نقدی بر knowing آخرین فیلم نیکلاس کیج

, , ارسال دیدگاه

کره‌ای ها آدم‌های عجیبی هستند. شاید اگر پنج سال پیش کسی از ما می‌پرسید که از سینمای کره چه می‌دانید به ندرت می‌توانسید جوابی به غیر از «چیزی نمی دانم» از کسی بشنوید. اما الان سینمای کره نه تنها توانسه است خودش را در عرصه‌ی جهانی مطرح کند بلکه بر سینمای قدرتمندی همچون هالیوود هم تاثیر عجیب و غریبی گذاشته است. سینمای کره و در کنار آن موج جدید از فیلم‌‌های ترسناک از کشوری‌های مثل ژاپن بود که در جهان مطرح شد. می‌توان اولین فیلمی را که در سطح بین المللی مورد توجه قرار گرفت را فیلم «حلقه» دانست که البته فیلمی ژاپنیست اما از المان‌های فرهنگ شرقی مایه گرفته بود. این فیلم علاوه بر اینکه مورد توجه بسیار بالایی هم از سوی منتقدان و اهالی سینما قرار گرفت توانست با معرفی المان های جدید برای ایجاد ترس در مخاطب از محبوبیت بالایی در بین مخاطبان عادی سینما هم برخوردار شود. با این فیلم بود که هالیوود موجی جدید را برای بازسازی و در واقع هالیوودی کردن این نوع جدید از سینمای وحشت آغاز کرده که البته از همان آغاز تنها محصول این موج فیلم‌هایی به شدت سطحی و هالیوودی شده بودند که هرگز نتوانستند تاثیر فیلم‌های اورجینال را داشته باشند.

 

این موج با ظهور فیلم‌های کوره‌ای که می‌توان بازرترین نمونه‌اش را فیلم «کینه» دانست جان تازه‌ای به خود گرفت. این فیلم‌ها علاوه بر دارا بودن المان‌های قبلی ویژگی‌های جدید همچون خشونت بیشتر را در خود داشتند. شاید بتوان اینگونه این فیلم‌ها را چنین تعریف کرد که ترکیبی از سینمای ماورایی و اسلشر هستند. البته واژه‌ی «اسلشر» را با کمی احتیاط باید به کار برد زیرا در این نوع فیلم‌ها خبری از تکه تکه کردن بدن انسان‌ها و استفاده از تکنیک‌ها خاص بصری که معرف اینگونه فیلم‌ها ست نیست ولی در مقایسه‌ی فیلم‌های مثل حلقه یا «آب سیاه» که آثاری ژاپنی هستند با فیلم هایی مانند کینه و «افسانه‌ی دوخواهر» یا «۱۱٫۱۱ » که محصولاتی کره‌ای هستند در فیلم‌های دسته‌ی دوم بیشتر شاهد خون ریزی و حتی کشته شدن علنی قربانیان هستیم.

 

البته نکته‌ی جالبی که در این بین به چشم می‌آید تمام فیلم‌هایی که در بالا ذکر شده‌اند و دیگر فیلم‌هایی که در این سبک هستند بدون استثنا از المان‌های مشترکی استفاده می کنند. این المان‌ها را می‌توان چنین دسته بندی کرد. در تمامی آنها عامل وحشتزا کودکانی هستند که مورد آزار و اذیت قرار گرفته‌اند و کشته شده‌اند. مقوله‌ی انتقام گرفتن از دیگری برای ارضاء حس شکنجه شدن و کشته شدن در همه‌ی فیلم‌ها عامل اصلی برای کشته شدن قربانیان توسط موجودات روح مانند است. تمام قربانیان به صورتی کاملا غیر منطقی ربطی به کشته شدن این قاتلین هولناک در گذشته ندارند و روح سرگردان و سرکش معلوم نیست چرا افراد بی گناه را مجازات می‌کنند. این موضوع تا حدی در فیلم حلقه و آب سیاه توجیه شده است ولی در همتایان کره‌ای این فیلم‌ها خبری از چنین توجیهی در کار نیست و روح سرگردان تقریبا هر کسی را که سر راهش قرار می‌دهد قربانی کینه و نفرت خودش می‌کند. و در پایان تمامی این فیلم‌ها نشات گرفته از افسانه‌ها و داستان‌های فلکلور شرقی هستند که می‌توان رگه آنهاها از را در داستان‌ها و حتی فیلم‌های قدیمی این کشو‌ها یاقت البته نه به این صورت ولی تا حدودی مربوط به همین موضوعات.

 

البته سینمای کره ابعاد دیگری هم دارد و در بعدی دیگر می‌تواند کارگردانی خلاق و متفاوت همچون «کیم کی دوک» را به جهان معرفی کند که با آثار بسیار متفاوت خودش باعث به وجود آمدن نگاهی نو و یا شاید بهتر است بگوییم نگاهی شخصی به سینما شود. از طرف دیگر محبوبیت روز افزون سریال‌های تلویزیونی کره‌ای در بسیاری از کشورهای جهان را می‌توان یک نشانه‌ی دیگر از این موج کره‌ای دانست.

 

سینمای هالیوود از همان آغاز نگاه ویژه‌ای به این نوع از سینما نشان داد و بازسازی‌های پی در پی توانست حربه‌ای جدید برای کارخانه‌ی فیلم سازی هالیوود باشد تا بتوانند سود سرشاری را نسیب خود بکنند. اما علاوه بر این موج بازسازی حتی می‌توان رگه‌هایی از این تغییر را در فیلم‌های کاملا هالیوود یافت. موضوع کودکان شیطانی که در فیلم‌های مثل «جنگیر» یا «طالع نحس» در گذشته مطرح شده بودند و بعد از مدتی به دست فراموشی سپرده شده بودند دوباره مطرح شدند و فیلم‌های مثل طالع نحس یا «آگاهی» را می توان محصول این تاثیر دانست که البته آگاهی نوع جدید از این تاثیر را مطرح می‌کند که بیشتر مورد نظر است. فیلم که به تازگی اکران شده است داستان دختر کوچکی را روایت می کند که با نوشتن اعدادی مبهم بر روی یک کاغذ باعث می‌شود تا پنجاه سال بعد مردی که اتفاقا یک دانشمند است و کاملا اتفاقی تر همسرش را به تازگی از دست داده است و با پسر کوچکش زندگی می‌کند پرده از راز این اعداد بردارد. مثل همیشه در ابتدای کار کسی به حرف او گوش نمی‌دهد ولی جالب اینجاست که بعد از درست از آب در آمدن حرف‌هایش باز هم کسی به او توجه نمی‌کند. تا اینجای کار همه چیز بر روال فیلم‌های درجه سه‌ی هالییودی پیش می‌رود که در آن دانشمندی افسرده پی به خطر بزرگی می‌برد که دنیا را تهدید می‌کند و در نهایت به تنهایی یا به کمک یک همرا موفق به نجات دنیا می‌شود.

 

اما آگاهی از نیمه‌ی اولیه خود به بعد اتفاقات جدید را برای شما روایت می‌کند. با اینکه شخصیت اصلی داستان کاملا می‌داند که اتفاقاتی به وقوع خواهند پیوست ولی کاری نمی‌تواند انجام دهد تا اینکه دوباره موضوع پایان جهان مطرح می‌شود. اما اینبار انگار راه فراری وجود ندارد. خطری که انسان‌ها را تحدید می‌کند بسیار فراتر از قدرت بازدارندگی قهرمان داستان است و سلسله حوادث در حال وقوع چنان بعد عظیمی دارند که تنها می‌توان با یک دورغ بزرگ فیلم را از ورطه‌ی غیر هالیوودی شدن نجات داد و آن دروغ بزرگ چیزی نیست جز وارد کردن یک منجی به داستان فیلم که به همان اندازه غلو شده و بدون مقدمه است که خطر تحدید کنند غیر قابل باز داشتن. زمانی «هیتلر» حرف عجیبی زد که امروز سرمشق اصلی هالییود است. «دروغ‌ها هر چقدر بزرگ تر باشند باور کردنشان راحت تر است». این جمله گرچه از زبان انسان منفوری ادا شده است ولی به همان اندازه ماثر و مهم است. آگاهی هم کاملا آگاهانه از این تئوری استفاده کرده است. موجوداتی فرا زمینی که معلوم نیست از کجا سرو کله شان پیدا می‌شود و چرا می‌خواهند نوع بشر را نجات دهند و چرا به این روش اقدام به این کار می‌کنند. اما نکات جالبی در این فیلم وجو دارد. قهرمان داستان برخلاف دیگر فیلم‌های این نوع موفق به نجات جهان نمی‌شود و در پایان فقط تنها کاری که انجام می‌دهد پناه بردن به آغوش خانواده است. خانواده‌ای که کاملا مذهبی ست و بازگشت به دامان این خانواده یک تیر به دونشان است. هم اهمیت خانواده بار دیگر به عنوان تنها سرپناه انسان مطرح می‌شود و هم خانواده‌ای که پدرش کشیش است به نوعی مقام مذهب و ایمان را هم پیدا می کند تا قهرمان داستان با بازگشت خود به دامان این خانواده در واقع به دامان مذهب پناه برده باشد.

 

موضوع انتخاب شدن دو کودک به عنوان ادامه دهندگان نوع بشر این موضوع را مطرح می‌کند که هرگز روز پایانی در کار نخواهد بود نیروی وپرانگر و پایان بخش هر چقدر نیرومند باشد باز هم انسان به حیات خود ادامه خواهد داد. حتی اگر خودش موفق به نجات خودش نشود نیروهای دیگری خواهند آمد و انسان را نجات خواهند داد. این منجی‌های در فیلم به صورت موجوداتی فرازمینی نشان داده شده‌اند که با هوشمندی تمام بسیار شبیه به فرشته‌ها طراحی شده‌اند تا راه را برای تعبیرهای مذهبی باز بگذارند. این که کشتیه نوحی خواهد بود تا پناهگاه انسان باشد همان بارقه‌ی امیدیست که هالیوود همیشه اشارتگر آن است. ویژگی جالب دیگری هم وجود دارد و آن این است که در این فیلم آدم و حوا خلق نمی‌شوند بلکه نجات میابند تا از جهانی که باید در آتش خشم بسوزد به جهانی بسیار زیباتر که بی شباهت به بهشت هم نیست منتقل شوند و به زندگی و حیات خود ادامه دهند.

 

اما خود فیلم. آگاهی با وجود کلیشه‌ای بودنش در نیمه‌ی اول خودش در نیمه‌ی دوم قدری غافل گیر کننده ظاهر می‌شود و داستان پردازی قوی را به نمایش می‌گذارد. البته گرچه فیلم پایانی مشابه دیگر فیلم‌ها دارد ولی باز هم موضوع نابود شدن زمین به عنوان خانه‌ی انسان و موفق نبودن انسان در رهاندن خویش از بلایی بزرگ نکات جالبیست که فیلم را غیره منتظره می‌سازند. این فیلم را شاید بتوان در کلاس بالاتری از فیلم‌های آخر الزمانی قرار داد. البته پایان بندی باز هم همان حرف فیلم‌های قبلی را می‌زند. ولی کارگردانی تا حدودی قابل قبول و بازی نیکلاس کیج که البته از روزهای اوج خود بسیار فاصله گرفته است از نقاط قوت فیلم هستند.

 

فیلم به خوبی با ترکیب المان‌های شرقی فیلم‌های همچون کینه که همان حضور کودکی مرموز و شاید بتوان گفت نفرین شده است در کنار قهرمانی که باید دنیا را نجات دهد که بدون شک المان لاینفک سینمای هالیوود است توانسته است داستانی قابل قبول و فلیمی راضی کننده را به وجود آورد. فیلمی که شاید بتوان در یک جمله آن را محصول کنش سینمای شرق و واکنشی غربی از سینمای غرب دانست.

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد