جاده روولوشنری Revoloutionary road

, , ارسال دیدگاه

سام مندس چهل و سه ساله این بار نیز با اثر در خور تأمل دیگری ما را به تفکر وا میدارد . اوکه پس از ساخت زیبای آمریکایی وگرفتن اسکار به شهرت جهانی رسید و با ساخت جاده ای به سوی تباهی تقریبا به تثبیت موقعیت خود پرداخت وازهمانجا نشان داد که نگاه انتقادی متفاوت و ماهرانه ای به سیاستها و جامعه آمریکا دارد ، این بار دست به رمان مشهور ریچارد ییتس، جاده روولوشنری ، منتشر شده در سال ۱۹۶۱ زده ، که دعایه ای است علیه زندگی دهه ۵۰ آمریکا با دیدی متفاوت که اقدام به ساخت آن سالها پیش توسط جان فرانکن هایمر معروف به علت همزمان شدن با ساخت کاندیدای منچوری منتفی شد . فیلم مندس با اقتباس خوب و زیرکانه ای که هیث از این رمان و ملقب به همان نام گرفته است ، توجه ما را بیش از پیش متوجه مندس می کند. جاده روولوشنری را از سه منظر می توان بررسی کرد :

۱ – نگاه معرفت شناسانه به عشق

۲- نقدی جامعه شناسانه

۳- نگاهی فلسفی در برخورد با زندگی

که اگر خوب بیندیشم این هر سه هیچگاه از هم جدا نیستند . اجتماع و عشق و زندگی با فلسفه خاص خویش برای هر فرد چنان در هم آمیخته که هر کدام سازنده دیگری است . چنانچه روابط احساسی هر یک از انسانها در ازای چگونگی نحوه روابط اجتماعی آنها با یکدیگر در تلاطمات روز مره است ، آنچه که در ورای همزیستی مسالمت آمیز با دیگر انسانها قرار میگیرد ، در کشاکش زندگی ، آنگاه که دو فرد در دنیای درون هم شریک می شوند و این عشق تا زمانی پایدار می ماند که دو طرف درک درستی از نیازها و درونیات هم داشته باشند . چنانچه در رابطه میان فرانک ( لئوناردو دی کاپریو ) و اپریل ( کیت وینسلت ) نیز که به سردی ، خشونت و حتی خیانت گراییده این موضوع به خوبی پیداست و سام مندس در تشریح لحظات متفاوت این زندگی با لحنی تند و گزنده رویای آمریکایی را به اتهام از بین بردن آمال و آرزوهای چند نسل به محکمه می کشاند و این اشاره ای است به این مطلب که درام البته فرا زمانی در دهه ۵۰ آمریکه به وقوع می پیوندد. دهه نسل جوانهای سرگردان و سرخورده از انزوای اجتماعی در آمریکا . نسل براتیگان و جک کرواک و رابرت کریلی و دیگران . در دهه ای که جوانهای طبقه متوسط ، اعتقادی به ایده آلهای محافظه کارانه جامعه ندارند و دربرابر نظامهای خشک و از پیش تعیین شده مقاومت می کنند و در این میان به پوچی رسیده یا به گوشه ای پناه برده در انزوا به سر می برند و یا غرق در بیخیالی شده با میگساری روزگار می گذرانند تا از آنچه دریافته اند در امان باشند . گرچه دهه ۵۰ آمریکا برای مندس نمادی بیش نیست برای شناساندن نظامهایی که در آن انسانها بیش از بازیچه هیچ نیستند اما آنچه روشن است ، آنکه مندس همچنان سیر کارهای پیشین خود را به خوبی طی می کند و این نشان می دهد که کارگردان تئاتری بر خلاف اغلب کارگردانهایی که از حیطه تئاتر پا به عرصه سینما می گذراند ، به خوبی مدیوم سینما را شناحته و درک می کنند و البته جدای آنچه برخی می اندیشند و اغراق در کارهای او را نشان از تئاتری بودن مندس می دانند ، این بزرگنمایی واغراق در مسائل به علت آنست که او بخوبی پیرامون خود و زندگی فردی و اجتماعی مردم را درک کرده و دنبال می کند . آنچه مندس را کارگردانی صاحب سبک و اندیشه نشان میدهد. البته تنها می توان در برخی موارد بازیهایی را که از بازیگران خود می گیرد به مثابه اندکی اغراق در بازی تئاتری دانست . گرچه در این مورد هم باید اذعان داشت یکی از عوامل موفقیتهای فیلمهای مندس و بلکه همین جاده روولوشنری انتخابهای خوب او در بازیگر و بازیهای درخشان بازیگران فیلمهای اوست . به عنوان مثال بازی زیبا و ماهرانه کیت وینسلت به نقش اپریل ،که به نظرمیرسد هماهنگی کاملی با نقش خود برقرار کرده ، لیکن در برخی موارد و در بیان برخی دیالوگ ها اندکی اغراق شده به نظرمیرسد .در هر حال جاده روولوشنری بی شک دنباله ای برای زیبای آمریکایی و حتی جاده ای به سوی تباهیست. گر چه زیبای آمریکایی فیلمی خوش ساخت تر و با کارگردانی موفق تری نسبت به جاده روولوشنریست ،لیکن ازنظر محتواجدایی ناپذیر و حتی جاده روولوشنری به لحاظ مفهوم پخته تر از زیبای آمریکائیست و در بر گیرنده مسائل بیشتریست. این فیلم نه تنها عشق و خیانت وزندگی از هم گسیخته ای که بی جهت سپری میشود و با امیدی تازه رنگ نویی به خود میگیرد را شامل میشود ،بلکه ما را در برابر این پرسش قرار میدهد که کدام برتر است؟ دست یافتن به رویا و آرزو و یا به دست آوردن موقعیت؟ در واقع انتخاب کاراکتر اپریل یا فرانک.شاید معدود افرادی باشند که به این مهم بیندیشند ، یا در معرض چنین پرسشی قرار گیرند .ذهن انسان خواستگاه آرزوها و رویاهاست.چنانچه در زندگی فرانک و اپریل همین موضوع جلوه گر میشود و موجب ویرانی هستیشان میگردد. اپریل برای ازبین بردن یکنواختی ،سردی و فرار از نظام سخت و ازپیش تعیین شده ای که امکان بروز هر تحولی را از او و خانواده اش میگیرد و برای ساخت دنیای آرمانی خود نقل مکان به پاریس را پیشنهاد میکند که پاریس در اینجا نمادی شده برای تحقق آرزوها ، و فرانک که دنیا و آرزویش در داشتن زندگی بی دغدغه همراه با خانواده ای بزرگ برای قبولاندن بزرگی  ومهمی خویش به خود و دیگران ،در تحقق موقعیت شغلی دلخواه ومناسبی خلاصه میشود،و با انتخاب این گزینه دست به خود ویرانی بزرگی میزند که نه تنها آمال و زندگی اپریل ،بلکه زندگی خود را نیزویران میسازد. و اینهمه تنها از حس متفاوتی نشات میگیرد که آنها نسبت به متفاوت بودن ودر نگاه خویش به زندگی داشتند.  و به عبث می پنداشتند که در یک راه قدم گذاشته اند. راهی که موجب شد اپریل برای رهایی به جای پاریس رهسپار گورستان  شود و فرانک به جای داشتن زندگی بی دغدغه و مرفه تمام عمر در حسرت و پشیمانی به سربرد. اما از دیگر مواردی که نباید فراموش کرد این است که چرافرجام  شخصیتهای اصلی فیلمهای مندس جزبه مرگ نمی انجامد! 

در زیبای آمریکایی لستر برنهام ( کوین اسپیسی ) پس از تغییرات دلخواهی که در زندگی بیروح و پوچ خود داد و با امیدی دوباره که در پس عشق به دخترکی ، سردی زندگیش گرمایی دوباره یافت ، با تلاش برای رهایی از یکنواختی و پوچی مدت کوتاهی با امیدی خود ساخته در واقع سرگرم می شود و زندگیش رنگ و بوی تازه ای می یابد ولی شاید با نقطه عطف جدیدی در زندگیش ، به انتها می رسد . در جاده ای به سوی تباهی مایکل سالیوان ( تام هنکس ) بعد از مبارزه ای سخت برای احیای خاطره آنچه از دست داده بود و فراهم کردن زندگی جدید برای پسرش و در واقع با امیدی تازه ، ناگهان دژخیم سرزده وارد می شود و او را به کام مرگ می کشد . و اما در جاده روولوشنری ، اپریل ( کیت وینسلت ) پس از اینکه شاهد مرگ تمامی رویاها و آرزوهای خود بود در تصمیمی پر خطر گام بسوی مرگ گذاشت . آنچه جاده روولوشنری را از نظر محتوایی پخته تر از دو اثر پیشین مندس می نماید همین است که او در این فیلم با بکارگیری فراست هیث فیلمنامه نویس در اقتباس خوب از درامی متفاوت ، تلخ و گزنده فریاد تمامی انسانهایی شده که در دنیایی به ظاهر زیبا و پر فریب ، اما سخت و واهی ، بی امید زنده های متحرکی بیش نیستند و مرگ اپریل در جاده روولوشنری صحه ای بر این ادعاست . اگر مایکل سالیوان و لستر برنهام در آثار پیشین به مرگ تصادفی از سوی دیگران و در واقع از جبر دچار می شوند ، اپریل با تصمیمی قاطع برای پایان بخشیدن به آنچه پس از رسیدن به تفکری نو و آگاه شدن از اینکه رهایی برای او نیست خود خواسته به استقبال مرگ میرود و پایان رویای او پایان زندگی اوست . و این هشداری است از سام مندس به همه ما .

توضیح:محل سکونت شخصیت های اصلی فیلم  خیابانی به نام روولوشنری است و نباید آن را به فارسی برگرداند که در آن صورت طنزی شبیه برگردان نام اینلندامپایر ـ- فیلمی از دیوید لینچ و نام محله ای در لس آنجلس ـ  به «امپراتوری درون» می شود!

 

 

 

 

 

 

 

ارسال دیدگاه

(*) لازم، ایمیل شما منتشر نخواهد شد