نقدی بر در بروژ

, , ۵ دیدگاه

 

                  «مارتین مک دانا»، این اسم را باید به خاطر داشته باشیم و امید زیادی به درخشش در آینده‌ای نزدیک ببندیم. مارتین مک دانا البته برای دوست داران تئاتر نام آشنایی باید باشد. مردی که از همان سنین کم جوانیش نشان داده است که نمایشنامه نویسی قهار است. مردی‌ست که خوب می‌داند چطور شرایطی بغرنج و در عین حال دلنشین برای شخصیت‌ها پیچیده‌ی داستان‌هایش خلق کند. مارتین مک دانا بعد از یک فیلم کوتاه درخشان که اسکار بهترین فیلم کوتاه را برای اولین قدمش در سینما برای او به ارمغان آورد اینک با یک فیلم بلند درخشان نشان می‌دهد که به زودی تبدیل به کارگردان و نویسنده‌ای بزرگ خواهد شد و بدون شک سبک روایی خاص خودش را هم خواهد داشت. اگر برادران کوئن به زیبایی درون ژانر اصلی فیلمشان دست به ساختار شکنی می‌زنند و رگه‌هایی از ژانرهای دیگر را هم قرار می‌دهند. مک دانا پا را از این هم فراتر می‌گذارد و دو ژانر به شدت متناقض را در تقابل با یکدیگر قرار می‌دهد. البته این تقابل چند ژانر مختلف در سینما سابقه‌هایی حتی بعضا درخشان مانند برخی فیلم‌های برادران کوئن یا «میازاکی» و حتی به نوعی «دیوید لینچ» در «قلبا وحشی» که البته اثر چندان مورد قبولی نیست و حتی رگه‌هایی از آن در سینمای «تیم برتون» بخصوص در آخرین شاهکارش «سووینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فیلینت» مشاهد می‌شود ولی اثر مک دانا را باید موفق ترین و بدعت گذارترین آنها دانست. وی همچنین با قدرت کم نظیرش در اشاره به موضوعات جالب توجه و استفاده از نشانه گذاری‌های زیبا در جای جای اثرش نوید مردی بزرگ برای عرصه‌ی تصاویر متحرک را می‌دهد. سال‌ها فعالیت درخشان در عرصه‌ی تئاتر باعث شده است که سینمای نوپای او مزیتی دیگر هم داشته باشد. و آن ترکیبی بسیار ظریف و دلنشین از تئاتر و سینماست. “در بروژ” فیلمی که بسیار کم ادعا و بی سر و صدا اکران شده ولی به خوبی توانست جای پای خالقش را مستحکم کند. علاوه بر موضوعاتی که در بالا به آنها اشاره شد و در ادامه بیشتر توضیح داده خواهد شد، فیلم مانند خالقش با تمام دلنشینی و زیبایی کم نظریرش به شدت از جنجال و هیاهو فیلم‌های خوش ساخت و پرمدعای دیگر دوری می‌کند و با برخوردی متواضعانه با مخاطبش تنها و تنها آنچه در چنته دارد را به منثه‌ی ظهور می‌گذارد.

 

اولین چیزی که در فیلم خودنمایی می‌کند برخورد دو ژانر با یکدیگر و به وجود آمدن تلفیقی دیدنی از این دو در کنار یکدیگر و کامل تر شدنش با ژانری سوم است اما باید در نظر داشت که ژانر سوم بیشتر نقشی مکمل برای داستان فیلم را دارد که خود به بخشی از پیش برد داستان فیلم کمک می کند. البته برای این برخورد و سپس تلفیق زیبا باید مراحلی را در فیلم متصور بود. فیلم با یک کمدی نرم و روح بخش شروع می‌شود. دو کاراکتر به شدت ساده معرفی می‌شوند که با دیالوگ‌های قوی و تاثیر گذارشان خبر از پیچیدگی‌های دقیق و ریزه کاری هوشمندانشان می‌دهند. مک دانا در این مرحله شیوه‌ی جالبی را برگذیده است. مخاطب تا جایی که نویسنده می‌خواهد و قصد دارد از گذشته‌ی کاراکترها کمترین اطلاعات را دریافت می‌کند. کاراکترهایی که در ظاهر به شدت یاد آور زوج‌های کمدی‌های قدیمی مانند «لورل و هاردی» می‌باشند. یک مرد جوان لاغر عجول و غرغرو که از وضعیت جدید اصلا راضی نیست و در مقابل طرف مقابل پابه سن گذاشته تر، آرام تر و معقول تر با اندامی درشت. اتفاقات و رفتارهای کاراکترها طنزی ظریفی را در خود دارند و حتی گاهی خنده دار هم می‌شوند. برخورد «ری» با توریست‌ها امریکایی در ابتدای فیلم یک از این موارد است. اما درست در میان همین لایه‌ی طنزآلود اولیه لایه‌هایی از غم اندوه در شخصیت ری و تاثیر مستقیم آن در «کن» مشاهده می‌شود. ری از اتفاقی که در گذشته‌اش رخ داده – که چندان هم دور نیست –  بسیار پریشان است و آمدنش به موقعیتی جدید مانند شهری زیبا مثل «بروژ» هم او را آرام نمی‌کند. آرام نشدن او در این فضای به شدت رویایی و کلنجار رفتن‌های احمقانه‌اش با موضوعاتی بی حوده هم نشان از بزرگی و سختی این اتفاق دارد. مک دانا بعد از مدتی و با یک مقدمه چینی زیبا و خلاقانه سرانجام راضی می‌شود پرده از راز بزرگ شخصیت‌هایش بردارد. کن و ری هر دو آدم کش‌هایی سنگدل هستند که در اولین ماموریت ری دوچاره حادثه‌ای بسیار تراژیک شده‌اند. ری در حین کشتن یک کشیش در کلیسا باعث مرگ یک پسر بچه شده است. اینجاست که اولین تیر مک دانا به هدف می‌خورد. او در قدم اول شخصیت‌هایی را معرفی می‌کند که مخاطب کاملا با آنها همدردی می‌کند و درست در لحظه‌ای که این هم دردی ایجاد شده است با پرده برداری از شخصیت کاملا متناقض و صد البته منفی کاراکترهایش مخاطب فیلمش را به شدت شوکه می‌کند. البته انجام این عمل توسط شخصیت‌های فیلم خود دلایلی دارد که بعدا به آنها اشاره خواهد شد.

 

مک دانا در قدم دومش کار دیگری می‌کند. اکنون که شخصیت‌هایش کاملا شناخته شده‌اند و مشکلاتشان برای مخاطب رو شده است آنها را در مقابل شرایط جدید قرار می‌دهد. کن و ری الان باید با محیط جدید سازگار شوند و در این مسیر کار ری به عنوان کسی که از فضای جدید به شدت متنفر است در مقام مهمتری قرار می‌گیرد و کن تبدیل که سنگ صبور و دلداری دهنده‌ی ری می‌شود. ری با گشت و گذار در شهر و آشنا شدن با یک دختر و یک مرد کوتوله خودش را با شرایط جدید که در ابتدا برایش غیر قابل تحمل بود بیشتر وفق می‌دهد و درمیابد که در هر فضایی هر شخصی می‌تواند مواردی جالب و هم سطح با خودش پیدا کند. ری که تا اینجای داستان بار شخصیت منفی بودن را بر دوش دارد و در تناقضش با شهر بروژ به عنوان جایی آرام با پیدا کردن بدی‌هایی البته از جنس خودش با محیط سازگار تر می‌شود. اما مک دانا چیز جدیدی در چنته دارد. این بار هم او آماده است تا با رو کردن موقعیتی جدید فضای به وجود آمده برای مخاطبش را به هم بریزد. «هری» رئیس اسرار امیز این زوج با ماموریت جدیدی که برای کن دارد همه چیز را به هم می ریزد و از این نکته به بعد کمدی فیلم با تلفیقی زیبا رو به تراژدی می‌گذارد هر چند که باز هم لایه‌های ظریف طنز حضوری ماثر دارند. در یک نگاه دیگر از جهتی متفاوت می‌توانیم فیلم را به سه شخصیت و سه وضعیت تقسیم کنیم. بخش اول متمرکز بر روی شخصیت ری است. بیشتر بار داستان بر روی او متمرکز می‌شود و شاهد وضعیت بغرنج او هستیم. بخش دوم که این بار کن به مرکزیت داستان کشیده می‌شود با آمدن ماموریت جدید از جانب هری که همان کشتن ری است آغاز می‌شود. کن که برا اساس دینی که به هری دارد در ابتدا تصمیم به کشتن ری می‌گیرد با مشاهده‌ی وضعیت ری و درک این موضوع که او واقعا ذات بدی ندارد و می‌تواند به راحتی تغییر کند اقدام به نجات او می‌کند هر چند که این عملش باعث به خطر افتادن زندگی خودش شود. بخش سوم با وارد شدن شخصیت هری به داستان آغاز می‌شود. هری شخصیت کاملا منفی فیلم است که تنها یک قانون در زندگی خود دارد و آن هم وفادار بودن به گفته و عقاید خودش است. با ورود شخصیت هری فیلم چرخشی ظریف دیگری از ساختار قبلیش به یک فیلم گنگستری خشن دارد. و سپس بخش پایان بندی که خلاقیت مک دانا را برای بار چندم نشان می‌دهد. مک دانا در یک اقدام جسورانه و پرهیز از کلیشه پردازی همه چیز را به سخره می‌گیرد. کن حاضر می‌شود برای نجات دادن ری از جان خودش بگذرد و درست در این سکانس است که کن با رفتن یا بهتر است بگوییم کشاندن بدن زخمیش به بالای برج قصد انجام عملی را دارد که در ابتدای فیلم و به شوخی بر روی ری انجام داده است و آن شلیک از بالای برج به هری ست که قصد کشتن ری را دارد اما مهی که مک دانا در مسیر رسیدن به هدف کن قرار داده است تمام پیش بینی‌ها و پیش فرض‌ها را نقش بر آب می‌کند و بعد صحنه‌ی جدال ری و هری که جدالی نمادین بین خوبی و بدیست و بلاخره پایان بندی فیلم که با مرگ کوتوله و خودکوشی هری همراه است. مک دانا این بار هری را هم دست می‌اندازد و او در حالی که یک مرد کوتوله را به اشتباه کشته است به تصور این که بچه‌ای را کشته خودکشی می‌کند. و بعد مونولوگ ری بر روی تصاویر پایانی فیلم که نشان از مرگ ری دارد و روایت داستان فیلم توسط او از دنیای بعد از مرگ و این موضوع تنها در جمله‌ی پایانی و یک فعل گذشته نمود میابد «واقعا دوست داشتم که نمیرم». ری در آخرین جمله‌اش می‌گوید که اصلا دلم نمی‌خواست که بمیرم. این جمله نشان می‌دهد که ری هم مرده است و شاید داستان را برای ما از دنیای بعد از مرگ و همان برزخی که شایسته‌ی اوست برای ما روایت می‌کند. همان طور که فیلم با مونولوگ ری هم آغاز شده بود. این کمدی و تراژدی است که در این فیلم در هم تندیده شده‌اند و همه را سردرگم می‌گذارند که واقعا فیلم را در چه سبکی بدانند. اما آنچه در این بین مسلم است ساختار محکمی است که با وجود تقابل این دو هرگز باعث سستی فیلم و داستان نمی‌شود.

 

فیلم از طرفی دیگر نبرد بین خوبی و بدی هم هست. نبردی که با تغییرها و نمایان شدن چهره ی واقعی عناصر بسیار پیچیده می‌شود. در این جنبه باید چهار کاراکتر اصلی را در فیلم تشخیص داد. ۱ – ری که در ابتدا بد است. او به خاطر پول و نه انگیزه‌ای دیگر آدم می‌کشد. اما بچه‌ای که ناخواسته می‌کشد همه چیز را دگرگون می‌کند. پشیمان می‌شود و در برخورد با دو پدیده‌ی خوب که همان کن و خود شهر بروژ است به شدت واکنش نشان می‌دهد. اما پشیمانی او و راهنمایی‌های کن و مشخص شدن چهره‌ی اصلی بروژ، عشق و صد البته وارد شدن هری به عنوان بدی مطلق باعث تغییر او می‌شود. و سرانجام ری موفق می‌شود جان کودک دیگری را نجات دهد و تاوان عمل خودش را با این عمل خوب تا حد زیادی کاهش دهد. و همان طور که از تابلوی برزخ بر خلاف تابلو‌های دیگر خوشش می‌آید و لحظه‌ی مرگ نمادینش در صحنه‌ی فیلم برداری که نمودی از برزخ است خود را از آتش و عذاب جهنم برهاند و در جایگاه انسان‌های پشیمان برزخ جای بگیرد. ۲ – کن او بدون شک خوبی مطلق فیلم است. با این که یک آدم کش است ولی آدمکش بودن او نه از روی لذت و نه برای پول بلکه برای ادای دینش یه هری‌ست و او آنقدر پایبند به دینش است که حتی برای پرداخت آن دست به آدم کشی می‌زند – گرچه در فیلم هیچ گاه آدم کشتن او را نمی‌بینیم – اما کن زمانی که تصمیم می‌گیرد ری را نجات دهد از انجام هیچ کاری روی گردان نیست حتی اگر مجبور شود که خودش را از بالای برج پرت کند. ۳ – هری مردی که جز بدی از او نمی‌بینیم ولی با این حال او هم اصولی برای خودش دارد که به شدت پایبند به آنهاست. این قوانین و اعتقادات هری به نوعی همان قواعد و اصول نانوشته‌ای هستند که گانگسترها بسیار پایبند به آنها هستند. (این رفتار در ری و کن هم نمایان است. پایبند بود کن به دینی که به هری دارد و یا ناجوان مردانه بودن حمله به زنان که هر چند هر دوی آنها آن را زیر پا می‌گذارند ولی باز هم سعی می‌کنند با بهانه تراشی کار خود را موجه جلوه دهند). هری در واقعه‌ای نمادین چون بدی مطلق است محکوم به فنا می‌شود گرچه این اتفاق به گونه‌ای کمیک روی می‌دهد. چون هری موجب مرگ پسر بچه‌ای نمی شود چون قربانیش یه مرد کوتوله است نه یک بچه ولی هری این را نمی‌فهمد و می‌میرد. ۴ – بارها در فیلم‌هایی مختلف مانند «شهر خدا» یا «قول‌های شرق» شاهد نقش پرنگ شهر یا بهتر است بگوییم اجتماع در زندگی شخصیت‌ها بوده‌ایم. بروژ هم در اینجا نقشی اساسی ایفا می‌کند. شهر در ابتدا به مناظر زیبایش نماد پاکی و خوبی‌ست و ری چون در ابتدا منفی‌ست تاب تحمل فضای شهر را ندارد. بعد از مدتی ری پی به این موضوع می‌برد که بروژ هم مانند دیگر شهرها چهره‌ی پنهانی دارد و در اینجاست که تحمل شهر و فضایش برای او آسان تر می‌شود و برعکس کن که در ابتدا از زیبایی‌های شهر لذت می‌برد با پی بردن به تیرگی‌های درون شهر دیگر از شهر و بودن در آن لذت نمی‌برد و هری که زمان کودکیش از شهر لذت برده است در بازگشت جزوی از شهر می‌شود.

 

شخصیت پردازی‌های دقیق و قوی و همچنین پی رنگ مفاهیمی هم چون تقابل نمادین خیر و شر و پایداری به عهد و اعتقادات و استعاره‌ی زیبای دوزخ، برزخ و بهشت و مهم تر از همه تقابل کمدی و تراژدی، در کنار عوامل کمرنگتری مانند دیالوگ‌های قوی و توصیف‌های دقیق از شرایط همگی نشان از غنای کم نظیر فیلمنامه‌ی در بروژ دارد. مارتین مک دانا با خلق موقعیت‌های درخشانی مانند لحظه‌ی آشنایی ری با کلوئه و موقعیت شاهکاری مثل صحنه‌ی گریه‌ی ری در آغوش کن موفق شده است فیلمنامه‌ای برای فیلمش بنویسند که بدون شک یک شاهکار به تمام معناست. گذشته از این موسیقی متن فیلم هم اثر درخشان در کنار دیگر عوامل فیلم است. موسیقی متن فیلم را در برداشتی شخصی اینگونه توصیف می‌کنم. موسیقی که پایه‌اش نوایی ملایم از پیانوست که با توجه به شرایط مختلف با ظرافت خاصی تبدیل به جاز، موسیقی اپرایی و یا حتی متال می‌شود. ایده‌ی جالب ترکیب موسیقی با موسیقی بعدی به جای قط شدن موسیقی قبلی و شروع موسیقی جدید کاملا گوشنواز از آب در آمده است. این ترکیب با زیبایی تمام در نمای آغاز تعقیب و گریز ری و هری به اوج خودش می‌رسد. قبل از شروع تعقیب مرگ دردناک کن را داریم که موسیقی کاملا ملایم و دراماتیک در حال پخش است با آمدن هری ریتم موسیقی پیانو تندتر می‌شود و درست با شلیک شدن اولین گلوله صدای پیانو به موسیقی هیوی متال تبدیل می‌شود و درست در لحظه‌ای که هری ری را گم می‌کند موسیقی حالت آرام تر و موزیانه به خود می‌گیرد. این ترکیب‌ها در جای جای فیلم وجود دارند که شنیدن آن ترکیب‌ها لذت تماشای قاب بندی‌های زیبای دوربین را افزایش می‌دهد.جالب اینجاست که زمانی هم که قرار است موسیقی به کلی قط شود این بار با صدای محیط ترکیب می‌شود. برای مثال در سکانس قطار زمانی که ری از پنجره‌ی منظره‌ی زیبای بیرون را تماشا می‌کند موسیقی زیبای پیانو شنیده می‌شود و بعد این موسیقی به صورت جالبی با صدای ناهنجار ترمز قطار ترکیب می‌شود و به دنبال آن صدای محیط است که به آرامی جای موسیقی متن را می‌گیرد. در این که مک دانا یک نمایشنامه نویس قهار است شکی نیست و همین موضوع باعث شده است تا فیلنامه‌ی در بروژ هم در تقابل عالی و کم نظیر در مرزی بین فیلمنامه و نمایشنامه قرار بگیرد. استفاده از محیط‌های تا حد امکان بسته و نماهای دقیق دوربین از شخصیت‌های فیلم و مهمتر از همه محوریت اساسی دیالوگ در فیلم این شباهت را به تئاتر در فیلمنامه‌ی مک دانا بارزتر می‌کند. جالب اینجاست که بدانید داستان در بروژ شباهت بسیار زیادی به یکی از نمایشنامه‌های «پینتر» دارد که مک دانا تاثیر زیادی از او گرفته است. البته این ترکیب سینما و تئاتر در آثار دیگری همچون «دوازده مرد خشمگین» و یا فیلمی مثل «چهار ماه، سه هفته و دو روز» هم قابل مشاهده است. اما نکته‌ی تفاوت آن فیلم‌ها با در بروژ در این است که حوادث هر دوی آن فیلم ها در فضایی بسته مانند یک اتاق و یک خانه اتفاق می‌افتد ولی در در بروژ شاهد لوکیشن‌های وسیع تری همچون فضای باز شهر هستیم. اما با کمپزسیون‌های دقیق و چیدمان میزانس فیلم موفق به القاع حسی تئاتری گونه می‌شود. مک دانای کارگردان هر چند حضوری کم رنگ تر از مک دانای فیلمنامه نویس دارد ولی کاملا معلوم است که او توانسته است تصاویر فیلمش را همان طوری که در ذهنش برای اولین بار ترسیم کرده است به تصویر بکشد. و مثال زدنی ترین این نماها هم صحنه‌ی شلیک کردن کن از بالای برج به ری در ابتدای فیلم است. همین صحنه به اضافه‌ی نماهای زیبایی که از شهر تاریخی بروژ در فیلم می‌بینیم حکایت از فیلمبرداری زیبای فیلم دارد که جدای از اینکه بسیار ساده است ولی کاملا با روند فیلم همراه است. و در نهایت بازی‌های خوبی که تک تک بازیگران فیلم از خود به نمایش گذاشته‌اند هم باعث شده است تا فیلم یک اثر کامل و بدون نقص باشد که جدای از ریزه کاری‌هایش که ممکن است هر بیننده‌ای متوجه آنها نشود باز هم با یک داستان زیبا و درگیر کننده خوش می‌درخشد. مک دانا موفق می‌شود مخاطب خود از هر سلیقه و طبقه‌ای را راضی نگه دارد. گرچه متاسفانه اینگونه فیلم‌های کمتر دیده می‌شوند با این حال در بروژ اثریست شایسته‌ی یک فیلمساز جوان با آینده که از همین کار اولش نویده کارگردان و نویسنده‌ای بزرگ را می‌دهد.

 

 

۵ دیدگاه

  1. حامد والی

    08/18/2009, 01:46 ب.ظ

    نقد و برسی بسیار جالبی بود:x
    فیلمش هم معرکه بود! واقعا اون شبی که فیلم تموم شد رو فراموش نمیکنم!

    پاسخ
  2. بهمن

    01/01/2010, 11:26 ق.ظ

    فیلمی به این زیبایی که الحق و واالانصاف میتوان شاهکارش نامید لایق چنین نقد ستایش انگیزی هم هست

    پاسخ

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد