شدن حقارت و توهین در فیلم ،مردی الاغ کوئینزینیو را هم می دزد. وقتی او سرانجام سالن نمایش فیلمی از ماتزاروپی را پیدا می کند، داستان در چرخشی درخشان به  نمایشی از مانیفست سیاسی فعالان معترضی بدل می گردد که درخیابان چمباتمه زده اند و در پی شروع خشونت، پلیس، جمعیت (و کوئینیزیو) را از آنجا پراکنده می کند.

در هر حال کوئینزینیو کاملا قادر به سازش با وضع جدید است. هنگامی که او سرانجام موفق می شود یک نسخه از فیلم ماتزوراپی را به چنگ بیاورد آگاهی تازه اش از فعالیت سیاسی و رسانه امروزی را به کار می بندد و خود را به ستون بیرونی یک سینما می رساند و صاحب آنجا را برای نمایش فیلم تهدید می کند. در صحنه ای که یادآور سفرهای سالیوان  است اشتیاق وحشیانه حضار، بر تاثیر گذاری و کارایی کمدی به عنوان نقطه پیوند اجتماعی صحه می گذارد. همچون  فیلمی ازماتزاروپی ، که جمعیتی را شیفته می کند و کوئینزینیو آشکارا شیفته و مرعوب و مقلد این فیلمساز است.